== زندگینامه ==
اسماعیل در سال 1333 در بهبهان، شهری که فصلهای نخستین و داستان پر حماسه 8 سال دفاع مقدس در آن ورق خورد، دیده به هستی باز کرد و در اوایل کودکی همراه خانوادهاش، به آغاجاری هجرت نمود. پس از طی تحصیلات مقدماتی برای ادامه طریق کسب دانش، به هنرستان شرکت ملی نفت وارد شد، اما به دلیل آغاز مبارزات سیاسی و پس از دو بار دستگیری در سال 1353، از هنرستان اخراج گردید. پس از آن در کنکور شرکت نمود و در رشته آبیاری دانشکده کشاورزی اهواز، پذیرفته شد. دو سال بعد مجدداً در کنکور شرکت کرده، برای ادامه تحصیل در رشته علوم تربیتی راهی تهران شد. اسماعیل در راستای نقد و بحث افکار گوناگون، کن فرانسهای علمی و مذهبی جالبی را در دانشکده ترتیب داده، در جریان همین جلسات به شدت شیفته و مجذوب شخصیت استاد شهید مرتضی مطهری گردید و به مطالعه دقیق آثار ایشان پرداخت. سال 1357 بود که دختر داییاش را به همسری برگزید و صاحب دو فرزند شد. یک سال بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، با توجه به احساس مسئولیتی که در قبال آن دوران احساس مینمود، تحصیل را ترک کرده، به اتفاق عدهای از دوستانش برای راهاندازی جهاد سازندگی آغاجاری پیشقدم شد. پس از چند ماه طی حکمی به مسئولیت تشکیل سپاه پاسداران در منطقه آغاجاری منصوب گردید و اولین گامهایش را برای فنا شدن در راه حق برداشت. مهمترین حرکت ارزشمند و تاریخی اسماعیل تشکیل تیپ بدر و سازماندهی و فرماندهی مجاهدین و مبار زین عراقی بود. او که در راه حفظ نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران، دست از آلایشهای دنیا شسته و دل به محبت حق سپرده بود، طی عملیات کربلای 5، در دی ماه سال 1365 درحالیکه فرماندهی لشگر بدر را به عهده داشت در شلمچه درحالیکه 32 سال داشت بر اثر بمباران هوایی ارتش دشمن آرام و سربلند به سوی معبود و معشوق شتافت.<ref>[http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=59سایت صبح]</ref>
== نقل قول ==
== خاطرات ==
=== *حکم === وارد مقر سپاه کهاش، چشمش به مرد جا افتادهای خورد که گوشه حیاط نشسته بود و به سیگارش پک میزد. ترس در چهره مرد هویدا بود؛ اما سعی داشت خود را آرام و بیخیال نشان دهد. اون هر دفعه پکهای عمیق تری به سیگارش میزد. معلوم بود که از چیزی ناراحت است. اما بروز نمیداد. اسماعیل به حال پریشان مرد دلش رحم آمد. حدس میزد که آن مرد را برای چه گرفتهاند. نگاهش قدمهای یکی از بچهها را دنبال کرد که آمد و کنار مرد ایستاد و بعد خم شد و سیگارش را از او گرفت و به زمین انداخت. اسماعیل با چشمهای گرد شده از تعجب، آن مرد را دید که زیر پوتینهای یکی از نیروهای مقر سپاه خاموش شد و از آن تنها دودهای سیاه رنگ بر زمین ماند. اینجا سیگار کشیدن ممنوع است. چند دقیقه صبر کن تا پروندهات را تکمیل کنیم و بفرستیمت زندان. آنجا هر چقدر که خواستی سیگار دود کن. اسماعیل آرام به آن دو نزدیک شد. مرد دستانش را دور پاهایش حلقه کرده بود و به سیگار خاموشش نگاه میکرد.<br />
ممکن است به من هم بگویید چه شده؟<br />
آقا اسماعیل، این مرد «شرب خمر» کرده! <br />
مرد باعجله به صورت اسماعیل نم گاهی انداخت و چشمهایش را چرخاند.<br />
شرب خمر یعنی چه!؟<br />
مشروب خورده و همین طور مست آمده توی خیابان! شما از کجا فهمیدید که او مشروب خورده؟
از بوی گند دهانش معلوم است!<br />
شما مگر دهانش را بو کردید <br />
بله!<br />
حرفهای او داشت اعصاب اسماعیل را به هم میریخت احساس میکرد بچهها با آن مرد غریبه ظالمانه برخور کردهاند. دیگر جلوی خودش را نمیتوانست بگیرد برای همین فریاد زد و همه افراد مقر را خطاب قرار داد: شماها بیخود این مرد را دستگیر کردید! دنبال مردم راه میافتید و دهانشان را بو میکنید که ببینید. مشروب خوردهاند؛ یا نه. استغفرالله <br />اما ...
