شهید حاج رضا شکری پور: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(صفحه‌ای جدید حاوی «شهید حاج ر ضا شکري پور ==زندگینامه== در يازدهمين روز اسفند ماه ۱۳۳۵ هـ . ش در...» ایجاد کرد)
 
 
(۵ نسخه‌های متوسط توسط ۴ کاربران نشان داده نشده)
سطر ۱: سطر ۱:
شهید حاج ر ضا شکري پور   
+
شهید حاج ر ضا شکری پور   
  
 
==زندگینامه==
 
==زندگینامه==
 +
در یازدهمین روز اسفند ماه  ۱۳۳۵  هـ . ش در [[همدان]] متولد شد. دوران كودكی را پشت سر گذاشته و در سال ۱۳۴۲  وارد دبستان شد. در همان دوران ابتدائی راه خود را انتخاب كرده و اكثر اوقات در نماز جماعت مسجد محل شركت می كرد. از ابتدا به علت نذری كه برای او از طرف مادرش شده بود محبت خاصی نسبت به اهل بیت (ع) مخصوصا به مولایش ابا عبدا... الحسین (ع) در وجودش متجلی بود كه این امر موجب می شد در ماه های محرم و صفر، بیشتر شب ها در مسجد و حسینیه محل در سوگ و عزاداری سرورش به سر برد. به همین ترتیب دوران ابتدائی و راهنمایی را تمام كرده و وارد هنرستان شهیدان دیباج شد. قدرت جسمی خوبی داشت و به ورزش علاقه وافری پیدا كرد و در چند رشته از دو میدانی مثل پرش طول، دو پنج هزار متر و پرتاب نیزه شركت و در چند مسابقه نیز موفق به اخذ مدالهایی گردید. 
  
در يازدهمين روز اسفند ماه ۱۳۳۵ هـ . ش در همدان متولد شد. دوران كودكي را پشت سر گذاشته و در سال ۱۳۴۲ وارد دبستان شد. در همان دوران ابتدائي راه خود را انتخاب كرده و اكثر اوقات در نماز جماعت مسجد محل شركت مي كرد. از ابتدا به علت نذري كه براي او از طرف مادرش شده بود محبت خاصي نسبت به اهل بيت (ع) مخصوصا به مولايش ابا عبدا... الحسين (ع) در وجودش متجلي بود كه اين امر موجب مي شد در ماه هاي محرم و صفر، بيشتر شب ها در مسجد و حسينيه محل در سوگ و عزاداري سرورش به سر برد. به همين ترتيب دوران ابتدائي و راهنمايي را تمام كرده و وارد هنرستان شهیدان ديباج شد. قدرت جسمي خوبي داشت و به ورزش علاقه وافري پيدا كرد و در چند رشته از دو ميداني مثل پرش طول، دو پنج هزار متر و پرتاب نيزه شركت و در چند مسابقه نيز موفق به اخذ مدالهايي گرديد.
+
بعد از اخذ دیپلم در سال ۱۳۵۶ به خدمت سربازی رفت كه بعد از دوران آموزشی در یكی از پادگان های [[آذربایجان غربی]] خدمت نظام وظیفه را به پایان رسانید. در سال  ۱۳۵۷ ( یعنی سال پیروزی انقلاب اسلامی) در همان محل جهت پیشبرد اهداف انقلاب فعالانه شركت داشت. در سال  ۱۳۵۸  به تهران رفت و چون رشته تحصیلی اش فنی بود و به این كار نیز علاقه داشت لذا مشغول به كار نصب شوفاژ گردید كه در مدت كوتاهی در آن كار تبحر پیدا كرده و مجدداً به همدان برگشت. در همدان به كار پخش روغن و همكاری با [[بنیاد مستضعفان]] مشغول گردید.
 +
در همین حال حاج رضا شکری پور در شكل گیری و تشكیل پایگاه مقاومت بسیج ناحیه  ۱۴  محل چمن چوبانها همراه با  شهید بزرگوار احسان تقی پور  شركت داشت و دلسوزانه انجام وظیفه می نمود . چون كارهای خدماتی با روح بزرگ و افكار انقلابی او موافق نبود، آن كار را رها كرده و در مرداد ماه  ۱۳۶۰  به خدمت سپاه در آمد . البته نا گفته نماند كه اگر از او به عنوان حاج رضا یاد می شود نه اینكه اعمال حج را انجام داده بود بلكه به اظهار نظر بعضی از دوستان همرزمش روح بزرگ او در طواف سعی شركت كرده و حاجی شده بود چرا كه نا خودآگاه بعد از یك مقطع زمانی در همه جا از او بدین نام یاد می شد و بعد از شهادتش یكی از دوستان نزدیك او به نیت ایشان اعمال حج عمره مفرده را انجام داد. حاج رضا در سال  ۱۳۶۱  به سنت حسنه پیامبر (ص) جامه عمل پوشانید و با خانم زهره ثمری، همسری فداکار و مومنه از دیار خود ازدواج نمود که حاصل این ازدواج تنها دخترش به نام محدثه است که آغوش گرم پدر را در سن سه سالگی از دست داد.  
 +
حاج رضا پس از عضویت در سپاه وگذراندن دوره های آموزش نظامی، به دلیل موفقیتش در امر آموزش (به خصوص در راپل و همچنین در اجرای ماموریتهای محوله) به فرماندهی گردان و سپس به فرماندهی پادگان آموزشی نایل آمد  كه خاطرات زیادی در این مورد توسط همرزمانش نقل شده از جمله اینكه تمام موارد آموزشی را كه به نیروهای تحت امر خود آموزش می داده خود نیز رعایت می كرده است و این مسئله را تا آخرین لحظه های خدمتش (خصوصا عملیات [[جزایر مجنون]] با اینكه مجروح بوده) حفظ نمود. در همین دوران با توجه به علاقه زیادی كه به شركت در جبهه و جنگ داشت موفق به چندین بار شركت فعال در امر پاكسازی مناطق آلوده [[كردستان]] همراه تیپ ویژه شهدا گردید و بالاخره پس از مدتی به همدان آمد و به فرماندهی پادگان قدس انتخاب گردید.
 +
پس از مدتی انجام وظیفه در این قسمت به خاطر شوق وافری كه به یگان رزمی داشت به  تیپ انصارالحسین (ع)  رفت و در [[عملیات والفجر ۵]]  فرماندهی گردان  ۱۵۱  مسلم ابن عقیل(ع) را بعهده داشت كه در معیت همرزمانش به ویژه  شهید رضا محرمی  افتخاراتی را نصیب تیپ نمود و همیشه از شجاعت و شهامت همرزمان شهیدش در این عملیات نقل می كرد.
 +
با توجه به رشادتهائی كه از خود نشان می داد و نظر به نیاز مبرم تیپ به نیروهای مخلص و زبده به سمت معاونت ستاد تیپ منصوب شد و پس از مدتی با حفظ سمت، مسئولیت واحد آموزش نظامی را نیز پذیرفت.  
 +
بعد از این دوران هنگامی كه به  عنوان مسئول ستاد تیپ انصار الحسین (ع)  انجام وظیفه می نمود در محورهای میمك و سومار رشادتهای غیر قابل وصفی از خود نشان داد. مدتی بعد كه تیپ در [[دزفول]] مستقر  گردید پس از به اسارت در آمدن فرمانده گردان  ۱۵۴  حضرت علی اكبر (ع)، ایشان فرماندهی گردان را عهده دار گردید  و به طور فعال مشغول خدمت بود  و نیروهای گردان را آماده می كرد و آموزش می داد تا اینكه در [[عملیات والفجر8]] با همكاری و رشادتهای آنان افتخارات زیادی نصیب تاریخ جنگ تحمیلی شد و به جرأت می توان گفت که  عنایت خداوند و فرماندهی هوشیارانه شهید شكری پور باعث گردید كه عراق در جاده ام القصر زمین گیر شده و دیگر نتواند پیشروی نماید و همین موفقیت باعث شد كه مسئولین رده بالای سپاه (خصوصا برادر [[محسن رضایی]] ) اظهار داشتند كه گردان  ۱۵۴  گردنه احد را برای اسلام حفظ نمود و دلیلش این بود كه اگر عراق از این نقطه موفق به پیشروی می شد نیروهای ما در سایر محورها در محاصره می افتادند و در نهایت [[فاو]] سقوط می كرد.
  
بعد از اخذ ديپلم در سال  ۱۳۵۶  به خدمت سربازي رفت كه بعد از دوران آموزشي در يكي از پادگان هاي آذربايجان غربي خدمت نظام وظيفه را به پايان رسانيد. در سال  ۱۳۵۷ ( يعني سال پيروزي انقلاب اسلامي) در همان محل جهت پيشبرد اهداف انقلاب فعالانه شركت داشت. در سال  ۱۳۵۸  به تهران رفت و چون رشته تحصيلي اش فني بود و به اين كار نيز علاقه داشت لذا مشغول به كار نصب شوفاژ گرديد كه در مدت كوتاهي در آن كار تبحر پيدا كرده و مجدداً به همدان برگشت. در همدان به كار پخش روغن و همكاري با بنياد مستضعفان مشغول گرديد.
+
بالاخره در این عملیات ضمن به شهادت رسیدن تعدادی از دوستان حاج رضا از جمله سردار رشید اسلام شهید بزرگوار [[حسن ترك]] خودش نیز از ناحیه پهلو و پشت مجروح گردید به طوری كه نقل می كنند با پافشاری زیاد، او را به پشت جبهه منتقل كرده بودند كه در موقع انتقالش به پشت خط می گفت روی صورت مرا بپوشانید تا روحیه نیروها با دیدن من ضعیف نشود.
در همين حال حاج رضا شکري پور در شكل گيري و تشكيل پايگاه مقاومت بسيج ناحيه  ۱۴  محل چمن چوبانها همراه با  شهيد بزرگوار احسان تقي پور  شركت داشت و دلسوزانه انجام وظيفه مي نمود . چون كارهاي خدماتي با روح بزرگ و افكار انقلابي او موافق نبود، آن كار را رها كرده و در مرداد ماه  ۱۳۶۰  به خدمت سپاه در آمد . البته نا گفته نماند كه اگر از او به عنوان حاج رضا ياد مي شود نه اينكه اعمال حج را انجام داده بود بلكه به اظهار نظر بعضي از دوستان همرزمش روح بزرگ او در طواف سعي شركت كرده و حاجي شده بود چرا كه نا خودآگاه بعد از يك مقطع زماني در همه جا از او بدين نام ياد مي شد و بعد از شهادتش يكي از دوستان نزديك او به نيت ايشان اعمال حج عمره مفرده را انجام داد. حاج رضا در سال  ۱۳۶۱  به سنت حسنه پیامبر (ص) جامه عمل پوشانيد و با خانم زهره ثمري، همسري فداکار و مومنه از ديار خود ازدواج نمود که حاصل اين ازدواج تنها دخترش به نام محدثه است که آغوش گرم پدر را در سن سه سالگي از دست داد.
+
بعد از عمل جراحی در آبادان، حاج رضا را به تهران اعزام نمودند. مدتی در بیمارستان نیروی دریایی بستری بود كه دوستان و همرزمان او اظهار محبت و لطف فراوان نموده و دسته به دسته به عیادتش می آمدند، نقل می كنند وقتی كه یكی از دوستانش به او می گوید وضع جسمی ات خوب است یا نه، اظهار می دارد این دكترها چرا ما را مرخص نمی كنند؟ ما باعث زحمت جمهوری اسلامی هستیم چون برای ما پول خرج می كنند و ما باید برای انجام وظیفه به جبهه برویم.
حاج رضا پس از عضويت در سپاه وگذراندن دوره هاي آموزش نظامي، به دليل موفقيتش در امر آموزش (به خصوص در راپل و همچنين در اجراي ماموريتهاي محوله)  به فرماندهي گردان و سپس به فرماندهي پادگان آموزشي نايل آمد  كه خاطرات زيادي در اين مورد توسط همرزمانش نقل شده از جمله اينكه تمام موارد آموزشي را كه به نيروهاي تحت امر خود آموزش مي داده خود نيز رعايت مي كرده است و اين مسئله را تا آخرين لحظه هاي خدمتش (خصوصا عمليات جزاير مجنون با اينكه مجروح بوده) حفظ نمود. در همين دوران با توجه به علاقه زيادي كه به شركت در جبهه و جنگ داشت موفق به چندين بار شركت فعال در امر پاكسازي مناطق آلوده كردستان همراه تيپ ويژه شهدا گرديد و بالاخره پس از مدتي به همدان آمد و به فرماندهي پادگان قدس انتخاب گرديد.
+
پس از مدتي انجام وظيفه در اين قسمت به خاطر شوق وافري كه به يگان رزمي داشت به  تيپ انصارالحسين (ع)  رفت و در عمليات والفجر ۵  فرماندهي گردان  ۱۵۱  مسلم ابن عقيل(ع) را بعهده داشت كه در معيت همرزمانش به ويژه  شهيد رضا محرمي  افتخاراتي را نصيب تيپ نمود و هميشه از شجاعت و شهامت همرزمان شهيدش در اين عمليات نقل مي كرد.
+
با توجه به رشادتهائي كه از خود نشان مي داد و نظر به نياز مبرم تيپ به نيروهاي مخلص و زبده به سمت معاونت ستاد تيپ منصوب شد و پس از مدتي با حفظ سمت، مسئوليت واحد آموزش نظامي را نيز پذيرفت.
+
بعد از اين دوران هنگامي كه به  عنوان مسئول ستاد تيپ انصار الحسين (ع)  انجام وظيفه مي نمود در محورهاي ميمك و سومار رشادتهاي غير قابل وصفي از خود نشان داد. مدتي بعد كه تيپ در دزفول مستقر  گرديد پس از به اسارت در آمدن فرمانده گردان  ۱۵۴  حضرت علي اكبر (ع)، ايشان فرماندهي گردان را عهده دار گرديد  و به طور فعال مشغول خدمت بود  و نيروهاي گردان را آماده مي كرد و آموزش مي داد تا اينكه در عمليات والفجر  ۸  با همكاري و رشادتهاي آنان افتخارات زيادي نصيب تاريخ جنگ تحميلي شد و به جرأت مي توان گفت که  عنايت خداوند و فرماندهي هوشيارانه شهيد شكري پور باعث گرديد كه عراق در جاده ام القصر زمين گير شده و ديگر نتواند پيشروي نمايد و همين موفقيت باعث شد كه مسئولين رده بالاي سپاه (خصوصا برادر محسن رضايي) اظهار داشتند كه گردان  ۱۵۴  گردنه احد را براي اسلام حفظ نمود و دليلش اين بود كه اگر عراق از اين نقطه موفق به پيشروي مي شد نيروهاي ما در ساير محورها در محاصره مي افتادند و در نهايت فاو سقوط مي كرد.
+
  
