گلزار : بهشتفضل نیشابور
==وصیت نامه==
بسمه تعالی
به پدر و مادر و خواهرانم و برادرم و همسرم که در زندگی بیش از هر چیزی به فروغ الهی که در دل انسانهاست اهمیت دهند چون که دنیا به آخر میرسد پس سعی کنید که به دنیا دل نبندید و خود را مهیای سفر آخرت کنید پس قدر این ابرمرد را بدانید و از بیانات گهربارش استفاده نمایید که به راستی خداوند محبت عظیمی به ما نموده است و در این برهه از تاریخ چنین رهبری را به ما اهدا نموده است. قدرش را بدانید که فردا در روز جزا در پیشگاه خداوند سرافکنده و شرمسار نباشیم.
هیهات که بیست سال از عمرم گذشت و هنوز اندرخم یک کوچهام زیرا که از نعمتهایی که پروردگار به من داده سپاسگزاری نکردهام و شرمندهام و امیدوارم اگر در زندگی خدمتی به اسلام نکردم بتوانم با مردنم که یک مرگ طبیعی نباشد خدمتی کرده باشم، پس به همین خاطر که نمیتوانستم در بستر و به مرگ طبیعی بمیرم و از اینکه حس میکردم در مکانی راحت قرار بگیرم و در سنگر نباشم غمگین بودم من نمیتوانستم به خود بقبولانم که برادران خودم در مرزها شهید شوند و من هر روز شاهد این باشم که فلان قدر شهید و فلان قدر زخمی.
پدر و مادر عزیزم چگونه من میتوانستم مشاهده کنم که هر روز عدهای از بهترین جوانان ما شهید میشوند من به کارهای روزمره مشغول باشم؟ پس پدر و مادر عزیزم ممکن است که کشته شدن من برای شما کمی سنگین باشد ولی باید شما هیچ ناراحت نباشید و همچون کوهی استوار باشید و مثل دژی محکم شما نیز باید با صبر و بردباری مشت محکمی بر دهان این منافقین ضد دین بزنید که خواهید زد.
==خاطرات==
به یاد دارم سال 60 در پایگاه بسیج عضو بسیج شدم درآنجا با آقای بشنیجی که فرمانده ی پایگاه بود آشنا شدم و از ایشان خواستم که مرا به جبهه اعزام کند و آن عزیز هم اسم مرا نوشت و به جبهه اعزام شدم . وقتی از جبهه برگشتم به سراغ ایشان رفتم و چون از قبل ایشان روی من شناخت پیدا کرده بود از من خواست که به عضویت سپاه درآیم و من هم قبول کردم و ایشان معرف من شد . و آنچه سبب شد من به گفته ایشان عمل کنم اخلاق و حرکات ایشان بود که من را مجذوب سپاه کرد و تصمیم گرفتم مانند ایشان به دنیا و مادیات توجه نداشته باشم و مثل او خدمت کنم .
به یاد دارم روزی که خواست لباس مقدس پاسداری را بپوشد با هم بودیم لباس را که پوشید دو رکعت نماز شکر به جای آورد و گفت : هر لحظه انتظار می کشم که به جبهه بروم
به یاد دارم زمانی که آقای شیخ علی شوشتری فرماندة سپاه نیشابور بود. به ایشان حکم داد که به مدت سه ماه به عنوان فرماندة کمیتة انقلاب اسلامی نیشابور باشد. در این مدت من با ایشان در ارتباط بودم و شاهد بودم که برای تمام شدن این مدت و رفتن به جبهه روز شماری می کرد. یک روز گفت:" من این سه ماه را که فرمانده حکم داد هیچ حرفی نمی زنم، چون دستور فرماندهی است و تبعیت از فرماندهی تبعیت از ولایت است و چون قضیة ولایت در بین است من اطاعت می کنم. بعد از پایان سه ماه، مستقیم به سراغ آقای شوشتری رفت و گفت:" حکم سه ماه من تمام شد. بنده را به منطقه جنگی اعزام کنید. چون من به عنوان یک سپاهی آموزش تخصصی دیده ام و قبلاً هم در جبهه فرمانده گردان بودم، می توانم در آنجا یک گردان را هدایت کنم." در حالی که فعلاً در اینجا می نشینم و شاهد تشییع جنازه و نظاره گر اعزام بسیجیها هستم، یا به روستاها برای جمع آوری نیرو می روم و یا با فلان سازماندهی در پایگاههای بسیج، نیرو اعزام می کنم. خودم اینجا هستم و دیگران را اعزام می کنم. فردا جواب این خانواده ها را چه باید بدهم. به آنها بگویم شما بگذارید فرزندان و همسران شما بروند، آنوقت خودم در اینجا باشم. تا به حال وظیفه ام بود که در اینجا بمانم ولی دیگر حکم من تمام شد و باید به منطقه بروم و بالاخره رفت. به خاطر دارم که بعد از چهار ماه و نیم که من با ایشان در منطقه بودم. یک