اما ...<br />ندارد!
اما نداردشما حق دستگیر کسی را ندارید. اصلاً به شما که کی چه کار کند. مگر ما گزمه و محتسبیم؟! بچهها با صدای بلند اسماعیل از اطراف مقر آمدند و دورش حلقه زدند. حرفهای او آنها را غافلگیر کرده بود. هرکس پیش خودش، پیش مردم، نزد خدا آبرو دارد. چرا ما بجای خدا به شینیم و حکم کنیم چه کسی به ما این اجازه را داده که از جانب خدا حرف بزنیم. ما هزار و یک کار واجب تر داریم که روی زمین مانده. هیچ میدانید که عراقیها حمله به مرزها را شروع کردگان؟! میدانید که خرمشهر دارد محاصره میشود؟! میدانید که اگر پای عراقیها به شهرهای ما برسد، چه اتفاقی میافتد؟ ما اگر خیلی مرد باشیم باید جلوی دشمن را بگیریم نه اینکه مثل داروغهها در شهر راه بیفتم و برعلیه این و آن حکم صادر کنیم حرفهای اسماعیل بچهها را شرمنده کرده بود اما آنها به او عشق میورزیدن و از این سرزنشها ناراحت نمیشدند رابطه آنها با اسماعیل مانند رابطه بین شاگرد و معلم بود حرفهای اسماعیل اول از همه خودش را آرام کرد لحظاتی بعد اسماعیل زیر کتفهای مرد را گرفت و از زمین بلندش کرد و بعد خودش تا نزدیک در با او رفت و معذرتخواهی کرد مرد هنوز چند قدمی نرفته بود که چهره اسماعیل و حرفهایی که او با نیروهایش گفته بود از ذهنش گذشت ایستاد و به عقب نگاه کرد در نیمهباز مقر چهره خندان اسماعیل را در خود جای داده بود. او هم تبسمی کرد و گذشت. دفعه بعد که آن مرد به مقر سپاه آمد هیچ خطایی نکرده بود بلکه تنها و تنها برای دیدار با اسماعیل تا آنجا آمده بود اسماعیل به گرمی از او پذیرایی کرد و گفت امیدوارم دوستان خوبی برای هم باشیم.<ref>نرمافزار\MOHAJER 9.htm<br /ref>
شما حق دستگیر کسی را ندارید. اصلاً به شما که کی چه کار کند. مگر ما گزمه و محتسبیم؟! <br />
بچهها با صدای بلند اسماعیل از اطراف مقر آمدند و دورش حلقه زدند. حرفهای او آنها را غافلگیر کرده بود. هرکس پیش خودش، پیش مردم، نزد خدا آبرو دارد. چرا ما بجای خدا به شینیم و حکم کنیم چه کسی به ما این اجازه را داده که از جانب خدا حرف بزنیم. ما هزار و یک کار واجب تر داریم که روی زمین مانده. هیچ میدانید که عراقیها حمله به مرزها را شروع کردگان؟! میدانید که خرمشهر دارد محاصره میشود؟! میدانید که اگر پای عراقیها به شهرهای ما برسد، چه اتفاقی میافتد؟ ما اگر خیلی مرد باشیم باید جلوی دشمن را بگیریم نه اینکه مثل داروغهها در شهر راه بیفتم و برعلیه این و آن حکم صادر کنیم حرفهای اسماعیل بچهها را شرمنده کرده بود اما آنها به او عشق میورزیدن و از این سرزنشها ناراحت نمیشدند رابطه آنها با اسماعیل مانند رابطه بین شاگرد و معلم بود حرفهای اسماعیل اول از همه خودش را آرام کرد لحظاتی بعد اسماعیل زیر کتفهای مرد را گرفت و از زمین بلندش کرد و بعد خودش تا نزدیک در با او رفت و معذرتخواهی کرد مرد هنوز چند قدمی نرفته بود که چهره اسماعیل و حرفهایی که او با نیروهایش گفته بود از ذهنش گذشت ایستاد و به عقب نگاه کرد در نیمهباز مقر چهره خندان اسماعیل را در خود جای داده بود. او هم تبسمی کرد و گذشت. دفعه بعد که آن مرد به مقر سپاه آمد هیچ خطایی نکرده بود بلکه تنها و تنها برای دیدار با اسماعیل تا آنجا آمده بود اسماعیل به گرمی از او پذیرایی کرد و گفت امیدوارم دوستان خوبی برای هم باشیم.<br />