بالاخره در اين عمليات ضمن به شهادت رسيدن تعدادي از دوستان حاج رضا از جمله سردار رشيد اسلام شهيد بزرگوار حسن ترك خودش نيز از ناحيه پهلو و پشت مجروح گرديد به طوري كه نقل مي كنند با پافشاري زياد، او را به پشت جبهه منتقل كرده بودند كه در موقع انتقالش به پشت خط مي گفت روي صورت مرا بپوشانيد تا روحيه نيروها با ديدن من ضعيف نشود.  
+
بعد از مدتی كه حال او تقریبا رو به بهبود بود در تاریخ  ۲۸  اسفند ماه ۶۴  او را به همدان منتقل می كنند كه در منزل خود بستری می شود در همین زمان نیز برادران سپاه و دوستان و همرزمانش به عیادت ایشان می آمدند و او سفارشات لازم را به آنها می نمود. خصوصا به نیروهای گردان سفارش می كرد كه مبادا قصور و كوتاهی کنند. 
بعد از عمل جراحي در آبادان، حاج رضا را به تهران اعزام نمودند. مدتي در بيمارستان نيروي دريايي بستري بود كه دوستان و همرزمان او اظهار محبت و لطف فراوان نموده و دسته به دسته به عيادتش مي آمدند، نقل مي كنند وقتي كه يكي از دوستانش به او مي گويد وضع جسمي ات خوب است يا نه، اظهار مي دارد اين دكترها چرا ما را مرخص نمي كنند؟ ما باعث زحمت جمهوري اسلامي هستيم چون براي ما پول خرج مي كنند و ما بايد براي انجام وظيفه به جبهه برويم.
+
در ایام فراغت با مادرش صحبت می كرد و او را به صبر و شكیبایی دعوت می نمود. اكثر اوقات در منزل، بچه های فامیل را جمع می كرد و با آنها كشتی می گرفت و به عبارت دیگر مثل آنها اعمال بچه گانه انجام می داد. 
 +
با بی حجابی و بی بند و باری سخت مخالف بود و از آن رنج می برد و می گفت می ترسم ما برویم و این مسائل حل نشود. (منظورش مسئله فحشا و منكرات بود)  در صحبت ها و نیز در بحث هایش تاكید داشت كه پیام ها و رهنمودهای امام بزرگوار را باید اطاعت كنیم و به ایشان عشق و علاقه وافری داشت. از دروغ و غیبت سخت بیزار بود و می گفت این دنیا محل آزمایش است ما باید صبر كنیم از امتحان خوب بیرون بیایم. 
 +
به صله رحم اهمیت بسیار می داد و به دیدن اكثر فامیلها می رفت و هر نوبت كه می خواست به جبهه برود از همگان طلب حلالیت می نمود. 
 +
یكی از برادران او می گفت: موقعی كه مجروح و در خانه بستری بود با بچه اش زیاد گرم نمی گرفت و وقتی به او می گفتیم چرا این كار را می كنی می گفت نمی خواهم به من عادت كند.
 +
بالاخره بعد از اینكه بهبودی نسبی حاصل نمود (در خرداد ماه  ۶۵)  به یگان رزمی رفت كه در آن زمان گردان  ۱۵۴  در [[خرمشهر]] مشغول پدافند بود و رفتن ایشان مقارن با اتمام دوره  ۴۵  روزه نیروهای بسیجی بود. لذا به اكثر آنها تسویه حساب داده وعده ای را به مرخصی فرستاد و فقط نیروهای كادر گردان آنجا مانده بودند.
 +
در این اوضاع و احوال نیروهای عراقی از [[جزیره مجنون]] جنوبی تكی انجام داده و دو خاكریز نیروهای ما را تصرف كرده بودند و از آنجا كه جزایر مجنون برای ما از اهمیت خاصی برخوردار بود و یكی از مسئولین مملكتی تاكید كرده بود كه جزیره حتما باید حفظ شود لذا حاج رضا با عده قلیلی داوطلب می شود كه جهت مقابله با نیروهای متجاوز بعثی عراق به جزیره اعزام شود و در حالی كه به علت مجروح بودنش، فرمانده تیپ اصرار می كند كه شما نروید ایشان قبول نكرده و اظهار می دارد ما در جزیره هزاران شهید داده ایم و سزاوار نیست آنجا را از دست بدهیم و او راست می گفت زیرا آنهایی كه به جزیره مجنون رفته اند مظلومیت آن را می فهمند.
 +
او در شب عملیات (هنگامی كه به قصد باز پس گیری خاكریزهایی كه توسط نیروهای عراق تصرف شده بود) یعنی شب  ۶۵/۳/۲۸  از ناحیه دست و پا مورد اصابت تركش قرار می گیرد ولی به پشت جبهه برنمی گردد تا عملیات به نتیجه رسیده و خاكریزهای مورد نظر پس گرفته می شود. در صبح روز عملیات یعنی صبح روز  ۶۵/۳/۲۹  در حالیكه از مواضع تصرف شده پدافند می كرد و در حال تیراندازی بود ضمن اظهار تشنگی، از ناحیه سر مورد اصابت گلوله [[غناسه]] دشمن قرار می گیرد و به تبعیت از سرور شهیدان و مولایش ابا عبدالله الحسین (ع) كه همیشه شوق میهمانی خوان او را داشت، روح بزرگش به سوی معشوق پر كشیده و به درجه عظمای شهادت نایل آمد.
  
بعد از مدتي كه حال او تقريبا رو به بهبود بود در تاريخ  ۲۸  اسفند ماه ۶۴  او را به همدان منتقل مي كنند كه در منزل خود بستري مي شود در همين زمان نيز برادران سپاه و دوستان و همرزمانش به عيادت ايشان مي آمدند و او سفارشات لازم را به آنها مي نمود. خصوصا به نيروهاي گردان سفارش مي كرد كه مبادا قصور و كوتاهي کنند. 
 
در ايام فراغت با مادرش صحبت مي كرد و او را به صبر و شكيبايي دعوت مي نمود. اكثر اوقات در منزل، بچه هاي فاميل را جمع مي كرد و با آنها كشتي مي گرفت و به عبارت ديگر مثل آنها اعمال بچه گانه انجام مي داد. 
 
با بي حجابي و بي بند و باري سخت مخالف بود و از آن رنج مي برد و مي گفت مي ترسم ما برويم و اين مسائل حل نشود. (منظورش مسئله فحشا و منكرات بود)  در صحبت ها و نيز در بحث هايش تاكيد داشت كه پيام ها و رهنمودهاي امام بزرگوار را بايد اطاعت كنيم و به ايشان عشق و علاقه وافري داشت. از دروغ و غيبت سخت بيزار بود و مي گفت اين دنيا محل آزمايش است ما بايد صبر كنيم از امتحان خوب بيرون بيايم. 
 
به صله رحم اهميت بسيار مي داد و به ديدن اكثر فاميلها مي رفت و هر نوبت كه مي خواست به جبهه برود از همگان طلب حلاليت مي نمود. 
 
يكي از برادران او مي گفت: موقعي كه مجروح و در خانه بستري بود با بچه اش زياد گرم نمي گرفت و وقتي به او مي گفتيم چرا اين كار را مي كني مي گفت نمي خواهم به من عادت كند. 
 
بالاخره بعد از اينكه بهبودي نسبي حاصل نمود (در خرداد ماه  ۶۵)  به يگان رزمي رفت كه در آن زمان گردان  ۱۵۴  در خرمشهر مشغول پدافند بود و رفتن ايشان مقارن با اتمام دوره  ۴۵  روزه نيروهاي بسيجي بود. لذا به اكثر آنها تسويه حساب داده وعده اي را به مرخصي فرستاد و فقط نيروهاي كادر گردان آنجا مانده بودند.
 
در اين اوضاع و احوال نيروهاي عراقي از جزيره مجنون جنوبي تكي انجام داده و دو خاكريز نيروهاي ما را تصرف كرده بودند و از آنجا كه جزاير مجنون براي ما از اهميت خاصي برخوردار بود و يكي از مسئولين مملكتي تاكيد كرده بود كه جزيره حتما بايد حفظ شود لذا حاج رضا با عده قليلي داوطلب مي شود كه جهت مقابله با نيروهاي متجاوز بعثي عراق به جزيره اعزام شود و در حالي كه به علت مجروح بودنش، فرمانده تيپ اصرار مي كند كه شما نرويد ايشان قبول نكرده و اظهار مي دارد ما در جزيره هزاران شهيد داده ايم و سزاوار نيست آنجا را از دست بدهيم و او راست مي گفت زيرا آنهايي كه به جزيره مجنون رفته اند مظلوميت آن را مي فهمند.
 
او در شب عمليات (هنگامي كه به قصد باز پس گيري خاكريزهايي كه توسط نيروهاي عراق تصرف شده بود) يعني شب  ۶۵/۳/۲۸  از ناحيه دست و پا مورد اصابت تركش قرار مي گيرد ولي به پشت جبهه برنمي گردد تا عمليات به نتيجه رسيده و خاكريزهاي مورد نظر پس گرفته مي شود. در صبح روز عمليات يعني صبح روز  ۶۵/۳/۲۹  در حاليكه از مواضع تصرف شده پدافند مي كرد و در حال تيراندازي بود ضمن اظهار تشنگي، از ناحيه سر مورد اصابت گلوله غناسه دشمن قرار مي گيرد و به تبعيت از سرور شهيدان و مولايش ابا عبدالله الحسين (ع) كه هميشه شوق ميهماني خوان او را داشت، روح بزرگش به سوي معشوق پر كشيده و به درجه عظماي شهادت نايل آمد.
 
  
 
==وصیت نامه==
 
==وصیت نامه==
 +
بسم الله الرحمن الرحیم
 +
و ما النصر الا من عندالله العظیم
 +
بنام خدا، خدائى كه هستى بخش است و روزى ده. خدائى كه تمام صفات و كمالات را براى انسان خلق كرد و سپس او را در بهشت اعلا جاى داد و یا نه، انسانهای بى توفیق را در اسفل السافلین. 
 +
خدایا مرا از زمره بندگان درگاهت قرار ده.
 +
با درود و سلام بر مهدى موعود صاحب عصر و زمان (عج) و با سلام بر خمینى بت شكن نایب بر حقش و با درود بر شهداى به خون خفته از صدر اسلام تا كنون و با درود بر شما امت شهید پرور كه همیشه در صحنه اید و امیدوارم كه تا انقلاب مهدى(عج) نهضت را ادامه دهید، انشاءالله. 
 +
خدایا تو خود شاهدى كه چگونه ظالمان و زالو صفتان جهانی ملتهاى مستضعف را در بند کشیده و می كشند و بر آنها قلدرى می كنند، ولیكن هیهات من الذله. 
 +
امام ما این اسطوره تقوی و مقاومت با توکل بر خداوند سبحان و استعانت یاران وفادارش و پشتوانه این امت شهید پرور بپا خاسته و بر دهان یاوه گویان و مستکبرین زمانه زدند و اعلام کردند كه ما نیز همچون مولایمان حسین (ع) و یارانش كه تا آخرین قطره خون جنگیدند و حتى كودك شش ماهه خود را نیز نثار كردند، نداى تن ندادن به ذلت را سر می دهیم و می گوئیم اى آمریكا و اى [[شوروى]] و اى استکبار جهانی، بدانید و آگاه باشید ما به حکم وظیفه شرعی تا زمانی که در جهان ظلم هست و تا وقتی که پرچم سبز لا اله الا الله بر جهان طنین نیفكنده باشد، مبارزه هست و انشاء الله مبارزه خواهیم کرد.
  
