دیگر نمیتوانست صبر کند. دوری از جبهه برایش عذابی جان کاه بود. قلم و کاغذ برداشت و نامهای برای فرمانده سپاه نوشت. از تجربیاتش در طول جنگ قلم زد و از فرماندهی خواست تا کاری به او در جبهه بدهند. و در پایان نامه نوشت: «از زمانی که تصمیم به خدمت فعال و حضور در جبهه انشاء الله تعالی – گرفتم، با وجدانی آسوده به سپاه میآیم ...«خدایا! ما را در انتخاب صراط خود راهنمایی کن». و آنگاه تفألی از دیوان حافظ زد. از دیوان غزلی آمد که پایانش این بود. سخندانی و خوشخوانی نمیورزند در شیراز بیا حافظ که تا خود را ملک دیگر اندازیم.<ref>نرمافزار\MOHAJER 11.htm</ref>
[[پرونده:Photo 2018-11-22 16-40-45.jpg|بیقاب|وسط|شهید اسماعیل دقایقی]]
*سوسنگرد
نه تعارفی در کار نیست شما هم منطقه را خوب میشناسید و هم مسئولیت آن را بعهده دارید ما هم که برای کمک به شما آمدهایم پس بسمالله. آن روز محاصره سوسنگرد شکست و اسماعیل اولین روزهای فرماندهیاش را به خوبی تجربه کرد. تجربهای که سالها با او بود و آن را به کار میبست. تجربهای که از چمران، علم الهدی، موسوی، جهانآرا آموخته بود. پایان آن روز، گرچه اسماعیل 27 سال بیشتر نداشت، اما مردی شده بود که بیشتر از همه سالهای عمرش میدانست.<ref>نرمافزار\MOHAJER 10.htm</ref>
*مهریه ازدواج
سال 58 تصمیم به عقد رسمی گرفتیم. مادرم مهر مرا بالا گرفته بود تا حداقل یک چیز این ازدواج که از دید ان ها غیر معمول بود شبیه بقیه مردم شود! اگر چه هیچ کداممان موافق نبودیم ولی اسماعیل گفت :(( تا اینجا به اندازه کافی دل مادرت را شکسته ایم ! برای من چه فرقی دارد من چه زیاد چه کمش را ندارم! راستی نکند یک بار مهرت را بخواهی شرمنده ام کنی !))
من هم که نمی خواستم به مادرم بی احترامی شده باشد مهریه پیشنهادی را قبول کردم اما همانجا قبل از انکه وارد سند ازدواج کنند به اسماعیل بخشیدم.
<ref> نیمه پنهان ماه4 ص 26و27</ref>
*سال 58 تصمیم اختلاف با خانواده یک بار سر یک مسئله ای با هم به عقد رسمی گرفتیم توافق نرسیدیم، هر کدام روی حرف خودمان ایستادیم، او عصبانی شد، اخم کرد و لحن مختصر تندی به خودش گرفت و از خانه بیرون رفت. مادرم مهر مرا بالا گرفته بود تا حداقل یک چیز این ازدواج شب که از دید آنها غیر معمول بود،شبیه بقیه مردم شود!اگرچه هیچ کداممان موافق نبودیم،ولی اسماعیل برگشت، همان طور با روحیه باز و لبخند آمد و به من گفت: (( تا اینجا بابت امروز صبح معذرت می خواهم. می گفت: نباید گذاشت اختلاف خانوادگی بیشتر از یک روز ادامه پیدا کند. <ref>نیمه پنهان ماه، شهید دقایقی، ج4، ص37 /نقل از همسر شهید</ref> *ماشين كولر دار همراه با آقا اسماعيل از سه راه خرمشهر به اندازه کافی دل مادرت را شکسته ایم! برای سمت خط رد حركت بوديم. ماشين ما يك استيشن كولردار بود. چند نفر از بسيجي ها به محض ديدن استيشن ، دست بلند كردند . من چه فر قی دارد؛من چه زیاد چه کمش هم مشتاقانه پا روي ترمز نهادم و آنها را ندارم! راستی نکند یک بار مهرت سوار كردم. يكي از آنان ، همين كه سوار شد و هواي خنك داخل را بخواهی،شرمنده ام کنیاحساس كرد ، با لحن خاصي گفت: «واي ، شما چه جاي خنكي نشسته ايد!)).»من هم که نمی خواستم سردار با شنيدن اين جمله در خود فرو رفت و چيزي نگفت ؛ ولي وقتي آنان پياده شدند ، به مادرم بی احترامی شده باشد مهریه پیشنهادی را قبول کردم؛اما همانجا قبل كولر اشاره كرد و گفت: «خاموشش كن!»وي بعد از آنکه وارد سند ازدواج کنند آن روز ، ديگر سوار ماشين كولردار نشد و به اسماعیل بخشیدمتردد با يك ماشين آمبولانس قناعت كرد.منبعروزي – در آمبولانس- سر صحبت را باز كرد و گفت:نیمه پنهان ماه 4، ص 26 «من چون فرمانده هستم ماشين كولردار سوار شوم و 27بچه بسيجي ها در هواي گرم بسر ببرند؟!»<ref> سایت ساجد</ref>
== وصیتنامه ==
<gallery>
پرونده:شهید اسماعیل دقایقی 01.jpg
<gallery>
Image:1 (1).jpg
Image:1 (2).jpg
Image:1 (3).JPG
Image:1 (4).JPG
Image:1 (5).JPG
Image:1 (6).jpg
Image:1 (7).jpg
Image:1 (8).JPG
Image:1 (9).jpg
Image:1 (10).jpg
Image:1 (11).jpg
photo_2020-01-19_13-39-24.jpg
File:photo_2019-12-11_05-29-04.jpg
</gallery>
</gallery>