منبع*ازدواجدر سال 1357 با دختر دایی خود ازدواج کرده و زندگی مشترک همراه با محبت و صفای خود را آغاز میکند و مناسب است ماجرای ازدواج وی را از زبان همسر وفادارش دنبال نماییم: «مراسم عقد ما در سال 57 خیلی ساده و معمولی بود؛ یعنی تنها خواندن خطبه عقد بود. هنگام خواستگاری، اولین صحبت ایشان این بود که من یک فردی هستم که مال خودم و خانوادهام نیستم؛ و وقتی به ایشان گفتم این یک چیز غیر طبیعی است، گفت که من اصلاً به خاطر همین مسئله زندگی میکنم و انگیزه من از ازدواج هم به خاطر تکلیف شرعی بودن آن است.» <ref>نرمافزار:\badr07.htm<br /ref>
\MOHAJER 9.htm
=== ازدواج ===
در سال 1357 با دختر دایی خود ازدواج کرده و زندگی مشترک همراه با محبت و صفای خود را آغاز میکند و مناسب است ماجرای ازدواج وی را از زبان همسر وفادارش دنبال نماییم: «مراسم عقد ما در سال 57 خیلی ساده و معمولی بود؛ یعنی تنها خواندن خطبه عقد بود. هنگام خواستگاری، اولین صحبت ایشان این بود که من یک فردی هستم که مال خودم و خانوادهام نیستم؛ و وقتی به ایشان گفتم این یک چیز غیر طبیعی است، گفت که من اصلاً به خاطر همین مسئله زندگی میکنم و انگیزه من از ازدواج هم به خاطر تکلیف شرعی بودن آن است.» <br />
منبع: نرمافزار<br />
*انتهای یک جادهبرای شناسایی با ابو یاسین تا نزدیک عراقیها رفته بودند. گلوله پشت گلوله خمپاره بوده بر زمین مینشست. یکی از همان گلولهها درست کنار اسماعیل و ابو یاسین منفجر شد. و هر دو چند ترکش ریز خوردند. طبیعی بود آن همه آتش بر سر نیروهای ایرانی بریزد چرا که رزمندگان تا نزدیک دروازههای بصره پیش آمده بودند و منتظر فرصت بودند اما این شهر بندری راهم مثل فاو فتح کنند. ازقضا مجاهدین تیپ 9 بدر هم در عملیات کربلای پنج حضور فعال داشتند عدهای از نیروهای این تیپ حتی با پای برهنه و به عشق کربلا به عملیات آمده بودند و در همان منطقه حسابی از پس عراقیها برآمده بودند. اسماعیل و ابو یاسین هم برای شناسایی رفته بودن دو حالا داشتند مواضع و خاک ریزهای دورو برشان را با نقشه تطبیق میدادند. صورت برافروخته اسماعیل برای ابو یاسین ناآشنا شده بود. و خودش هم احساس سبکی میکرد. از شب قبل که با زن و فرزندانش خداحافظی کرده بود تا آنجا که تبر رس دشمن بودند همهاش منتظر یک اتفاق بود در میان خاک ریزها و کوره راهها، بهت جادهای افتاد که انتهایش در دود و غبار محو شده بود. فهمید که آنجا آخر خط است چیزی شبیه آنچه که در خواب دیده بود. لبخندی زد و صدای قلبش در هیاهوی حمله هواپیماهای عراقی گم شد. چند لحظه بعد بمبهای خوشهای زمین و آسمان را سیاه کرد وقتی گردو خاک فرونشست ابو یاسین بود و پیکر غرق در خون اسماعیل. انگار که سا له است به خواب رفته بودند ...<ref>نرمافزار\badr07MOHAJER 16.htm</ref>