 +
آرى! به قول امام عزیزمان كه می فرماید ما بر اسلام دعوا داریم، ما نیز هیچ آرزویى بجز پیروزى اسلام نداریم و جهت تحقق این هدف باید خون داد و حالا كه كاروان شهدا در حركت است ما نیز از خدا خواستیم كه دنباله رو این كاروان باشیم، شاید كه خدا ما را هم بپذیرد و شكر خدا را كه در این راه قدم نهادیم، دیگر خداوند سبحان مى داند و ملائك مقربش كه توفیق شهادت داشته باشیم یا نه. 
 +
و اما شما اى برادران پاسدار بدانید كه مسئولیت بس سنگین است و دشوار، راه دراز و هدف نیز بسیار مقدس است و شما نیز که با پیروی و همراه بودن با روحانیت پیشرو این راهید، كوشش كنید که مبادا از مسئولیت محوله شهدا غافل و از پیروزیهای مقطعی به خود مغرور شوید. تا توان دارید به جبهه بروید و جهت تحقق دستورات خداوند با دشمنان کافر جهاد کنید و ان‌شاء الله بعد از پیروزی یا در صورتی که خداوند تبارك و تعالى شما را پذیرفت و شهید شدید، تازه وظیفه یک فرد مسلمان را انجام داده اید و تمام اعمال ما وظیفه ای است که خداوند بر ما مقرر کرده است و ما نیز باید آن را انجام دهیم و خداوند متعال به رسول خود نیز چنین فرمود كه تو وظیفه ات را انجام بده، حالا مردم مى خواهند بپذیرند یا نپذیرند و اما آن بیچارگانى كه توفیق جهاد فی سبیل الله به علل مختلف از آنها سلب شده و لیاقت شركت در جبهه را ندارند بدانند كه  توفیق شرکت در جبهه سعادتى بس بزرگ است و در صورت قبول خداوند، شهادت عظیم تر از همه اعمال است. 
  
بسم الله الرحمن الرحيم
+
و اى امت شهید پرور بدانید كه خداوند انسانها را همیشه مورد امتحان قرار می دهد زیرا دنیا محل آزمایش است، منتهى در سطح علم، آگاهى، صبر و مقاومت انسان مثلا امتحان حضرت ابراهیم این است كه بخاطر ایمان به خدا از طریق کفار در آتش انداخته شود و در همان حال ملائكه تقاضا می كنند كه به او كمك كنند ولیكن او نمى پذیرد و اعلام می کند خداوندی که مبلغ او هستم مرا یاری می کند که به فرمان خداوند آتش بر او گلستان می شود.   
و ما النصر الا من عندالله العظيم
+
و اما امتحان ما در این مرحله از زمان، جنگ است، جنگى كه امام عزیزمان می فرماید جنگ بین تمامى كفر با تمامى اسلام است. پس وصیت من به شما این است كه جبهه ها را پشتیبانی کنید و اماممان را تنها نگذارید و پشتیبان او باشید و از اهداف مقدس او غافل نشوید كه ما اكنون در حال امتحانیم و این متاع دو روزه دنیا را بر آخرت كه قرآن می فرماید نفروشید و بدانید كه خداوند هیچ گاه به وعده اش خلاف نمی كند.   
بنام خدا، خدائى كه هستى بخش است و روزى ده. خدائى كه تمام صفات و كمالات را براى انسان خلق كرد و سپس او را در بهشت اعلا جاى داد و يا نه، انسانهای بى توفيق را در اسفل السافلين. 
+
یك مسئله مهم كه ما باید در آن بیندیشیم این است كه ببینیم حق كیست و چیست؟ آیا قرآن حق است یا نه؟ پس حالا که دانستیم قرآن حق است و كلیه ابرقدرتها خلاف آن عمل می كنند و آن نیز از كفر و الحاد و نفاق و فساد آنها در تمامی كشورها می باشد و با ما روبرو شده اند پس ما نیز به پیروی از قرآن، حقیم و باید از حق خود دفاع کنیم و بدانیم كه در این دنیا مسافرى بیش نیستیم و ان‌شاءالله باید نتیجه اعمال نیك و بد خود را در آخرت ببینیم که (الدنیا مزرعه الاخره).   
خدايا مرا از زمره بندگان درگاهت قرار ده.
+
خداوند همه ما را به راه راست، راه اولیاء و انبیاء خود هدایت كند و ما را آنى و لحظه اى به خودمان وامگذارد و به امام عزیز ما طول عمر عنایت فرماید.
با درود و سلام بر مهدى موعود صاحب عصر و زمان (عج) و با سلام بر خمينى بت شكن نايب بر حقش و با درود بر شهداى به خون خفته از صدر اسلام تا كنون و با درود بر شما امت شهيد پرور كه هميشه در صحنه ايد و اميدوارم كه تا انقلاب مهدى(عج) نهضت را ادامه دهيد، انشاءالله. 
+
والسلام علیكم و رحمت الله و بركاته   
خدايا تو خود شاهدى كه چگونه ظالمان و زالو صفتان جهانی ملتهاى مستضعف را در بند کشیده و مي كشند و بر آنها قلدرى مي كنند، وليكن هيهات من الذله. 
+
امام ما این اسطوره تقوی و مقاومت با توکل بر خداوند سبحان و استعانت یاران وفادارش و پشتوانه اين امت شهيد پرور بپا خاسته و بر دهان ياوه گويان و مستکبرین زمانه زدند و اعلام کردند كه ما نيز همچون مولایمان حسين (ع) و يارانش كه تا آخرين قطره خون جنگيدند و حتى كودك شش ماهه خود را نيز نثار كردند، نداى تن ندادن به ذلت را سر مي دهيم و مي گوئیم اى آمريكا و اى شوروى و اى استکبار جهانی، بدانيد و آگاه باشيد ما به حکم وظیفه شرعی تا زمانی که در جهان ظلم هست و تا وقتی که پرچم سبز لا اله الا الله بر جهان طنين نيفكنده باشد، مبارزه هست و انشاء الله مبارزه خواهیم کرد.
+
 
+
آرى! به قول امام عزيزمان كه مي فرمايد ما بر اسلام دعوا داريم، ما نیز هيچ آرزویى بجز پيروزى اسلام نداريم و جهت تحقق این هدف باید خون داد و حالا كه كاروان شهدا در حركت است ما نيز از خدا خواستيم كه دنباله رو اين كاروان باشيم، شاید كه خدا ما را هم بپذيرد و شكر خدا را كه در اين راه قدم نهادیم، ديگر خداوند سبحان مى داند و ملائك مقربش كه توفیق شهادت داشته باشیم یا نه. 
+
و اما شما اى برادران پاسدار بدانيد كه مسئوليت بس سنگين است و دشوار، راه دراز و هدف نیز بسیار مقدس است و شما نیز که با پیروی و همراه بودن با روحانیت پيشرو اين راهيد، كوشش كنيد که مبادا از مسئولیت محوله شهدا غافل و از پیروزیهای مقطعی به خود مغرور شوید. تا توان دارید به جبهه بروید و جهت تحقق دستورات خداوند با دشمنان کافر جهاد کنید و انشاء الله بعد از پیروزی یا در صورتی که خداوند تبارك و تعالى شما را پذيرفت و شهيد شديد، تازه وظيفه یک فرد مسلمان را انجام داده ايد و تمام اعمال ما وظیفه ای است که خداوند بر ما مقرر کرده است و ما نیز باید آن را انجام دهیم و خداوند متعال به رسول خود نیز چنين فرمود كه تو وظيفه ات را انجام بده، حالا مردم مى خواهند بپذيرند يا نپذيرند و اما آن بيچارگانى كه توفيق جهاد فی سبیل الله به علل مختلف از آنها سلب شده و لياقت شركت در جبهه را ندارند بدانند كه  توفیق شرکت در جبهه سعادتى بس بزرگ است و در صورت قبول خداوند، شهادت عظيم تر از همه اعمال است. 
+
 
+
و اى امت شهيد پرور بدانيد كه خداوند انسانها را هميشه مورد امتحان قرار مي دهد زیرا دنیا محل آزمایش است، منتهى در سطح علم، آگاهى، صبر و مقاومت انسان مثلا امتحان حضرت ابراهيم اين است كه بخاطر ایمان به خدا از طریق کفار در آتش انداخته شود و در همان حال ملائكه تقاضا مي كنند كه به او كمك كنند وليكن او نمى پذيرد و اعلام می کند خداوندی که مبلغ او هستم مرا یاری می کند که به فرمان خداوند آتش بر او گلستان می شود.   
+
و اما امتحان ما در اين مرحله از زمان، جنگ است، جنگى كه امام عزيزمان مي فرمايد جنگ بين تمامى كفر با تمامى اسلام است. پس وصيت من به شما اين است كه جبهه ها را پشتیبانی کنید و اماممان را تنها نگذاريد و پشتيبان او باشيد و از اهداف مقدس او غافل نشويد كه ما اكنون در حال امتحانيم و اين متاع دو روزه دنيا را بر آخرت كه قرآن مي فرمايد نفروشید و بدانيد كه خداوند هيچ گاه به وعده اش خلاف نمي كند.   
+
يك مسئله مهم كه ما بايد در آن بينديشيم اين است كه ببينيم حق كيست و چيست؟ آيا قرآن حق است يا نه؟ پس حالا که دانستیم قرآن حق است و كليه ابرقدرتها خلاف آن عمل مي كنند و آن نیز از كفر و الحاد و نفاق و فساد آنها در تمامی كشورها می باشد و با ما روبرو شده اند پس ما نیز به پیروی از قرآن، حقیم و باید از حق خود دفاع کنیم و بدانيم كه در اين دنيا مسافرى بيش نيستيم و انشاءالله بايد نتیجه اعمال نيك و بد خود را در آخرت ببينيم که (الدنیا مزرعه الاخره).   
+
خداوند همه ما را به راه راست، راه اولياء و انبياء خود هدايت كند و ما را آنى و لحظه اى به خودمان وامگذارد و به امام عزيز ما طول عمر عنايت فرماید.
+
والسلام عليكم و رحمت الله و بركاته   
+
 
رضا شكرى پور 1362/12/22
 
رضا شكرى پور 1362/12/22
  
سطر ۴۸: سطر ۴۶:
  