روز گفت:" شما بیست روزی در منطقه بمان تا من به مرخصی بروم و بیایم، بعد شما تسویه حساب کن و برو." من در این مدت در پادگان تنها مواظب چادرها و وسایل بودم. وقتی ایشان از مرخصی آمد، گفت:" شما برو، تسویه حساب کن." گفتم:" نه، من نمی روم یا با شما شهید می شوم یا به سلامتی با هم به روستا بر می گردیم." این جریان گذشت تا اینکه حمله پیش آمد و من هم به عقبه رفتم. وقتی آقای بشنیجی من را دید گفت:" شما نباید در اینجا باشی. با فرمان چه کسی اینجا آمدی؟" گفتم:" به فرمان فرمانده ام." گفت:" 200 حلب، 17 کیلویی را آب کن تا با ماشین به خط بیاورند." این را گفت و رفت. من در سایت چهار تنها بودم. ماشین خاور و تویوتا به سایت آمد و آبها را بار کرد و 30 گالن خالی تحویل داد. یکی از رانندگان گفت:" حاج آقا این گالن را آب کن و به داد بچه ها برس، آنها هم بچه های شما هستند." گفتم:" چشم." شما جان بخواهید. چه فایده که من را نمی برید. گفت:" این کار شما از جنگیدن بهتر است، بچه ها آب و آذوقه می خواهند تا جنگ کنند." به هرصورت آقای بشنیجی در حمله شرکت کرد و سالم به سایت برگشت. بعد از چند روز گفت:" حمله تمام شد، حالا شما برو تسویه حساب کن." گفتم: نه تا وقتی شمادر اینجا باشید، من هم در اینجا می مانم. ایشان گفت:" مرگ و زندگی من در اینجاست، من دیگر برنمی گردم." گفتم:" پس من بروم." گفت: برو. یک جفت کفش شخصی به من داد و گفت: این چکمه ها دیگر به درد شما نمی خورد. گفتم: من هم چکمه و لباس را نمی برم و حرکت کردم.
به یاد دارم نیمة اول سال60 بود و هنوز تقریباً نه ماه بیشتر از جنگ نگذشته بود. هوای آبادان 48 درجه و زمان خرماپزان بود و شرایط آن روزها حاکمیت بنی صدر و لیبرالها و دشمن قوی و غدار تا دندان مسلح عراق بود. که فکر گرفتن سه روزة تهران را داشت. ایشان در چنین شرایطی فرمانده گروهان 100 تا 120 نفری بود، که فرماندهی و هدایت آنها در آن شرایط سخت و مشکل بود. یک شب با هم از پشت خاکریز برای سرکشی از بچه ها رفتیم. ایشان اسلحة ژ3 را روی دوش مانند چوب چوپانی گذاشت. در همین حال خمپاره 106،ادوات دشمن شروع به کوبیدن کرد. در طول خاکریز ایشان برای یکبار هم سرش را خم نکرد، در حالی که من هرلحظه سرم را پایین می مشیدم و رو به ایشان گفتم: بشنیجی خیز سه ثانیه که در آموزش نظامی به ما یاد دادند برای چه بود؟ گفت:" آقا، برای همین روزها بود." گفتم:" خوب، باباجان خیز سه ثانیه برای این بود که وقتی خمپاره آمد به روی زمین خیز برداریم." ایشان گفت:" گر نگهدار من آن است که خود می دانم شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد این را گفت و براهش ادامه داد و حدود یک ساعت سربالایی خاکریز را پیش رفتیم و از نیروها سرکشی کردیم و بالاخره به سنگر برگشتیم.
به یاد دارم وقتی که برای آخرین بار می خواست به جبهه برود برای بدرقه اش تا پای قطار رفتم. هنگام حرکت قطار، پنجرة آن را پایین کشید و انگشتری را درآورد و به من داد و گفت: فعلاً این انگشتر را از من داشته باش، و گفت: علی آقا من این آخرین بار است که به جبهه می روم، دیگر ترخیصی می گیرم و به جبهه نمی روم و وقتی برگشتم بهترین ماشین و خانه را می گیرم. آنجا گفته های او برای من جا نیفتاد و منظور جملات او را متوجه نشدم. وقتی شهید شد تازه متوجه شدم که منظور او از آن صحبتها چه بود، که بهترین خانه را می گیرم و خداوند بهترین خانه را به او داد. و او از شهادت خود باخبر بود و برای همین درنامه ای که در تاریخ 19/ 1/62 برای من نوشته بود، گفته بود هنگامی که جنازة من به دست شما رسید، دوست دارم که برادرت جلوی جنازة من سرود بخواند و بعد از این نامه در مورخة 22/ 1/ 62 به شهادت رسید.منبع سایت یاران رضا<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=416سایت شهدای یاران رضا]</ref> ==پانویس==<references />