=== انتهای یک جاده === *بازگشتبرای شناسایی با ابو یاسین تا نزدیک عراقیها رفته یک سالی میشد که او را به قم فرستاده بودند. گلوله پشت گلوله خمپاره بوده بر زمین مینشست. یکی آمده بود قم، تا به کار یگان حفاظت از همان گلولهها درست کنار اسماعیل مراجع و ابو یاسین منفجر شدعلما سرو سامان بدهد. آن روزها، اوج درگیری و ترور منافقین بود. گروهک منافقین هر دو چند ترکش ریز خوردند. طبیعی بود آن همه آتش بر سر نیروهای ایرانی بریزد چرا کسی را که رزمندگان تا نزدیک دروازههای بصره پیش آمده بودند بیشتر به فکر مردم و منتظر فرصت بودند اما این شهر بندری راهم مثل فاو فتح کنندمملکتش بود، ترور میکرد. ازقضا مجاهدین تیپ 9 بدر هم در عملیات کربلای پنج حضور فعال داشتند عدهای از نیروهای این تیپ حتی رو مقابله با پای برهنه آنها و حفاظت از شخصیتهای روحانی و ارزشمند کار مهمی به عشق کربلا به عملیات آمده بودند و در همان منطقه حسابی از پس عراقیها برآمده بودندحساب میآمد. اسماعیل و ابو یاسین هم برای شناسایی رفته بودن دو حالا داشتند مواضع و خاک ریزهای دورو برشان طی آن یک سال، کارها با را با نقشه تطبیق میدادند. صورت برافروخته اسماعیل برای ابو یاسین ناآشنا شده به سرانجام رسانده بود. و خودش هم احساس سبکی میکرد. از شب قبل که حالا با زن آموزشها و فرزندانش خداحافظی کرده تربیت نیروهای حفاظت، ترور علما وم راجع برای گروهکها کار سختی به حساب میآمد. او به نیروهایش یاد داده بود تا آنجا که تبر رس دشمن بودند همهاش منتظر حفاظت از یک اتفاق بود در میان خاک ریزها شخصیت، یعنی ایثار و کوره راهها، بهت جادهای افتاد از خود گذشتگی؛ اما میدانست که انتهایش این ایثار در دود جبهههای جنگ حال و غبار محو شده بودهوای دیگر دارد. فهمید که آنجا آخر خط است چیزی شبیه آنچه که در خواب دیده آن یک سال خیلی به جبهه فکر کرده بود. لبخندی زد و صدای قلبش هر چه میگذشت بیشتر از ماندن در هیاهوی حمله هواپیماهای عراقی گم شدشهر و مشغول شدن به کارهای دنیا دلش میگرفت. چند لحظه بعد بمبهای خوشهای زمین و آسمان تصمیم گرفته بود، یک بار دیگر کتابهایش را سیاه کرد وقتی گردو خاک فرونشست ابو یاسین بود دوره کند. به سراغ کتابهای علوم دینی و پیکر غرق بحثهای فلسفی هم رفته بود؛ همه آن درس و بحثها و حالات روحی و عرفانی در خون مقابل آنچه اسماعیلدر جبهه دیده بود، فرق میکرد. انگار که سا له است به خواب رفته بودند ..او بارها از علم و مراجع تقلید شنیده بود که، آنها حاضرند سالها عبادت و خدمتشان با یک شب نگهبانی، بچههای جنگ عوض کنند.<br />
منبعیک روز وقتی در میان کتابها غرق در مطالعه بود چشمش به حدیثی از امام حسین (ع) که او را از خود بیخود کرد. جملهای که حسین بن علی (ع) در سن نوجوانی، هنگامی که به ابوذر غفاری، یار پیامبر را از مدینه تبعید میکردند، به او گفته بود: نرمافزار<br />«ای عمو، خداوند کارهای بزرگ را دوست دارد.» این جمله اسماعیل را به فکر فرو برد. و دانست که او هم بای در زندگی به کاری بزرگ دست بزند. همین اراده، سرنوشت او را تغییر داد و بارها و بارها این جمله را با خود تکرار کرد: «خداوند کارهای بزرگ را دوست دارد.»