 
==روایتی ازشهید==
 
==روایتی ازشهید==
 
+
لحظات پر اضطرابی سپری شد. جزیره مجنون در آتش وخون می سوخت. دشمن با پاتک های سنگین پیشروی خود را برای باز پس گرفتن آغاز کرده بود. لحظات به کندی می گذشت و نگرانی بر منطقه سایه افکنده بود. دستور آماده باش ابلاغ گردید.
لحظات پر اضطرابي سپري شد. جزيره مجنون در آتش وخون مي سوخت. دشمن با پاتک هاي سنگين پيشروي خود را براي باز پس گرفتن آغاز کرده بود. لحظات به کندي مي گذشت ونگراني بر منطقه سايه افکنده بود. دستور آماده باش ابلاغ گرديد.
+
گردان 154 حضرت علی اکبر از لشگر انصارالحسین (ع)که نیروهای بسیجی را ترخیص کرده بود، کادر گردان برای دفاع فراخوانی گردید وفردا صبح باید برای مقابله به جزیره مجنون می رفتیم. در آن میان حاج رضا شکری پور  فرمانده رشید گردان را دیدیم که خودش آر پی جی گرفته وبا لبخند در کنار یارانش به آنها کمک می کند.  
گردان 154 حضرت علي اکبر از لشگر انصارالحسين (ع)که نيروهاي بسيجي را ترخيص کرده بود، کادر گردان براي دفاع فراخواني گرديد وفردا صبح بايد براي مقابله به جزيره مجنون مي رفتيم. در آن میان حاج رضا شکري پور  فرمانده رشيد گردان را ديديم که خودش آرپي جي گرفته وبا لبخند در کنار يارانش به آنها کمک مي کند.  
+
حاجی هرچی داشت از نماز بود. نمازی که با عشق واشک چشم آغشته شده بود.  شب قبل از عملیات همچون شب قدر بود. تمام حرکات بچه ها بوی عبادت می دادو بی اختیار همدیگر را در آغوش می کشیدند واز هم قول شفاعت می گرفتند.  
حاجي هرچي داشت از نماز بود. نمازي که با عشق واشک چشم آغشته شده بود.  شب قبل از عمليات همچون شب قدر بود. تمام حرکات بچه ها بوي عبادت مي دادو بي اختيار همديگر را در آغوش مي کشيدند واز هم قول شفاعت مي گرفتند.  
+
زمزمه ها همه بوی پرواز می داد.در کوله بار آنها اثری از گناه نبود. حاج رضا آن شب به روی سجاده نشسته بود وقرآن تلاوت می کرد وتفسیر آیه ها، با اشک چشمش جاری بود. چقدر نورانی شده بود انگار اورا در نور شسته بودند. همه می دانستند که حاجی بزودی شهید می شود وتولد او برای شهادت است.  
زمزمه ها همه بوي پرواز مي داد.در کوله بار آنها اثري از گناه نبود. حاج رضا آن شب به روي سجاده نشسته بود وقرآن تلاوت مي کرد وتفسير آيه ها، با اشک چشمش جاري بود. چقدر نوراني شده بود انگار اورا در نور شسته بودند. همه مي دانستند که حاجي بزودي شهيد مي شود وتولد او براي شهادت است.  
+
به طرف چادر پرسنلی رفتم، بچه ها در آنجا جمع وغرق گفتگو بودند. همگی آرزو داشتیم یک نماز جماعت پشت سر حاجی بخوانیم. اما هر بار حاجی بهانه می آورد وطفره می رفت. بارها این چنین ازدست بچه ها فرار کرده بود.  
به طرف چادر پرسنلي رفتم، بچه ها در آنجا جمع وغرق گفتگو بودند. همگي آرزو داشتيم يک نماز جماعت پشت سر حاجي بخوانيم. اما هر بار حاجي بهانه مي آورد وطفره مي رفت. بارها اين چنين ازدست بچه ها فرار کرده بود.  
+
اما امشب بچه ها مصمم بودند که با یک نقشه بر حاجی پیروز شوند و  حاجی بهترین طراح عملیات جنگی بود و بچه ها بهترین فاتحان خاکریز و ملائکه شب، نظاره گر این که چه خواهد شد.  
اما امشب بچه ها مصمم بودند که با يک نقشه بر حاجي پيروز شوند و  حاجي بهترين طراح عمليات جنگي بود وبچه ها بهترين فاتحان خاکريز و ملائکه شب، نظاره گر اين که چه خواهد شد.  
+
شهید حسنی معاون گروهان گفت: بچه ها بریم به حاجی بگوئیم اگر امشب با ما نماز جماعت نخواند او را حلال نمی کنیم. [[شهید علیزاده]] فرمانده گروهان به جای حاجی پاسخ داد وگفت: این که درست نیست! همگی غافل بودیم که حاجی نیز در حال سرکشی به چادر ها آمده وپشت چادر پرسنلی ایستاده وبه گفتگوی بچه ها گوش می دهد.  
شهيد حسني معاون گروهان گفت: بچه ها بريم به حاجي بگوئيم اگر امشب با ما نماز جماعت نخواند او را حلال نمي کنيم. شهيد عليزاده فرمانده گروهان به جاي حاجي پاسخ داد وگفت: اين که درست نيست! همگي غافل بوديم که حاجي نيز در حال سرکشي به چادر ها آمده وپشت چادر پرسنلي ايستاده وبه گفتگوي بچه ها گوش مي دهد.  
+
شهید وحدتی مسئول پرسنلی گردان گفت: به حاجی بگوئیم که ما فردا شهید می شویم اما شهادت ما با خواندن نماز پشت سر شما امضا می شود و شهید تکلو معاون گردان حرف اورا قطع کرد وگفت: حاجی مایل است بسیجیان تا ابد زنده باشند و با لبخندی که بر روی لبان حاجی نقش بسته بود معلوم بود جواب حاجی هم باید مشابه آن باشد.  
شهيد وحدتي مسئول پرسنلي گردان گفت: به حاجي بگوئيم که ما فردا شهيد مي شويم اما شهادت ما با خواندن نماز پشت سر شما امضا مي شود و شهيد تکلو معاون گردان حرف اورا قطع کرد وگفت: حاجي مايل است بسيجيان تا ابد زنده باشند و با لبخندي که بر روي لبان حاجي نقش بسته بود معلوم بود جواب حاجي هم بايد مشابه آن باشد.  
+
[[شهید فریدونی]] فرمانده گروهان که به خاطر حالت عرفانی ومعنویش بچه ها او را ربانی صدا می کردند ساکت نشسته بود وبه سخنان آنها گوش می داد سکوت را شکست وگفت: من راضی نبودم که حاجی خودش به اینجا بیاید. بچه ها همه مشتاق شنیدن شدند و خود حاجی هم متعجب ز این که برنامه چیست.  
شهيد فريدوني فرمانده گروهان که به خاطر حالت عرفاني ومعنويش بچه ها او را رباني صدا مي کردند ساکت نشسته بود وبه سخنان آنها گوش مي داد سکوت را شکست وگفت: من راضي نبودم که حاجي خودش به اينجا بيايد. بچه ها همه مشتاق شنيدن شدند و خود حاجي هم متعجب ز اين که برنامه چيست.  
+
شهید فریدونی ادامه داد حاجی خیلی به فاطمه زهرا علاقه دارد هرجا ذکری از حضرت زهرا باشد حاجی هم هست. پس من خودم می خونم. شماهم با صدای بلند یا زهرا بگوئید وسپس شروع به مداحی کرد. نام حضرت زهرا (س) خیلی زود اشک بچه ها را جاری کرد. هرکس در گوشه ای به سجده رفته بود وبا خود زمزمه می کرد.
شهيد فريدوني ادامه داد حاجي خيلي به فاطمه زهرا علاقه دارد هرجا ذکري از حضرت زهرا باشد حاجي هم هست. پس من خودم مي خونم. شماهم با صداي بلند يا زهرا بگوئيد وسپس شروع به مداحي کرد. نام حضرت زهرا (س) خيلي زود اشک بچه ها را جاري کرد. هرکس در گوشه اي به سجده رفته بود وبا خود زمزمه مي کرد.
+
کم کم صدای ناله ها بلند تر می شد وبا زمزمه در هم می پیچید. حاجی با چفیه اش جلو دهانش را گرفته بود تا صدای گریه اش به گوش بچه ها نرسد. مداحی به آنجا رسیدکه((فاطمه جان در وسط کوچه تورا می زدند / کاش به جای تو مرا می زدند)) دیگر حاجی نتوانست خود را نگه دارد پاهای اوسست شد وبه روی زانو افتاد صدای گریه اش بلند شد حاجی خود را به طرف در چادر کشید وگوشه چادر را بالا زد وبا صدای گرفته گفت: بچه ها بسه دیگه مگه می خواهید حاجی را بکشید. باشد قبول کردم با هم نماز جماعت می خوانیم. بچه ها که باورشان نمی شد حاجی به این زودی قبول کند خودشان را بر روی حاجی انداختند و او را غرق بوسه نمودند وبا اشک چشم خود صورت اورا شستند. همگی وضو داشتند. پس حاجی در جلو ایستاد وصف نماز جماعت تشکیل شد.  
کم کم صداي ناله ها بلند تر مي شد وبا زمزمه در هم مي پيچيد. حاجي با چفيه اش جلو دهانش را گرفته بود تا صداي گريه اش به گوش بچه ها نرسد. مداحي به آنجا رسيدکه((فاطمه جان در وسط کوچه تورا مي زدند / کاش به جاي تو مرا مي زدند)) ديگر حاجي نتوانست خود را نگه دارد پاهاي اوسست شد وبه روي زانو افتاد صداي گريه اش بلند شد حاجي خود را به طرف در چادر کشيد وگوشه چادر را بالا زد وبا صداي گرفته گفت: بچه ها بسه ديگه مگه مي خواهيد حاجي را بکشيد. باشد قبول کردم با هم نماز جماعت مي خوانيم. بچه ها که باورشان نمي شد حاجي به اين زودي قبول کند خودشان را بر روي حاجي انداختند واورا غرق بوسه نمودند وبا اشک چشم خود صورت اورا شستند. همگي وضو داشتند. پس حاجي در جلو ايستاد وصف نماز جماعت تشکيل شد.  
+
نماز شروع شد، نمازی که بچه ها را بهشتی کرد. حاجی حمد و سوره را می خواند و بچه ها گریه می کردند. وقتی که حاجی به سجده رفت دیگر صدای گریه همه بلند بود وسجاده ها تر، ذکر سجده، گریه شده بود.  
نماز شروع شد، نمازي که بچه ها رابهشتي کرد. حاجي حمد وسوره را مي خواندوبچه ها گريه مي کردند. وقتي که حاجي به سجده رفت ديگر صداي گريه همه بلند بود وسجاده ها تر، ذکر سجده، گريه شده بود.  
+
حاجی با تمام توان نماز را ادامه می داد شاید اگر ادامه نماز نبود بچه ها ساعت ها در سجده گریه می کردند. ملائکه نیز منتظر بودند تا این نماز عاشقانه را به آسمان ببرند.  
حاجي با تمام توان نماز را ادامه مي داد شايد اگر ادامه نماز نبود بچه ها ساعت ها در سجده گريه مي کردند. ملائکه نيز منتظر بودند تا اين نماز عاشقانه را به آسمان ببرند.  
+
شاید اینجا خداوند باردیگر به ملائکه یادآوری کرد ((تبارک الله فی احسن الخالقین)) نماز تمام شده بود ولی گریه بچه ها هنوز ادامه داشت. حاجی روبه بچه ها کرد وگفت: ان‌شاالله خداوند قبول کند. آخرش شما برنده شدید آن هم به خاطر اینکه اذان این نماز یا زهرا (س) بود.  
شايد اينجا خداوند بارديگر به ملائکه يادآوري کرد ((تبارک الله في احسن الخالقين)) نماز تمام شده بود ولي گريه بچه ها هنوز ادامه داشت. حاجي روبه بچه ها کرد وگفت: انشاالله خداوند قبول کند. آخرش شما برنده شديد آن هم به خاطر اينکه اذان اين نماز يا زهرا (س) بود.  
+
فردای آن روز [[جزیره مجنون]] در زیر گام های سردار نماز ویارانش آرام گرفت و دشمن زمین گیر شد. حاجی آرام و قرار نداشت و برای پرواز لحظه شماری می کرد. از وجودش نور می بارید و از آتش سلاحش خشم الهی، تا اینکه دست تقدیر صفحه زیبایی رقم زد و تیری بر پیشانی او بوسه زد.  
فرداي آن روز جزيره مجنون در زير گام هاي سردار نماز ويارانش آرام گرفت و دشمن زمين گير شد. حاجي آرام و قرار نداشت و براي پرواز لحظه شماري مي کرد. از وجودش نور مي باريد و از آتش سلاحش خشم الهي، تا اينکه دست تقدير صفحه زيبايي رقم زد و تيري بر پيشاني او بوسه زد.  
+
انگار جزیره مجنون تشنه خون حاجی بود تا سیراب شود. جوی خون از پیشانیش جاری بود و روحش در پرواز.  
انگار جزيره مجنون تشنه خون حاجي بود تا سيراب شود. جوي خون از پيشانيش جاري بود و روحش در پرواز.  
+
راوی: [[مهدی رحیمی مهروان]] - همرزم شهید
راوي: مهدي رحيمي مهروان - همرزم شهيد
+
  
  
سطر ۷۱: سطر ۶۸:
  
 
قبل از شروع عملیات جزیره مجنون در خرداد 65، حاج رضا شکری پور که تازه از مرخصی برگشته بود پیش ما آمد. هنوز زخمی بود و شکمش به واسطه جراحت شدید 27-28 تا بخیه خورده بود و با اون مجروحیت شدید باز اومده بود منطقه.
 
قبل از شروع عملیات جزیره مجنون در خرداد 65، حاج رضا شکری پور که تازه از مرخصی برگشته بود پیش ما آمد. هنوز زخمی بود و شکمش به واسطه جراحت شدید 27-28 تا بخیه خورده بود و با اون مجروحیت شدید باز اومده بود منطقه.
من به همراه شهید سید حسین فدایی فروتن مشغول درست کردن خورشیدی بودیم که حاج رضا به سمت ما اومد و رو کرد به سید حسین و گفت: آقا سید یه چند روزی رو بیا پیش ما. آقا سید با اون نگاه معصومانه رو سوی من کرد و انگشت خودش رو بالا آورد و به من گفت: اجازه هست؟ با تمام علاقه ای که به سید حسین داشتم و دلم نمیخواست که از من دوره بشه اما گفتم باشه برو.
+
من به همراه [[شهید سید حسین فدایی فروتن]] مشغول درست کردن خورشیدی بودیم که حاج رضا به سمت ما اومد و رو کرد به سید حسین و گفت: آقا سید یه چند روزی رو بیا پیش ما. آقا سید با اون نگاه معصومانه رو سوی من کرد و انگشت خودش رو بالا آورد و به من گفت: اجازه هست؟ با تمام علاقه ای که به سید حسین داشتم و دلم نمیخواست که از من دوره بشه اما گفتم باشه برو.
 
سید حسین که شال سبزش رو به کمرش بسته بود با اون نگاه معصوم و لبخند همیشگی همراه حاج رضا عازم شد و رفت.
 
