- در عملیات رمضان یادم هست که تیپ 21 امام رضا علیه السلام می خواست از شلمچه عبور کند من نیوری شناسایی بودم ، یکی دو تا محور هم رفته بودیم ، عراقیها متوجه شده بودند که برای گشت و شناسایی رفته بودیم و روزش آمدیم گزارش دادیم ، البته من خودم نبودم که گزارش بدهم چون ما آن زمان نیروی شناسایی ، سرتیم بدویم ، مسئول اطلاعات آمده بود ، گزارش داده بود ، گفته بود عملیات لو رفته است . حسن باقری اسرار داشت که بچه ها ، فرمانده محورها ، گردانها و تیپ دو مرتبه بروند آقای چراغچی برای فردا شب همه را آمده کرد و خودش هم راه افتاد در صورتی که چون خودش فرمانده تیپ بود نمی بایست می آمد ، چون اگر برای ایشان مشگلی پیش می آمد شیرازه کار از هم می پاشید ، دیدم آقای چراغچی از این سینه بند ها بسته بود ، اسلحه دستش گرفته بود ، خودش محور اصلی شلمچه را با حسین مهاجر راه انداخته بود و من هم محور کوت سواری و محور کانال را با هاشم دریغنژاد که معاون ما بود چون ایشان تنها نرود برادرمان علی امجدی با ایشان رفتند، محوری که ما رفته بودیم کارش تمام شد و شناسایی انجام شد و برگشتیم . ساعتهای 3 بود که دیدم برادرمان علی رضایی دنبال ما آمد پرسیدم چی شده است ، گفت : دریغنژاد ظاهرا با کمین دشمن درگیر شده و شهید شده و همان جا مانده و یا مجروح شده ، بیا برویم جنازه آنها را بیاوریم که من و برادر علی رضایی راه افتادیم و گفتیم مگر اینها همراحشان فرمانده گردانها نبودند ، گفت چرا وقتی به یک فرمانده گردان گفتم چی شد چرا آنها را نیاورده اید با وجود اینکه آنها مجروح شده بودند گفت من مجروح شده ام ، گفتم کجا می روی . فردا صبح که نگاه کردم دیدم که سالم است ، فکر می کنم که یک ترکش از پشت خرده بود به دست ایشان ، این آقا دردش گرفته بود و از صحنه آمده بود. یک پتو برداشتیم و با علی رضایی رفتیم که اینها را پیدا کنیم ولی چون منطقه وسیع بود نتوانستیم. در هر صورت عراقیها هم آمده بودند و از فرصت استفاده کرده بودند و از در همان لحظات اول مجروحیت آنها را برده بودند آن طرف خاکریز و بعدا به شهادت رسیده بودند و جنازه هایشان هم بعد از این همه مدت به دست نیامد .
- یادم است مجروح که شده بودم رفته بودم به باختران و در آنجا در بیمارستانی که بستری شده بودم رضایت داده و با همه مشکلاتی که بود سعی کردم خودم را به جبهه برسانم. علارغم اینکه بخیه در ناحیه صورت داشتم بالاخره به اسلام اباد آمدم و از اسلام آباد با ماشین های لجستیک به قرارگاه تاکتیکی آمدم . در ابتدا که آمدیم ساعت حدود 8 شب بود ، هوا تاریک بود ، آقای چراغچی اول که ما را در آغوش گرفت و بوسید و برد داخل اتاق . لباسهایم چون خون آلود بود ، رفت و از تدارکات یک دست لباس نو آورد . آخرای شب که کارها را رسیدگی می کرد وضعیت گردانها ، لجستیک و برنامه های را من یادم است. وی همچنین آخر شب شروع کرد به زیارت عاشورا خواندن و من چون سنم کم بود فکر می کردم عاشورا باید صبح خوانده شود. زیارت عاشورا را خواند در حالی که گریه سنگینی هم کرد . بعد از این قضایا نمی دانم چطوری شد که ورق برگشت و یک دفعه ایشان از من گله کرد و گفت که شما چرا آمدید ، شما هنوز مجروح هستید و اگر بخیه چرک کند وضعیتتان بدتر می شود و همان شب یک ماشین راه انداخت و ما را به شهر فرستاد .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6222 سایت یاران رضا]</ref>==نگارخانه تصاویر==<gallery>
Image:1 (1).jpg
Image:1 (2).jpg
Image:1 (3).jpg
Image:1 (4).jpg
Image:1 (5).jpg
Image:1 (6).jpg
Image:1 (7).jpg
Image:1 (8).jpg
Image:1 (9).jpg
Image:1 (10).jpg
Image:1 (11).jpg
Image:1 (12).jpg
Image:1 (13).jpg
Image:1 (14).jpg
Image:1 (15).jpg
Image:1 (16).jpg
<ref>[http://%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%206222 سایت یاران رضا]</refgallery>
==پانویس==
<references />