\MOHAJER 16دیگر نمیتوانست صبر کند.htm=== بازگشت === یک سالی میشد که او را به قم فرستاده بودند. آمده بود قم، تا به کار یگان حفاظت دوری از مراجع و علما سرو سامان بدهد. آن روزها، اوج درگیری و ترور منافقین جبهه برایش عذابی جان کاه بود. گروهک منافقین هر کسی را که بیشتر به فکر مردم قلم و مملکتش بود، ترور میکرد. از این رو مقابله با آنها کاغذ برداشت و حفاظت از شخصیتهای روحانی و ارزشمند کار مهمی به حساب میآمد. اسماعیل طی آن یک سال، کارها با را به سرانجام رسانده بود. و حالا با آموزشها و تربیت نیروهای حفاظت، ترور علما وم راجع نامهای برای گروهکها کار سختی به حساب میآمدفرمانده سپاه نوشت. او به نیروهایش یاد داده بود که حفاظت از یک شخصیت، یعنی ایثار و از خود گذشتگی؛ اما میدانست که این ایثار تجربیاتش در جبهههای طول جنگ حال قلم زد و هوای دیگر دارد. در آن یک سال خیلی از فرماندهی خواست تا کاری به او در جبهه فکر کرده بودبدهند. و هر چه میگذشت بیشتر از ماندن در شهر پایان نامه نوشت: «از زمانی که تصمیم به خدمت فعال و مشغول شدن حضور در جبهه انشاء الله تعالی – گرفتم، با وجدانی آسوده به کارهای دنیا دلش میگرفتسپاه میآیم . تصمیم گرفته بود، یک بار دیگر کتابهایش ..«خدایا! ما را دوره کنددر انتخاب صراط خود راهنمایی کن». به سراغ کتابهای علوم دینی و بحثهای فلسفی هم رفته بود؛ همه آن درس و بحثها و حالات روحی و عرفانی در مقابل آنچه اسماعیل در جبهه دیده بود، فرق میکردآنگاه تفألی از دیوان حافظ زد. او بارها از علم و مراجع تقلید شنیده دیوان غزلی آمد که پایانش این بود که، آنها حاضرند سالها عبادت . سخندانی و خدمتشان با یک شب نگهبانی، بچههای جنگ عوض کنندخوشخوانی نمیورزند در شیراز بیا حافظ که تا خود را ملک دیگر اندازیم. <br ref>نرمافزار\MOHAJER 11.htm</ref>
یک روز وقتی در میان کتابها غرق در مطالعه بود چشمش به حدیثی از امام حسین (ع) که او را از خود بیخود کرد. جملهای که حسین بن علی (ع) در سن نوجوانی، هنگامی که به ابوذر غفاری، یار پیامبر را از مدینه تبعید میکردند، به او گفته بود[[پرونده: «ای عمو، خداوند کارهای بزرگ را دوست داردPhoto 2018-11-22 16-40-45.» این جمله jpg|بیقاب|وسط|شهید اسماعیل را به فکر فرو برد. و دانست که او هم بای در زندگی به کاری بزرگ دست بزند. همین اراده، سرنوشت او را تغییر داد و بارها و بارها این جمله را با خود تکرار کرد: «خداوند کارهای بزرگ را دوست دارد.»<br />دقایقی]]