سید حسین که شال سبزش رو به کمرش بسته بود با اون نگاه معصوم و لبخند همیشگی همراه حاج رضا عازم شد و رفت.
 
روز عملیات به واسطه مجروحیت حاج رضا، عمو اکبر (اکبر امیرپور فرمانده اطلاعات و عملیات لشکر 32 انصار الحسین (ع)) که فرماندهی محور رو به عهده داشت اجازه حضور حاج رضا رو تو خط نداد و همراه حاج رضا، عمو مفرد و چندتا از بچه ها در سنگر فرماندهی محور کار فرماندهی خط رو به عهده گرفته بود و از قبل یکی دیگه از بچه ها رو به جای حاج رضا به فرماندهی گردان منصوب کرده بود.
 
روز عملیات به واسطه مجروحیت حاج رضا، عمو اکبر (اکبر امیرپور فرمانده اطلاعات و عملیات لشکر 32 انصار الحسین (ع)) که فرماندهی محور رو به عهده داشت اجازه حضور حاج رضا رو تو خط نداد و همراه حاج رضا، عمو مفرد و چندتا از بچه ها در سنگر فرماندهی محور کار فرماندهی خط رو به عهده گرفته بود و از قبل یکی دیگه از بچه ها رو به جای حاج رضا به فرماندهی گردان منصوب کرده بود.
سطر ۸۱: سطر ۷۸:
 
به نقل از یکی از بچه ها که توی خط بود وقتی حاج رضا به خط رسید شروع کرد به هدایت بچه ها. حجم آتیش بی نهایت زیاد بود و بیشتر بچه ها شهید یا مجروح شده بودن. اکثرا هم از ناحیه صورت مجروح شده بودن. وسط اون هیاهوی تیر و خمپاره، احساس کردم یک لحظه همه جا ساکت شد و تیری زوزه کشان انگار که به شیشه ای برخورد کنه به جایی اثابت کرد و صدای شکسته شدن جسمی بلند شد. من همینطور که با یک چشم مجروح دنبال صدا میگشتم دیدم تیر به بازوی حاج رضا اثابت کرده و استخوانش کاملا خورد شده.
 
به نقل از یکی از بچه ها که توی خط بود وقتی حاج رضا به خط رسید شروع کرد به هدایت بچه ها. حجم آتیش بی نهایت زیاد بود و بیشتر بچه ها شهید یا مجروح شده بودن. اکثرا هم از ناحیه صورت مجروح شده بودن. وسط اون هیاهوی تیر و خمپاره، احساس کردم یک لحظه همه جا ساکت شد و تیری زوزه کشان انگار که به شیشه ای برخورد کنه به جایی اثابت کرد و صدای شکسته شدن جسمی بلند شد. من همینطور که با یک چشم مجروح دنبال صدا میگشتم دیدم تیر به بازوی حاج رضا اثابت کرده و استخوانش کاملا خورد شده.
 
یکی از بچه ها به سمت حاج رضا رفت تا دستش رو پانسمان کنه که یک هو صدای فریاد حاج رضا بلند شد که: برو چیزی نشده که، به بچه ها برس. دیگه توی اون همه هیاهوی گلوله و باروت و خون غرق شده بودیم.
 
یکی از بچه ها به سمت حاج رضا رفت تا دستش رو پانسمان کنه که یک هو صدای فریاد حاج رضا بلند شد که: برو چیزی نشده که، به بچه ها برس. دیگه توی اون همه هیاهوی گلوله و باروت و خون غرق شده بودیم.
انفجارهای مهیبی در منطقه رخ میداد و من به سمت خط مقدم رفتم. قایق رو کنار یک خاکریز نگه داشتم و پیاده شدم، وقتی از خاکریز بالا رفتم وضعیت خیلی عجیبی بود. همه بچه ها شهید شده بودن و جنازه هاشون گوشه و کنار پخش شده بود و موج انفجاز لباس های بچه ها رو تیکه و پاره کرده بود.
+
انفجارهای مهیبی در منطقه رخ میداد و من به سمت خط مقدم رفتم. قایق رو کنار یک خاکریز نگه داشتم و پیاده شدم، وقتی از خاکریز بالا رفتم وضعیت خیلی عجیبی بود. همه بچه ها شهید شده بودن و جنازه هاشون گوشه و کنار پخش شده بود و موج انفجار لباس های بچه ها رو تیکه و پاره کرده بود.
 
جلوتر رفتم دیدم انگار حاج رضا روی یک بشکه نفت نشسته، جلوتر که رفتم دیدم تیری به سر مبارکش اثابت کرده و در همان حالت با دستهای باز و رو به آسمان ملکوتی شده بود.
 
جلوتر رفتم دیدم انگار حاج رضا روی یک بشکه نفت نشسته، جلوتر که رفتم دیدم تیری به سر مبارکش اثابت کرده و در همان حالت با دستهای باز و رو به آسمان ملکوتی شده بود.
 
جالب بود بیشتر فرمانده گروهان ها و دسته ها و مسئولین گردانش، دور تا دور حاج رضا به شهادت رسیده بودند و همراه با فرمانده خود به پرواز درآمده بودند.
 
جالب بود بیشتر فرمانده گروهان ها و دسته ها و مسئولین گردانش، دور تا دور حاج رضا به شهادت رسیده بودند و همراه با فرمانده خود به پرواز درآمده بودند.
سطر ۸۷: سطر ۸۴:
 
یادشان گرامی و راهشان پر رهرو باد
 
یادشان گرامی و راهشان پر رهرو باد
  
عضويت در سپاه
+
عضویت در سپاه
گفت: مي آي سپاه؟!  
+
گفت: می آی سپاه؟!  
چشمانش از خوشحالي برق زد: من بيام سپاه ؟! يعني مي شه؟!  
+
چشمانش از خوشحالی برق زد: من بیام سپاه ؟! یعنی می شه؟!  
خودش معرف او شد. زير برگه عضويتش نوشت:  
+
خودش معرف او شد. زیر برگه عضویتش نوشت:  
اينجانب گواهي مي دهم آقاي رضا شکري پور از اعضاي فعال اين پايگاه براي عضويت در نهاد مقدس سپاه پاسداران لياقت داشته و با تمام وجود در راه حفظ انقلاب اسلامي تلاش خواهد نمود. يک ماه بعد خودش معرف شهيد شد.
+
اینجانب گواهی می دهم آقای رضا شکری پور از اعضای فعال این پایگاه برای عضویت در نهاد مقدس سپاه پاسداران لیاقت داشته و با تمام وجود در راه حفظ انقلاب اسلامی تلاش خواهد نمود. یک ماه بعد خودش معرف شهید شد.
راوي: احسان تقي پور - خردادماه  ۱۳۶۰  
+
راوی: [[احسان تقی پور]] - خردادماه  ۱۳۶۰  
  
 
رمز شب
 
رمز شب
گفت: اسم رمز امشب «شکري پوره». اگه کسي گفت: «شکري بور» حتماً عراقيه؛ امانش نديد.  
+
گفت: اسم رمز امشب «شکری پوره». اگه کسی گفت: «شکری بور» حتماً عراقیه؛ امانش ندید.  
نصف شب از پشت خاکريز سر و صدايي آمد. نگهبان داد کشيد: کيستي؟ جواب آمد: «شکري پور». صدا براي نگهبان آشنا بود. دوباره پرسيد: خودش يا رمزش؟ گفت: هر دوش!  
+
نصف شب از پشت خاکریز سر و صدایی آمد. نگهبان داد کشید: کیستی؟ جواب آمد: «شکری پور». صدا برای نگهبان آشنا بود. دوباره پرسید: خودش یا رمزش؟ گفت: هر دوش!  
گفت: همه از گردان ما انتظار دارن خط شکني کنه ولي اين کار يه شرط داره و آن هم خود سازيه. اگه خودت و نساختي نمي توني بن بست ها رو بشکني.
+
گفت: همه از گردان ما انتظار دارن خط شکنی کنه ولی این کار یه شرط داره و آن هم خود سازیه. اگه خودت و نساختی نمی تونی بن بست ها رو بشکنی.
راوي: اکبر ملکيان
+
راوی: [[اکبر ملکیان]]
  
اين دل تنگم ...
+
این دل تنگم ...
گفت: گلوله آر پي جي جمع کنيد و نشست پشت سنگري به تيراندازي و بلند بلند خواند: «اين دل تنگم غصه ها دارد، گوييا ميل کربلا دارد.»  
+
گفت: گلوله آر پی جی جمع کنید و نشست پشت سنگری به تیراندازی و بلند بلند خواند: «این دل تنگم غصه ها دارد، گوییا میل کربلا دارد.»  
تيري زدند به دستش. بچه ها پانسمانش کردند.   
+
تیری زدند به دستش. بچه ها پانسمانش کردند.   
گفت: آر پي جي بياريد.  
+
گفت: آر پی جی بیارید.  
گفتند: ما مي زنيم.   
+
گفتند: ما می زنیم.   
گفت: شما بزنيد، من هم مي زنم و باز خواند: اين دل تنگم ....  
+
گفت: شما بزنید، من هم می زنم و باز خواند: این دل تنگم ....  
آر پي جي که زد بخيه اش باز شد و از درز پيراهنش خون زد بيرون.
+
آر پی جی که زد بخیه اش باز شد و از درز پیراهنش خون زد بیرون.
راوي: جهانبخش کلوندي
+
راوی: [[جهانبخش کلوندی]]
  
عذرخواهي
+
عذرخواهی
يه روز باهاش تندي کردم. رابطه مان شکر آب شد. چند وقتي بود نديده بودمش.  
+
یه روز باهاش تندی کردم. رابطه مان شکر آب شد. چند وقتی بود ندیده بودمش.  
گفتند: مجروح شده، رفتم همدان. به رفقا گفتم: هماهنگ کنند فردا هشت صبح بريم منزلش.  
+
گفتند: مجروح شده، رفتم [[همدان]]. به رفقا گفتم: هماهنگ کنند فردا هشت صبح بریم منزلش.  
صبح زود زنگ خانه را زدند. رفتم جلوي در، تعجب کردم! با عصاي زير بغلش ايستاده بود روبروم. بي اختيار همديگرو بغل کرديم. گفت: ديشب گفتند مي خواي بياي عيادتم. تصميم گرفتم من بيام ديدن شما.  
+
صبح زود زنگ خانه را زدند. رفتم جلوی در، تعجب کردم! با عصای زیر بغلش ایستاده بود روبروم. بی اختیار همدیگرو بغل کردیم. گفت: دیشب گفتند می خوای بیای عیادتم. تصمیم گرفتم من بیام دیدن شما.  
خيلي راحت عذر خواهي کرد. گفتم: بيشتر از اين شرمنده ام نکن، من مقصر بودم.  
+
خیلی راحت عذر خواهی کرد. گفتم: بیشتر از این شرمنده ام نکن، من مقصر بودم.  
  
راوي: حسين همداني
+
راوی: [[حسین همدانی]]
  
فرشته ي نجات
+
فرشته ی نجات
خمپاره اي منفجر شد. سنگر فرو ريخت. با هزار مکافات از زير آوار بيرون آمدم. شير تو شيري بود. هر کس به طرفي مي دويد.  
+
خمپاره ای منفجر شد. سنگر فرو ریخت. با هزار مکافات از زیر آوار بیرون آمدم. شیر تو شیری بود. هر کس به طرفی می دوید.  
سوار بر موتوري از آنجا مي گذشت. زد روي ترمز گفت: يا الله بپر بالا، کشان کشان رفتم نشستم ترک موتورش. خواست برود. گفتم: اينجوري که مي افتم. چفيه اش را انداخت پشت کمرم و از جلوبه سينه خودش گره زد. محکم چسبيدم به پهلویش.  
+
سوار بر موتوری از آنجا می گذشت. زد روی ترمز گفت: یا الله بپر بالا، کشان کشان رفتم نشستم ترک موتورش. خواست برود. گفتم: اینجوری که می افتم. چفیه اش را انداخت پشت کمرم و از جلوبه سینه خودش گره زد. محکم چسبیدم به پهلویش.  
راه پر چاله چوله بود. نم نم گاز مي داد. از ميان آتش راهي باز کرد و رساندم پست امداد.
+
راه پر چاله چوله بود. نم نم گاز می داد. از میان آتش راهی باز کرد و رساندم پست امداد.
راوي: سالار آبنوش   
+
راوی: [[سالار آبنوش]]  
  
پاسدار آبديده
+
پاسدار آبدیده
  
اشک بچه ها را درآورده بود از بس سخت مي گرفت، پاسدار بايد فولاد آبديده باشه.  
+
اشک بچه ها را درآورده بود از بس سخت می گرفت، پاسدار باید فولاد آبدیده باشه.  
روز آخر دوره، دست به سينه ايستاد دم در پادگان، حلاليت مي خواست. پلک که مي زد اشک پر مي شد تو چشماش.
+
روز آخر دوره، دست به سینه ایستاد دم در پادگان، حلالیت می خواست. پلک که می زد اشک پر می شد تو چشماش.
راوي:سعيد بادامي
+
راوی:[[سعید بادامی]]
  
