در تنگه صعده آقامصطفی دعای کمیل باحالی خواند؛ «... خدایا، تو دیدی که راه رفتن تو رمل ها مشکله؛ ما چطور هفت گردان را بیاریم پشت سر عراقی ها؟ تازه خسته و کوفته بزنند به دشمن! تو أرحم الرّاحمینی. برای تو سفت کردن رمل ها زیر پای بچه ها کار ساده ایه.»
دو هفته بعد، یک ساعت قبل از شروع عملیات [[فتح بستان]] باران شدیدی آمد و رمل ها سفت شد.
گردان های خط شکن انگار توی هوا راه می رفتند... مصطفی کنار [[معبر]] ایستاده بود و گریه می کرد: «خدایا گفتم تو هر کاری بخوای می تونی بکنی...»
منبع:(بوی باران، ص46)