==زندگینامه==
نماز جماعت هر روز برقرار بود. اگر روزی [[روحانی ]] نمی آمد، بچه ها به زور و با اصرار او را برای امامت جلو قرار می دادند و به او اقتدا می کردند. یک بار دیدم در طول نماز بدنش ثابت نیست و مثل برگ خزان می لرزد. بعدها توجه کردم دیدم همیشه از خوف خدا بر سر نماز می لرزد .
شهید یوسف کلاهدوز<ref>کتاب هالهای از نور، ص108</ref>
در زمان طاغوت، در شیراز بودیم . افسر جوان و مجردی بود. همدوره هایش اکثراً هرزه گردی در خیابانها را ترجیح می دادند. ولی او حال و هوای دیگری داشت .
عصرها که با هم بودیم، ترجیح می داد اول وقت برویم مسجد. یادش بخیر روزهایی را که پای منبر [[شهید دستغیب ]] گذرانیدیم .
شهید یوسف کلاهدوز<ref>کتاب هالهای از نور، ص97</ref>
در دوره ای از جنگ، نیروهای ما تا پشت رودخانه کرخه عقب نشینی کرده بودند. در همان روزها، [[حضرت امام (ره) ]] در یک سخنرانی فرمودند: «چنان سیلی به صدام می زنیم که دیگر نتواند بلند شود . »
شاهد بودم که بعد از این سخنان بین فرماندهان و مسئولان رده بالا سئوال ایجاد شده بود. برخی می گفتند مگر نمی شود کاری از پیش برد. در میان آن جمع، کلاهدوز به تنهایی با قلبی مطمئن و ایمانی راسخ برخاست و گفت: «ما قطعاً پیروز خواهیم شد . »
اونسبت به فرمایشات [[حضرت امام (ره) ]] اعتقاد کامل داشت .
شهید یوسف کلاهدوز<ref>کتاب هالها ی از نور، ص80</ref>