قهرمان واقعي
+
قهرمان واقعی
آمد خانه ديد مدالهاي ورزشي اش را آويزان کردم روي ديوار. سگرمه هايش رفت تو هم. گفتم چت شد؟  
+
آمد خانه دید مدالهای ورزشی اش را آویزان کردم روی دیوار. سگرمه هایش رفت تو هم. گفتم چت شد؟  
گفت: مادر من خجالت مي کشم به من بگن قهرمان، قهرمان واقعي اونان که تو خيابان دارن با شاه و دارو دستش مي جنگن شهيد مي شن.
+
گفت: مادر من خجالت می کشم به من بگن قهرمان، قهرمان واقعی اونان که تو خیابان دارن با شاه و دارو دستش می جنگن شهید می شن.
راوي: مادر شهيد
+
راوی: مادر شهید
  
شعار بهشتي
+
شعار بهشتی
دکتر بهشتي و يارانش که شهيد شدند بچه ها بي تابي مي کردند. دستور داد همه نيروها با لباس رسمي سپاه آماده حرکت شوند.  
+
]]دکتر بهشتی]] و یارانش که شهید شدند بچه ها بی تابی می کردند. دستور داد همه نیروها با لباس رسمی سپاه آماده حرکت شوند.  
توي ميدان اصلي شهر، ستون پاسداران به همراه مردم عزادار با مشت هاي گره کرده شعار مي دادند و اعلام حضور مي کردند:  
+
توی میدان اصلی شهر، ستون پاسداران به همراه مردم عزادار با مشت های گره کرده شعار می دادند و اعلام حضور می کردند:  
بهشتي بهشتي با خون خود نوشتي
+
بهشتی بهشتی با خون خود نوشتی
استقلال آزادي جموري اسلامي
+
استقلال آزادی جموری اسلامی
هما نجا سخنراني کرد و گفت: خواب خوش منافقين هيچگاه تعبير نخواهد شد. تا ما هستيم در اين کشور امام زمان، جايي براي آنها نيست.
+
هما نجا سخنرانی کرد و گفت: خواب خوش منافقین هیچگاه تعبیر نخواهد شد. تا ما هستیم در این کشور امام زمان، جایی برای آنها نیست.
راوي: سعيد بادامي
+
راوی: سعید بادامی
  
آر پي جي زن
+
آر پی جی زن
در جاده فاو - ام القصر نشسته بود بالاي خاکريز و آر پي جي زن ها را هدايت مي کرد. نيروها وقتي مي ديدند خودش نشسته آن بالا، خجالت مي کشيدند کپ کنند پشت خاکريز.  
+
در جاده فاو - ام القصر نشسته بود بالای خاکریز و آر پی جی زن ها را هدایت می کرد. نیروها وقتی می دیدند خودش نشسته آن بالا، خجالت می کشیدند کپ کنند پشت خاکریز.  
تک تير اندازهاي دشمن نقطه به نقطه خاکريز را مي زدند. بيشتر از همه موسي کريمي آر پي جي زد، از گوش هاش خون مي چکيد. داد زد: موسي يک کمي آهسته تر. نشنيد، با اشاره بهش فهماند. جواب داد: حاجي خيالي نيست و قبضه را گذاشت روي دوشش و برخواست که شليک کند، مرمي قناصه که نشست روي پيشاني اش غلت خورد آمد پايين خاکريز، چشم هاي خيس حاجي دنبالش مي کرد.
+
تک تیر اندازهای دشمن نقطه به نقطه خاکریز را می زدند. بیشتر از همه موسی کریمی آر پی جی زد، از گوش هاش خون می چکید. داد زد: موسی یک کمی آهسته تر. نشنید، با اشاره بهش فهماند. جواب داد: حاجی خیالی نیست و قبضه را گذاشت روی دوشش و برخواست که شلیک کند، مرمی قناصه که نشست روی پیشانی اش غلت خورد آمد پایین خاکریز، چشم های خیس حاجی دنبالش می کرد.
راوي:مهدي قاسمي
+
راوی:[[مهدی قاسمی]]
  
  
گريه شبانه
+
گریه شبانه
معاونش بود. مثل برادر دوسش داشت. حالا که شهيد شده بود کسي پا جلو نمي گذاشت بره بهش بگه. آخر مسئول تبليغات گردان را انداختند جلو و گفتند: کار خودته!  
+
معاونش بود. مثل برادر دوسش داشت. حالا که شهید شده بود کسی پا جلو نمی گذاشت بره بهش بگه. آخر مسئول تبلیغات گردان را انداختند جلو و گفتند: کار خودته!  
پشت خاکريز نشسته بود. گه گاه نيم خيز مي شد و با دوربينش آن طرف را ديد مي زد دشمن، آتش سنگيني مي ريخت. رسيد بهش و بدون مقدمه گفت: حاجي! رضا محرمي شهيد شد.  
+
پشت خاکریز نشسته بود. گه گاه نیم خیز می شد و با دوربینش آن طرف را دید می زد دشمن، آتش سنگینی می ریخت. رسید بهش و بدون مقدمه گفت: حاجی! رضا محرمی شهید شد.  
دوربين را پايين آورد و ناباورانه پرسيد: شهيد شد؟! کمي اخماش رفت تو هم. اما به روي خودش هم نياورد. بعد انگار نه انگار اتفاقي افتاده برگشت که: حالا چرا اينجا نشستي پاشو برو دنبال کارت.  
+
دوربین را پایین آورد و ناباورانه پرسید: شهید شد؟! کمی اخماش رفت تو هم. اما به روی خودش هم نیاورد. بعد انگار نه انگار اتفاقی افتاده برگشت که: حالا چرا اینجا نشستی پاشو برو دنبال کارت.  
شب توي سنگر، مشک اشکش سوراخ شده بود: آي گريه مي کرد آي ناله مي زد!   
+
شب توی سنگر، مشک اشکش سوراخ شده بود: آی گریه می کرد آی ناله می زد!   
  
راوي: همرزم
+
راوی: همرزم
 
دوست مهربان
 
دوست مهربان
فهميده بود دستم خاليه! به مادرش گفته بود خودم مي رم اتاقاشو رنگ مي زنم.  
+
فهمیده بود دستم خالیه! به مادرش گفته بود خودم می رم اتاقاشو رنگ می زنم.  
صبح اول وقت آمد خانه، يه سطل رنگ دستش بود و يه کيسه پر از وسايل نقاشي.  
+
صبح اول وقت آمد خانه، یه سطل رنگ دستش بود و یه کیسه پر از وسایل نقاشی.  
ظهر که شد گفتم: آقا رضا! نهار حاضره. گفت نماز مي خوانم بعد.  
+
ظهر که شد گفتم: آقا رضا! نهار حاضره. گفت نماز می خوانم بعد.  
آن موقع هنرستان درس مي خواند؛ رشته تاسيسات. تا دلت بخواد سليقه داشت. آچار فرانسه فاميل بود.
+
آن موقع هنرستان درس می خواند؛ رشته تاسیسات. تا دلت بخواد سلیقه داشت. آچار فرانسه فامیل بود.
راوي: يک دوست  
+
راوی: یک دوست  
  
 
کربلا
 
کربلا
توي صحبت هايش هميشه جبهه را به کربلا ربط مي داد. مي گفت: جبهه بدون کربلا بي معناست و رزمنده دور از امام حسين(ع)، بي چاره. اگه اين ها نباشه ما با پارتيزان هاي جنگ جهاني دوم هيچ فرقي نداريم.
+
توی صحبت هایش همیشه جبهه را به کربلا ربط می داد. می گفت: جبهه بدون کربلا بی معناست و رزمنده دور از امام حسین(ع)، بی چاره. اگه این ها نباشه ما با پارتیزان های جنگ جهانی دوم هیچ فرقی نداریم.
  
راوي: يوسف هادي پور
+
راوی: [[یوسف هادی پور]]
فداي سرتون ...
+
فدای سرتون ...
يه دوچرخه تر و تازه خريده بود با پول کارگري. همون روز اول گفت: بازي کنيد. عصري بياريدش در خونه.  
+
یه دوچرخه تر و تازه خریده بود با پول کارگری. همون روز اول گفت: بازی کنید. عصری بیاریدش در خونه.  
نامردي نکرديم، هفت نفري سوار دوچرخه شديم. راننده ناشي بازي در آورد با سر رفتيم توي کانال آب. از دوچرخه هم يه چرخ ماندو يه فرمان کج  
+
نامردی نکردیم، هفت نفری سوار دوچرخه شدیم. راننده ناشی بازی در آورد با سر رفتیم توی کانال آب. از دوچرخه هم یه چرخ ماندو یه فرمان کج  
رفتيم خانه شان. آمد جلوي در، ديد سرم باند پيچيه، هول کرد:  
+
رفتیم خانه شان. آمد جلوی در، دید سرم باند پیچیه، هول کرد:  
چي شده؟ بقيه کجان؟  
+
چی شده؟ بقیه کجان؟  
گفتم بيمارستان.  
+
گفتم بیمارستان.  
 
گفت واستا که اومدم.  
 
گفت واستا که اومدم.  
 
گفتم: رضا دوچرخه ت...  
 
گفتم: رضا دوچرخه ت...  
گفت: بي خيال فداي سرتون.
+
گفت: بی خیال فدای سرتون.
  
راوي: حميد زماني
+
راوی: [[حمید زمانی]]
  
 
شوق پرواز
 
شوق پرواز
بايد تا شب صبر مي کرديم. آنوقت مي آورديمش عقب. افتاده بود وسط جاده پد غربي، بين خط خودي و خط دشمن.  
+
باید تا شب صبر می کردیم. آنوقت می آوردیمش عقب. افتاده بود وسط جاده پد غربی، بین خط خودی و خط دشمن.  
مهتاب بود. سينه خيز رفتيم بالاي سرش، قشنگ صورتش رو گذاشته بود روي خاک.  
+
مهتاب بود. سینه خیز رفتیم بالای سرش، قشنگ صورتش رو گذاشته بود روی خاک.  
ديشب قبل از عمليات توي سنگر افتاده بود سجده و هق هق مي کرد: «... الهي عبيدک بفنائک، مسکينک بفنائک، اسيرک بفنائک....»
+
دیشب قبل از عملیات توی سنگر افتاده بود سجده و هق هق می کرد: «... الهی عبیدک بفنائک، مسکینک بفنائک، اسیرک بفنائک....»
راوي: رضا عليزاده 
+
راوی: [[رضا علیزاده]] <ref>منبع سایت نویدشاهد</ref>
rId10
+
rId11
+
 
+
rId12
+
 
+
 
+
rId13
+
 
+
rId14
+
 
+
rId15
+
 
+
rId16
+
 
+
rId17
+
 
+
rId18
+
 
+
rId19
+
 
+
rId20
+
 
+
rId18
+
 
+
rId21
+
 
+
rId22
+
 
+
rId23
+
  
rId24
 
  
rId25
+
==پانویس==
 +
<references/>
  
منبع:سایت نویدشاهد
+
== رده‌ها ==
 +
{{ترتیب‌پیش‌فرض:شهید حاج رضا شکری پور }}
 +
[[رده: شهدا]]
 +
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
 +
[[رده: شهدای ایران]]
 +
[[رده: شهدای استان همدان ]]
 +
[[رده: شهدای شهرستان همدان ]]

نسخهٔ کنونی تا ‏۲ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۱۴:۲۴

شهید حاج ر ضا شکری پور

زندگینامه

در یازدهمین روز اسفند ماه ۱۳۳۵ هـ . ش در همدان متولد شد. دوران كودكی را پشت سر گذاشته و در سال ۱۳۴۲ وارد دبستان شد. در همان دوران ابتدائی راه خود را انتخاب كرده و اكثر اوقات در نماز جماعت مسجد محل شركت می كرد. از ابتدا به علت نذری كه برای او از طرف مادرش شده بود محبت خاصی نسبت به اهل بیت (ع) مخصوصا به مولایش ابا عبدا... الحسین (ع) در وجودش متجلی بود كه این امر موجب می شد در ماه های محرم و صفر، بیشتر شب ها در مسجد و حسینیه محل در سوگ و عزاداری سرورش به سر برد. به همین ترتیب دوران ابتدائی و راهنمایی را تمام كرده و وارد هنرستان شهیدان دیباج شد. قدرت جسمی خوبی داشت و به ورزش علاقه وافری پیدا كرد و در چند رشته از دو میدانی مثل پرش طول، دو پنج هزار متر و پرتاب نیزه شركت و در چند مسابقه نیز موفق به اخذ مدالهایی گردید.