دیگر نمیتوانست صبر کند. دوری *سوسنگردتابلوی افتاده کنار جاده را برداشت و دوباره در زمین فرو کرد روی تابلو نوشته شده بود به سمت سوسنگرد آنجا را مثل کف دستش میشناخت و میدانست عراقیها دیر یا زود بعد از جبهه برایش عذابی جان کاه هویزه به سراغ سوسنگرد میآیند خدا خدا میکرد که فرمانده هان زودتر برسند منتظر چمران بود. قلم و کاغذ برداشت یکی دو نفر دیگر که از اهواز میآمدند و نامهای قرار بود برای فرمانده سپاه نوشت. دفاع از تجربیاتش شهر سوسنگرد نقشههایی بریزند برای همین در طول جنگ قلم زد جاده ورودی شهر ایستاده بود و انتظار میکشید قبلاً از فرماندهی خواست تا کاری به او در جبهه بدهند. و در پایان نامه نوشت: «از زمانی داخل دوربینش دیده بود که تصمیم عراقیها شهرها به خدمت فعال و حضور محاصره در جبهه انشاء الله تعالی – گرفتم، آوردند اما برای مقابله با وجدانی آسوده عراقیها به سپاه میآیم ...«خدایا! ما نیروی بیشتری نیاز بود اگر دست دست میکردند شهر سقوط میکرد این برای اسماعیل که مسئولیت حفظ سوسنگرد را در انتخاب صراط بر عهده داشت خیلی سخت سنگین بود دکتر چمران که آمد عدهای زیادی را هم با خود راهنمایی کن». و آنگاه تفألی آورد بچههایی که هر نفرشان میتوانستند جلوی یک گله عراقی را بگیرند اسماعیل از دیوان حافظ زد. از دیوان غزلی آمد شوق آمدن چمران دل تو دلش نبود مثل پسری که پایانش این بود. سخندانی و خوشخوانی نمیورزند بعد از مسافرتی طولانی به نزد پدر بیاید دکتر را در شیراز بیا حافظ آغوش گرفت و بوسید او برای اسماعیل تجسم واقعه یک مرد بود مردی که تا خود را ملک دیگر اندازیمبه همه علایق دنیا پشت پا زده بود دکتر مثل همیشه به سراغ اصل مطلب رفت.<br />
منبع: نرمافزار<br />عراقیها تا کجا پیش آمدند؟
\MOHAJER 11.htm=== سوسنگرد ===تابلوی افتاده کنار جاده را برداشت و دوباره در زمین فرو کرد روی تابلو نوشته شده بود به سمت سوسنگرد آنجا را مثل کف دستش میشناخت و میدانست عراقیها دیر یا زود بعد تا پشت دیوارها شهر، حتی یکی دوتا از هویزه تانکهایشان به سراغ سوسنگرد میآیند خدا خدا میکرد که فرمانده هان زودتر برسند منتظر چمران بود و یکی دو نفر دیگر که از اهواز میآمدند و قرار بود برای دفاع از شهر سوسنگرد نقشههایی بریزند برای همین در جاده ورودی شهر ایستاده بود و انتظار میکشید قبلاً از داخل دوربینش دیده بود که عراقیها شهرها به محاصره در آوردند اما برای مقابله با عراقیها به نیروی بیشتری نیاز بود اگر دست دست میکردند شهر سقوط میکرد این برای اسماعیل که مسئولیت حفظ سوسنگرد را بر عهده داشت خیلی سخت سنگین بود دکتر چمران که آمد عدهای زیادی را هم با خود آورد بچههایی آمدند که هر نفرشان میتوانستند جلوی یک گله عراقی جلویشان را بگیرند اسماعیل از شوق آمدن چمران دل تو دلش نبود مثل پسری که بعد از مسافرتی طولانی به نزد پدر بیاید دکتر را در آغوش گرفت و بوسید او برای اسماعیل تجسم واقعه یک مرد بود مردی که به همه علایق دنیا پشت پا زده بود دکتر مثل همیشه به سراغ اصل مطلب رفتگرفتیم.<br />
عراقیها تا کجا پیش آمدند؟<br />خب حالا طرح مانورتان چیست؟!
