در زمانیکه خواهر بزرگم درعقد بود یکروز در خانه نشسته بودیم و در حال صحبت و خندیدن بودیم چون شوهر خواهرم داخل صحن وخانواده بود به همین دلیل من چادر پوشیده بودم اما متوجه خندیدن خودم نبودم . بعد برادرم مرا صدا زد و گفت اگر یک دفعه دیگر ببینم که شما جلوی یک نامحرم نشسته ای و می خندی چنان تو گوشت می زنم که از جایت بلند نشوی .
یکسری من و پسرم و یکی از خواهر هایش را برداشتم و جهت دیدن خواهرم به تهران رفتیم از تهران به اتفاق خواهرم به اصفهان رفتیم . در آنجا می خواستم یک عکس به عنوان یادگاری بگیرم. زمانیکه عکاس می خواست عکس بگیرد محمد علی چادر ما را کشید ومی گفت : بیائید برویم نمی خواهد عکس بگیریم .
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
Image:4846.jpg
</gallery>
منبع سایت یاران رضا
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4846