بعد از اخذ دیپلم در سال ۱۳۵۶ به خدمت سربازی رفت كه بعد از دوران آموزشی در یكی از پادگان های آذربایجان غربی خدمت نظام وظیفه را به پایان رسانید. در سال ۱۳۵۷ ( یعنی سال پیروزی انقلاب اسلامی) در همان محل جهت پیشبرد اهداف انقلاب فعالانه شركت داشت. در سال ۱۳۵۸ به تهران رفت و چون رشته تحصیلی اش فنی بود و به این كار نیز علاقه داشت لذا مشغول به كار نصب شوفاژ گردید كه در مدت كوتاهی در آن كار تبحر پیدا كرده و مجدداً به همدان برگشت. در همدان به كار پخش روغن و همكاری با بنیاد مستضعفان مشغول گردید. در همین حال حاج رضا شکری پور در شكل گیری و تشكیل پایگاه مقاومت بسیج ناحیه ۱۴ محل چمن چوبانها همراه با شهید بزرگوار احسان تقی پور شركت داشت و دلسوزانه انجام وظیفه می نمود . چون كارهای خدماتی با روح بزرگ و افكار انقلابی او موافق نبود، آن كار را رها كرده و در مرداد ماه ۱۳۶۰ به خدمت سپاه در آمد . البته نا گفته نماند كه اگر از او به عنوان حاج رضا یاد می شود نه اینكه اعمال حج را انجام داده بود بلكه به اظهار نظر بعضی از دوستان همرزمش روح بزرگ او در طواف سعی شركت كرده و حاجی شده بود چرا كه نا خودآگاه بعد از یك مقطع زمانی در همه جا از او بدین نام یاد می شد و بعد از شهادتش یكی از دوستان نزدیك او به نیت ایشان اعمال حج عمره مفرده را انجام داد. حاج رضا در سال ۱۳۶۱ به سنت حسنه پیامبر (ص) جامه عمل پوشانید و با خانم زهره ثمری، همسری فداکار و مومنه از دیار خود ازدواج نمود که حاصل این ازدواج تنها دخترش به نام محدثه است که آغوش گرم پدر را در سن سه سالگی از دست داد. حاج رضا پس از عضویت در سپاه وگذراندن دوره های آموزش نظامی، به دلیل موفقیتش در امر آموزش (به خصوص در راپل و همچنین در اجرای ماموریتهای محوله) به فرماندهی گردان و سپس به فرماندهی پادگان آموزشی نایل آمد كه خاطرات زیادی در این مورد توسط همرزمانش نقل شده از جمله اینكه تمام موارد آموزشی را كه به نیروهای تحت امر خود آموزش می داده خود نیز رعایت می كرده است و این مسئله را تا آخرین لحظه های خدمتش (خصوصا عملیات جزایر مجنون با اینكه مجروح بوده) حفظ نمود. در همین دوران با توجه به علاقه زیادی كه به شركت در جبهه و جنگ داشت موفق به چندین بار شركت فعال در امر پاكسازی مناطق آلوده كردستان همراه تیپ ویژه شهدا گردید و بالاخره پس از مدتی به همدان آمد و به فرماندهی پادگان قدس انتخاب گردید. پس از مدتی انجام وظیفه در این قسمت به خاطر شوق وافری كه به یگان رزمی داشت به تیپ انصارالحسین (ع) رفت و در عملیات والفجر ۵ فرماندهی گردان ۱۵۱ مسلم ابن عقیل(ع) را بعهده داشت كه در معیت همرزمانش به ویژه شهید رضا محرمی افتخاراتی را نصیب تیپ نمود و همیشه از شجاعت و شهامت همرزمان شهیدش در این عملیات نقل می كرد. با توجه به رشادتهائی كه از خود نشان می داد و نظر به نیاز مبرم تیپ به نیروهای مخلص و زبده به سمت معاونت ستاد تیپ منصوب شد و پس از مدتی با حفظ سمت، مسئولیت واحد آموزش نظامی را نیز پذیرفت. بعد از این دوران هنگامی كه به عنوان مسئول ستاد تیپ انصار الحسین (ع) انجام وظیفه می نمود در محورهای میمك و سومار رشادتهای غیر قابل وصفی از خود نشان داد. مدتی بعد كه تیپ در دزفول مستقر گردید پس از به اسارت در آمدن فرمانده گردان ۱۵۴ حضرت علی اكبر (ع)، ایشان فرماندهی گردان را عهده دار گردید و به طور فعال مشغول خدمت بود و نیروهای گردان را آماده می كرد و آموزش می داد تا اینكه در عملیات والفجر8 با همكاری و رشادتهای آنان افتخارات زیادی نصیب تاریخ جنگ تحمیلی شد و به جرأت می توان گفت که عنایت خداوند و فرماندهی هوشیارانه شهید شكری پور باعث گردید كه عراق در جاده ام القصر زمین گیر شده و دیگر نتواند پیشروی نماید و همین موفقیت باعث شد كه مسئولین رده بالای سپاه (خصوصا برادر محسن رضایی ) اظهار داشتند كه گردان ۱۵۴ گردنه احد را برای اسلام حفظ نمود و دلیلش این بود كه اگر عراق از این نقطه موفق به پیشروی می شد نیروهای ما در سایر محورها در محاصره می افتادند و در نهایت فاو سقوط می كرد.

بالاخره در این عملیات ضمن به شهادت رسیدن تعدادی از دوستان حاج رضا از جمله سردار رشید اسلام شهید بزرگوار حسن ترك خودش نیز از ناحیه پهلو و پشت مجروح گردید به طوری كه نقل می كنند با پافشاری زیاد، او را به پشت جبهه منتقل كرده بودند كه در موقع انتقالش به پشت خط می گفت روی صورت مرا بپوشانید تا روحیه نیروها با دیدن من ضعیف نشود. بعد از عمل جراحی در آبادان، حاج رضا را به تهران اعزام نمودند. مدتی در بیمارستان نیروی دریایی بستری بود كه دوستان و همرزمان او اظهار محبت و لطف فراوان نموده و دسته به دسته به عیادتش می آمدند، نقل می كنند وقتی كه یكی از دوستانش به او می گوید وضع جسمی ات خوب است یا نه، اظهار می دارد این دكترها چرا ما را مرخص نمی كنند؟ ما باعث زحمت جمهوری اسلامی هستیم چون برای ما پول خرج می كنند و ما باید برای انجام وظیفه به جبهه برویم.

بعد از مدتی كه حال او تقریبا رو به بهبود بود در تاریخ ۲۸ اسفند ماه ۶۴ او را به همدان منتقل می كنند كه در منزل خود بستری می شود در همین زمان نیز برادران سپاه و دوستان و همرزمانش به عیادت ایشان می آمدند و او سفارشات لازم را به آنها می نمود. خصوصا به نیروهای گردان سفارش می كرد كه مبادا قصور و كوتاهی کنند. در ایام فراغت با مادرش صحبت می كرد و او را به صبر و شكیبایی دعوت می نمود. اكثر اوقات در منزل، بچه های فامیل را جمع می كرد و با آنها كشتی می گرفت و به عبارت دیگر مثل آنها اعمال بچه گانه انجام می داد. با بی حجابی و بی بند و باری سخت مخالف بود و از آن رنج می برد و می گفت می ترسم ما برویم و این مسائل حل نشود. (منظورش مسئله فحشا و منكرات بود) در صحبت ها و نیز در بحث هایش تاكید داشت كه پیام ها و رهنمودهای امام بزرگوار را باید اطاعت كنیم و به ایشان عشق و علاقه وافری داشت. از دروغ و غیبت سخت بیزار بود و می گفت این دنیا محل آزمایش است ما باید صبر كنیم از امتحان خوب بیرون بیایم. به صله رحم اهمیت بسیار می داد و به دیدن اكثر فامیلها می رفت و هر نوبت كه می خواست به جبهه برود از همگان طلب حلالیت می نمود. یكی از برادران او می گفت: موقعی كه مجروح و در خانه بستری بود با بچه اش زیاد گرم نمی گرفت و وقتی به او می گفتیم چرا این كار را می كنی می گفت نمی خواهم به من عادت كند. بالاخره بعد از اینكه بهبودی نسبی حاصل نمود (در خرداد ماه ۶۵) به یگان رزمی رفت كه در آن زمان گردان ۱۵۴ در خرمشهر مشغول پدافند بود و رفتن ایشان مقارن با اتمام دوره ۴۵ روزه نیروهای بسیجی بود. لذا به اكثر آنها تسویه حساب داده وعده ای را به مرخصی فرستاد و فقط نیروهای كادر گردان آنجا مانده بودند. در این اوضاع و احوال نیروهای عراقی از جزیره مجنون جنوبی تكی انجام داده و دو خاكریز نیروهای ما را تصرف كرده بودند و از آنجا كه جزایر مجنون برای ما از اهمیت خاصی برخوردار بود و یكی از مسئولین مملكتی تاكید كرده بود كه جزیره حتما باید حفظ شود لذا حاج رضا با عده قلیلی داوطلب می شود كه جهت مقابله با نیروهای متجاوز بعثی عراق به جزیره اعزام شود و در حالی كه به علت مجروح بودنش، فرمانده تیپ اصرار می كند كه شما نروید ایشان قبول نكرده و اظهار می دارد ما در جزیره هزاران شهید داده ایم و سزاوار نیست آنجا را از دست بدهیم و او راست می گفت زیرا آنهایی كه به جزیره مجنون رفته اند مظلومیت آن را می فهمند. او در شب عملیات (هنگامی كه به قصد باز پس گیری خاكریزهایی كه توسط نیروهای عراق تصرف شده بود) یعنی شب ۶۵/۳/۲۸ از ناحیه دست و پا مورد اصابت تركش قرار می گیرد ولی به پشت جبهه برنمی گردد تا عملیات به نتیجه رسیده و خاكریزهای مورد نظر پس گرفته می شود. در صبح روز عملیات یعنی صبح روز ۶۵/۳/۲۹ در حالیكه از مواضع تصرف شده پدافند می كرد و در حال تیراندازی بود ضمن اظهار تشنگی، از ناحیه سر مورد اصابت گلوله غناسه دشمن قرار می گیرد و به تبعیت از سرور شهیدان و مولایش ابا عبدالله الحسین (ع) كه همیشه شوق میهمانی خوان او را داشت، روح بزرگش به سوی معشوق پر كشیده و به درجه عظمای شهادت نایل آمد.


وصیت نامه

بسم الله الرحمن الرحیم و ما النصر الا من عندالله العظیم بنام خدا، خدائى كه هستى بخش است و روزى ده. خدائى كه تمام صفات و كمالات را براى انسان خلق كرد و سپس او را در بهشت اعلا جاى داد و یا نه، انسانهای بى توفیق را در اسفل السافلین. خدایا مرا از زمره بندگان درگاهت قرار ده. با درود و سلام بر مهدى موعود صاحب عصر و زمان (عج) و با سلام بر خمینى بت شكن نایب بر حقش و با درود بر شهداى به خون خفته از صدر اسلام تا كنون و با درود بر شما امت شهید پرور كه همیشه در صحنه اید و امیدوارم كه تا انقلاب مهدى(عج) نهضت را ادامه دهید، انشاءالله. خدایا تو خود شاهدى كه چگونه ظالمان و زالو صفتان جهانی ملتهاى مستضعف را در بند کشیده و می كشند و بر آنها قلدرى می كنند، ولیكن هیهات من الذله. امام ما این اسطوره تقوی و مقاومت با توکل بر خداوند سبحان و استعانت یاران وفادارش و پشتوانه این امت شهید پرور بپا خاسته و بر دهان یاوه گویان و مستکبرین زمانه زدند و اعلام کردند كه ما نیز همچون مولایمان حسین (ع) و یارانش كه تا آخرین قطره خون جنگیدند و حتى كودك شش ماهه خود را نیز نثار كردند، نداى تن ندادن به ذلت را سر می دهیم و می گوئیم اى آمریكا و اى شوروى و اى استکبار جهانی، بدانید و آگاه باشید ما به حکم وظیفه شرعی تا زمانی که در جهان ظلم هست و تا وقتی که پرچم سبز لا اله الا الله بر جهان طنین نیفكنده باشد، مبارزه هست و انشاء الله مبارزه خواهیم کرد.

آرى! به قول امام عزیزمان كه می فرماید ما بر اسلام دعوا داریم، ما نیز هیچ آرزویى بجز پیروزى اسلام نداریم و جهت تحقق این هدف باید خون داد و حالا كه كاروان شهدا در حركت است ما نیز از خدا خواستیم كه دنباله رو این كاروان باشیم، شاید كه خدا ما را هم بپذیرد و شكر خدا را كه در این راه قدم نهادیم، دیگر خداوند سبحان مى داند و ملائك مقربش كه توفیق شهادت داشته باشیم یا نه. و اما شما اى برادران پاسدار بدانید كه مسئولیت بس سنگین است و دشوار، راه دراز و هدف نیز بسیار مقدس است و شما نیز که با پیروی و همراه بودن با روحانیت پیشرو این راهید، كوشش كنید که مبادا از مسئولیت محوله شهدا غافل و از پیروزیهای مقطعی به خود مغرور شوید. تا توان دارید به جبهه بروید و جهت تحقق دستورات خداوند با دشمنان کافر جهاد کنید و ان‌شاء الله بعد از پیروزی یا در صورتی که خداوند تبارك و تعالى شما را پذیرفت و شهید شدید، تازه وظیفه یک فرد مسلمان را انجام داده اید و تمام اعمال ما وظیفه ای است که خداوند بر ما مقرر کرده است و ما نیز باید آن را انجام دهیم و خداوند متعال به رسول خود نیز چنین فرمود كه تو وظیفه ات را انجام بده، حالا مردم مى خواهند بپذیرند یا نپذیرند و اما آن بیچارگانى كه توفیق جهاد فی سبیل الله به علل مختلف از آنها سلب شده و لیاقت شركت در جبهه را ندارند بدانند كه توفیق شرکت در جبهه سعادتى بس بزرگ است و در صورت قبول خداوند، شهادت عظیم تر از همه اعمال است.