تا پشت دیوارها شهر، حتی یکی دوتا باید از تانکهایشان دو جهت به داخل شهر هم آمدند که جلویشان دشمن حمله کرد ...اسماعیل یک یک به سوا لات دکتر چمران پاسخ میداد و راجع به محاصره سوسنگرد میگفت تا آنکه چمران حرف آخر را گرفتیمبرای شروع عملیات زد ما و نیروهایمان در اختیار شما هستیم و بعد با لبخندی پدرانه گفت تا فرمانده چه دستوری بدهد.<br />
خب حالا طرح مانورتان چیست؟!<br />-این چه حرفی است آقای دکتر ما باید از شما دستور بگیریم
باید از دو جهت نه تعارفی در کار نیست شما هم منطقه را خوب میشناسید و هم مسئولیت آن را بعهده دارید ما هم که برای کمک به دشمن حمله شما آمدهایم پس بسمالله. آن روز محاصره سوسنگرد شکست و اسماعیل اولین روزهای فرماندهیاش را به خوبی تجربه کرد .تجربهای که سالها با او بود و آن را به کار میبست.تجربهای که از چمران، علم الهدی، موسوی، جهانآرا آموخته بود. پایان آن روز، گرچه اسماعیل 27 سال بیشتر نداشت، اما مردی شده بود که بیشتر از همه سالهای عمرش میدانست.<ref>نرمافزار\MOHAJER 10.htm</ref>*مهریه ازدواج سال 58 تصمیم به عقد رسمی گرفتیم. مادرم مهر مرا بالا گرفته بود تا حداقل یک چیز این ازدواج که از دید ان ها غیر معمول بود شبیه بقیه مردم شود! اگر چه هیچ کداممان موافق نبودیم ولی اسماعیل گفت :(( تا اینجا به اندازه کافی دل مادرت را شکسته ایم ! برای من چه فرقی دارد من چه زیاد چه کمش را ندارم! راستی نکند یک بار مهرت را بخواهی شرمنده ام کنی !))من هم که نمی خواستم به مادرم بی احترامی شده باشد مهریه پیشنهادی را قبول کردم اما همانجا قبل از انکه وارد سند ازدواج کنند به اسماعیل بخشیدم.<ref> نیمه پنهان ماه4 ص 26و27<br /ref>
اسماعیل یک یک به سوا لات دکتر چمران پاسخ میداد و راجع به محاصره سوسنگرد میگفت تا آنکه چمران حرف آخر را برای شروع عملیات زد ما و نیروهایمان در اختیار شما هستیم و بعد با لبخندی پدرانه گفت تا فرمانده چه دستوری بدهد. <br />
-این چه حرفی است آقای دکتر ما باید از شما دستور بگیریم <br />*اختلاف با خانواده
نه تعارفی در کار نیست شما یک بار سر یک مسئله ای با هم منطقه را خوب میشناسید به توافق نرسیدیم، هر کدام روی حرف خودمان ایستادیم، او عصبانی شد، اخم کرد و هم مسئولیت آن را بعهده دارید ما هم که برای کمک لحن مختصر تندی به شما آمدهایم پس بسمالله. آن روز محاصره سوسنگرد شکست خودش گرفت و اسماعیل اولین روزهای فرماندهیاش را به خوبی تجربه کرداز خانه بیرون رفت. تجربهای شب که سالها برگشت، همان طور با او بود روحیه باز و لبخند آمد و آن را به کار میبستمن گفت: بابت امروز صبح معذرت می خواهم. تجربهای که از چمران، علم الهدی، موسوی، جهانآرا آموخته بود. پایان آن روز، گرچه اسماعیل 27 سال بیشتر نداشت، اما مردی شده بود که می گفت: نباید گذاشت اختلاف خانوادگی بیشتر از همه سالهای عمرش میدانستیک روز ادامه پیدا کند.<br />
منبع: نرمافزار<br ref>نیمه پنهان ماه، شهید دقایقی، ج4، ص37 /نقل از همسر شهید</ref>
\MOHAJER 10.htm*ماشين كولر دار
== آثار ==همراه با آقا اسماعيل از سه راه خرمشهر به سمت خط رد حركت بوديم. ماشين ما يك استيشن كولردار بود. چند نفر از بسيجي ها به محض ديدن استيشن ، دست بلند كردند . من هم مشتاقانه پا روي ترمز نهادم و آنها را سوار كردم. يكي از آنان ، همين كه سوار شد و هواي خنك داخل را احساس كرد ، با لحن خاصي گفت: «واي ، شما چه جاي خنكي نشسته ايد!»=== وصیتنامه ===سردار با شنيدن اين جمله در خود فرو رفت و چيزي نگفت ؛ ولي وقتي آنان پياده شدند ، به كولر اشاره كرد و گفت: «خاموشش كن!»«ربنا افرغ علی نا صبرا وي بعد از آن روز ، ديگر سوار ماشين كولردار نشد و ثبت اقدام نا به تردد با يك ماشين آمبولانس قناعت كرد. روزي – در آمبولانس- سر صحبت را باز كرد و انصرنا علی القوم الکافرین»گفت: «من چون فرمانده هستم ماشين كولردار سوار شوم و بچه بسيجي ها در هواي گرم بسر ببرند؟!»<ref> سایت ساجد<br /ref>
