من هم که نمی خواستم به مادرم بی احترامی شده باشد مهریه پیشنهادی را قبول کردم اما همانجا قبل از انکه وارد سند ازدواج کنند به اسماعیل بخشیدم.
<ref> نیمه پنهان ماه4 ص 26و27</ref>
*اختلاف با خانواده
یک بار سر یک مسئله ای با هم به توافق نرسیدیم، هر کدام روی حرف خودمان ایستادیم، او عصبانی شد، اخم کرد و لحن مختصر تندی به خودش گرفت و از خانه بیرون رفت. شب که برگشت، همان طور با روحیه باز و لبخند آمد و به من گفت: بابت امروز صبح معذرت می خواهم.
می گفت: نباید گذاشت اختلاف خانوادگی بیشتر از یک روز ادامه پیدا کند.
<ref>نیمه پنهان ماه، شهید دقایقی، ج4، ص37 /نقل از همسر شهید
</ref>
*ماشين كولر دار
همراه با آقا اسماعيل از سه راه خرمشهر به سمت خط رد حركت بوديم. ماشين ما يك استيشن كولردار بود. چند نفر از بسيجي ها به محض ديدن استيشن ، دست بلند كردند . من هم مشتاقانه پا روي ترمز نهادم و آنها را سوار كردم. يكي از آنان ، همين كه سوار شد و هواي خنك داخل را احساس كرد ، با لحن خاصي گفت: «واي ، شما چه جاي خنكي نشسته ايد!»
سردار با شنيدن اين جمله در خود فرو رفت و چيزي نگفت ؛ ولي وقتي آنان پياده شدند ، به كولر اشاره كرد و گفت: «خاموشش كن!»
وي بعد از آن روز ، ديگر سوار ماشين كولردار نشد و به تردد با يك ماشين آمبولانس قناعت كرد. روزي – در آمبولانس- سر صحبت را باز كرد و گفت: «من چون فرمانده هستم ماشين كولردار سوار شوم و بچه بسيجي ها در هواي گرم بسر ببرند؟!»<ref> سایت ساجد</ref>
== وصیتنامه ==
<gallery>
پرونده:شهید اسماعیل دقایقی 01.jpg
<gallery>
Image:1 (1).jpg
Image:1 (2).jpg
Image:1 (3).JPG
Image:1 (4).JPG
Image:1 (5).JPG
Image:1 (6).jpg
Image:1 (7).jpg
Image:1 (8).JPG
Image:1 (9).jpg
Image:1 (10).jpg
Image:1 (11).jpg
photo_2020-01-19_13-39-24.jpg
File:photo_2019-12-11_05-29-04.jpg
</gallery>
</gallery>