... سلام بر خاندان عصمت == وصیتنامه ==«ربنا افرغ علی نا صبرا و طهارت. درود بر خمینی ثبت اقدام نا و سلام بر امت حزب الله. خدایا! از تو میخواهم در هنگامی که شیطان سستی به سراغم میآید، او را دور سازی و مرا قوت و آرامش عطا فرمایی که: «و لا حول ولا قوه الا با الله»<br />انصرنا علی القوم الکافرین»
پدر ... سلام بر خاندان عصمت و مادر گرامیطهارت. درود بر خمینی و سلام بر امت حزب الله. خدایا!<br />از تو میخواهم در هنگامی که شیطان سستی به سراغم میآید، او را دور سازی و مرا قوت و آرامش عطا فرمایی که: «و لا حول ولا قوه الا با الله»
در مقابل شما شرمندهام که توفیق خدمت به شما پدر و اجرای حقوق شما خیلی کم نصیبم گشت ... انشاء الله خداوند به شما صبر عطا فرماید و شما از جمله کسانی باشید که مردم و خصوصاً خانواده شهدا و اسراء و معلولین را دلداری بدهید ...<br />مادر گرامی!
همسر محترم:<br />در مقابل شما شرمندهام که توفیق خدمت به شما و اجرای حقوق شما خیلی کم نصیبم گشت ... انشاء الله خداوند به شما صبر عطا فرماید و شما از جمله کسانی باشید که مردم و خصوصاً خانواده شهدا و اسراء و معلولین را دلداری بدهید ...
در حدود این 5 سال زندگی، از خصوصیات تو بهره بردم و مرا بسیار احترام کردی که لایق آن نبودم. پیوند من و تو با شعار اسلام و ایمان شروع شد و بعد سعی نمودیم هر روزمان با روز دیگر متفاوت باشد و احکام اسلام را پیاده کنیم ... در تربیت ابراهیم و زهرا سعی خود را بنما... انشاء الله که اگر بهشت نصیبم شد، یکدیگر را در آنجا ملاقات کنیم.<br />همسر محترم:
برادران در حدود این 5 سال زندگی، از خصوصیات تو بهره بردم و خواهران!<br />مرا بسیار احترام کردی که لایق آن نبودم. پیوند من و تو با شعار اسلام و ایمان شروع شد و بعد سعی نمودیم هر روزمان با روز دیگر متفاوت باشد و احکام اسلام را پیاده کنیم ... در تربیت ابراهیم و زهرا سعی خود را بنما... انشاء الله که اگر بهشت نصیبم شد، یکدیگر را در آنجا ملاقات کنیم.
برادران و خواهران!برای شما آرزوی صبر و استقامت و پیگیری اهداف اسلامی را دارم ... در راه حسین (ع) رفتن، حسینی شدن را میخواهد. دیدن برادران رزمنده در خط اول که با آرامش مشغول نماز هستند و ... با سلاح مختصر با [دشمنان] مبارزه میکنند، از تجلیات حسینی شدن این امت است که مرا به وجد آورده است... از همه شما التماس دعا دارم. پاسدار اسماعیل دقایقی<ref>[http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=59 سایت صبح]<br /ref>
پاسدار اسماعیل دقایقی<br />
http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=59
== نگارخانه ==
<gallery>
پرونده:شهید اسماعیل دقایقی 01.jpg
<gallery>
Image:1 (1).jpg
Image:1 (2).jpg
Image:1 (3).JPG
Image:1 (4).JPG
Image:1 (5).JPG
Image:1 (6).jpg
Image:1 (7).jpg
Image:1 (8).JPG
Image:1 (9).jpg
Image:1 (10).jpg
Image:1 (11).jpg
photo_2020-01-19_13-39-24.jpg
File:photo_2019-12-11_05-29-04.jpg
</gallery>
</gallery>
== جستارهای وابسته ==== منابع پانویس==
<references/>