و اى امت شهید پرور بدانید كه خداوند انسانها را همیشه مورد امتحان قرار می دهد زیرا دنیا محل آزمایش است، منتهى در سطح علم، آگاهى، صبر و مقاومت انسان مثلا امتحان حضرت ابراهیم این است كه بخاطر ایمان به خدا از طریق کفار در آتش انداخته شود و در همان حال ملائكه تقاضا می كنند كه به او كمك كنند ولیكن او نمى پذیرد و اعلام می کند خداوندی که مبلغ او هستم مرا یاری می کند که به فرمان خداوند آتش بر او گلستان می شود. و اما امتحان ما در این مرحله از زمان، جنگ است، جنگى كه امام عزیزمان می فرماید جنگ بین تمامى كفر با تمامى اسلام است. پس وصیت من به شما این است كه جبهه ها را پشتیبانی کنید و اماممان را تنها نگذارید و پشتیبان او باشید و از اهداف مقدس او غافل نشوید كه ما اكنون در حال امتحانیم و این متاع دو روزه دنیا را بر آخرت كه قرآن می فرماید نفروشید و بدانید كه خداوند هیچ گاه به وعده اش خلاف نمی كند. یك مسئله مهم كه ما باید در آن بیندیشیم این است كه ببینیم حق كیست و چیست؟ آیا قرآن حق است یا نه؟ پس حالا که دانستیم قرآن حق است و كلیه ابرقدرتها خلاف آن عمل می كنند و آن نیز از كفر و الحاد و نفاق و فساد آنها در تمامی كشورها می باشد و با ما روبرو شده اند پس ما نیز به پیروی از قرآن، حقیم و باید از حق خود دفاع کنیم و بدانیم كه در این دنیا مسافرى بیش نیستیم و ان‌شاءالله باید نتیجه اعمال نیك و بد خود را در آخرت ببینیم که (الدنیا مزرعه الاخره). خداوند همه ما را به راه راست، راه اولیاء و انبیاء خود هدایت كند و ما را آنى و لحظه اى به خودمان وامگذارد و به امام عزیز ما طول عمر عنایت فرماید. والسلام علیكم و رحمت الله و بركاته رضا شكرى پور 1362/12/22


روایتی ازشهید

لحظات پر اضطرابی سپری شد. جزیره مجنون در آتش وخون می سوخت. دشمن با پاتک های سنگین پیشروی خود را برای باز پس گرفتن آغاز کرده بود. لحظات به کندی می گذشت و نگرانی بر منطقه سایه افکنده بود. دستور آماده باش ابلاغ گردید. گردان 154 حضرت علی اکبر از لشگر انصارالحسین (ع)که نیروهای بسیجی را ترخیص کرده بود، کادر گردان برای دفاع فراخوانی گردید وفردا صبح باید برای مقابله به جزیره مجنون می رفتیم. در آن میان حاج رضا شکری پور فرمانده رشید گردان را دیدیم که خودش آر پی جی گرفته وبا لبخند در کنار یارانش به آنها کمک می کند. حاجی هرچی داشت از نماز بود. نمازی که با عشق واشک چشم آغشته شده بود. شب قبل از عملیات همچون شب قدر بود. تمام حرکات بچه ها بوی عبادت می دادو بی اختیار همدیگر را در آغوش می کشیدند واز هم قول شفاعت می گرفتند. زمزمه ها همه بوی پرواز می داد.در کوله بار آنها اثری از گناه نبود. حاج رضا آن شب به روی سجاده نشسته بود وقرآن تلاوت می کرد وتفسیر آیه ها، با اشک چشمش جاری بود. چقدر نورانی شده بود انگار اورا در نور شسته بودند. همه می دانستند که حاجی بزودی شهید می شود وتولد او برای شهادت است. به طرف چادر پرسنلی رفتم، بچه ها در آنجا جمع وغرق گفتگو بودند. همگی آرزو داشتیم یک نماز جماعت پشت سر حاجی بخوانیم. اما هر بار حاجی بهانه می آورد وطفره می رفت. بارها این چنین ازدست بچه ها فرار کرده بود. اما امشب بچه ها مصمم بودند که با یک نقشه بر حاجی پیروز شوند و حاجی بهترین طراح عملیات جنگی بود و بچه ها بهترین فاتحان خاکریز و ملائکه شب، نظاره گر این که چه خواهد شد. شهید حسنی معاون گروهان گفت: بچه ها بریم به حاجی بگوئیم اگر امشب با ما نماز جماعت نخواند او را حلال نمی کنیم. شهید علیزاده فرمانده گروهان به جای حاجی پاسخ داد وگفت: این که درست نیست! همگی غافل بودیم که حاجی نیز در حال سرکشی به چادر ها آمده وپشت چادر پرسنلی ایستاده وبه گفتگوی بچه ها گوش می دهد. شهید وحدتی مسئول پرسنلی گردان گفت: به حاجی بگوئیم که ما فردا شهید می شویم اما شهادت ما با خواندن نماز پشت سر شما امضا می شود و شهید تکلو معاون گردان حرف اورا قطع کرد وگفت: حاجی مایل است بسیجیان تا ابد زنده باشند و با لبخندی که بر روی لبان حاجی نقش بسته بود معلوم بود جواب حاجی هم باید مشابه آن باشد. شهید فریدونی فرمانده گروهان که به خاطر حالت عرفانی ومعنویش بچه ها او را ربانی صدا می کردند ساکت نشسته بود وبه سخنان آنها گوش می داد سکوت را شکست وگفت: من راضی نبودم که حاجی خودش به اینجا بیاید. بچه ها همه مشتاق شنیدن شدند و خود حاجی هم متعجب ز این که برنامه چیست. شهید فریدونی ادامه داد حاجی خیلی به فاطمه زهرا علاقه دارد هرجا ذکری از حضرت زهرا باشد حاجی هم هست. پس من خودم می خونم. شماهم با صدای بلند یا زهرا بگوئید وسپس شروع به مداحی کرد. نام حضرت زهرا (س) خیلی زود اشک بچه ها را جاری کرد. هرکس در گوشه ای به سجده رفته بود وبا خود زمزمه می کرد. کم کم صدای ناله ها بلند تر می شد وبا زمزمه در هم می پیچید. حاجی با چفیه اش جلو دهانش را گرفته بود تا صدای گریه اش به گوش بچه ها نرسد. مداحی به آنجا رسیدکه((فاطمه جان در وسط کوچه تورا می زدند / کاش به جای تو مرا می زدند)) دیگر حاجی نتوانست خود را نگه دارد پاهای اوسست شد وبه روی زانو افتاد صدای گریه اش بلند شد حاجی خود را به طرف در چادر کشید وگوشه چادر را بالا زد وبا صدای گرفته گفت: بچه ها بسه دیگه مگه می خواهید حاجی را بکشید. باشد قبول کردم با هم نماز جماعت می خوانیم. بچه ها که باورشان نمی شد حاجی به این زودی قبول کند خودشان را بر روی حاجی انداختند و او را غرق بوسه نمودند وبا اشک چشم خود صورت اورا شستند. همگی وضو داشتند. پس حاجی در جلو ایستاد وصف نماز جماعت تشکیل شد. نماز شروع شد، نمازی که بچه ها را بهشتی کرد. حاجی حمد و سوره را می خواند و بچه ها گریه می کردند. وقتی که حاجی به سجده رفت دیگر صدای گریه همه بلند بود وسجاده ها تر، ذکر سجده، گریه شده بود. حاجی با تمام توان نماز را ادامه می داد شاید اگر ادامه نماز نبود بچه ها ساعت ها در سجده گریه می کردند. ملائکه نیز منتظر بودند تا این نماز عاشقانه را به آسمان ببرند. شاید اینجا خداوند باردیگر به ملائکه یادآوری کرد ((تبارک الله فی احسن الخالقین)) نماز تمام شده بود ولی گریه بچه ها هنوز ادامه داشت. حاجی روبه بچه ها کرد وگفت: ان‌شاالله خداوند قبول کند. آخرش شما برنده شدید آن هم به خاطر اینکه اذان این نماز یا زهرا (س) بود. فردای آن روز جزیره مجنون در زیر گام های سردار نماز ویارانش آرام گرفت و دشمن زمین گیر شد. حاجی آرام و قرار نداشت و برای پرواز لحظه شماری می کرد. از وجودش نور می بارید و از آتش سلاحش خشم الهی، تا اینکه دست تقدیر صفحه زیبایی رقم زد و تیری بر پیشانی او بوسه زد. انگار جزیره مجنون تشنه خون حاجی بود تا سیراب شود. جوی خون از پیشانیش جاری بود و روحش در پرواز. راوی: مهدی رحیمی مهروان - همرزم شهید


خاطرات

قبل از شروع عملیات جزیره مجنون در خرداد 65، حاج رضا شکری پور که تازه از مرخصی برگشته بود پیش ما آمد. هنوز زخمی بود و شکمش به واسطه جراحت شدید 27-28 تا بخیه خورده بود و با اون مجروحیت شدید باز اومده بود منطقه. من به همراه شهید سید حسین فدایی فروتن مشغول درست کردن خورشیدی بودیم که حاج رضا به سمت ما اومد و رو کرد به سید حسین و گفت: آقا سید یه چند روزی رو بیا پیش ما. آقا سید با اون نگاه معصومانه رو سوی من کرد و انگشت خودش رو بالا آورد و به من گفت: اجازه هست؟ با تمام علاقه ای که به سید حسین داشتم و دلم نمیخواست که از من دوره بشه اما گفتم باشه برو. سید حسین که شال سبزش رو به کمرش بسته بود با اون نگاه معصوم و لبخند همیشگی همراه حاج رضا عازم شد و رفت. روز عملیات به واسطه مجروحیت حاج رضا، عمو اکبر (اکبر امیرپور فرمانده اطلاعات و عملیات لشکر 32 انصار الحسین (ع)) که فرماندهی محور رو به عهده داشت اجازه حضور حاج رضا رو تو خط نداد و همراه حاج رضا، عمو مفرد و چندتا از بچه ها در سنگر فرماندهی محور کار فرماندهی خط رو به عهده گرفته بود و از قبل یکی دیگه از بچه ها رو به جای حاج رضا به فرماندهی گردان منصوب کرده بود. به نقل از عمو اکبر، اون روز خط خیلی شلوغ بود و آتش دشمن بی نهایت سنگین و مدام بچه ها در حال تک و پاتک بودن. من هر بار که با بیسیم با خط مقدم تماس می گرفتم هر چند بار یه دفعه یه صدای جدید رو خط می اومد و وقتی میپرسیدم شما؟ میگفت من فلانیم و نفر قبلی شهید شد. همین طور پشت سر هم فرمانده ها به شهادت می رسیدند و فرماندهی رو تو خط مقدم کس دیگه ای به عهده میگرفت. حاج رضا کنار ما نشسته بود و مثل اسفند روی آتیش یک جا بند نمیشد. اضطراب تمام وجودش رو گرفته بود. مدام التماس میکرد: عمو اکبر بذار من برم جلو، تو رو خدا بذار من برم. من میتونم بچه ها رو هدایت کنم. بذار برم جلو پیش بچه ها. به نقل از عمو مفرد، اون روز حاج رضا یه کفش کتانی سفید پوشیده بود و می دیدم که چجوری بالا و پایین میپره و به خودش پیچ و تاب میخوره و بهم ریخته است. نمی دونم چطوری ولی حاج آقا کیانی که حرفش برای عمو اکبر حرف آخر بود از اصرار حاج رضا با خبر شده بود و با بیسیم به عمو اکبر گفته بود حاج رضا رو بفرست جلو. همین که عمو اکبر گفت پاشو برو. خدا رو گواه میگیرم حاج رضا رو دیدم که وقتی به سمت قایق میدوید پاهاش از زمین جدا شده بود. دیدم حاج رضا با اون کفش های کتانی سفید چطوری از زمین جدا شده بود و بین زمین و آسمون داشت به سمت قایق دوان دوان پرواز می کرد. به نقل از یکی از بچه ها که توی خط بود وقتی حاج رضا به خط رسید شروع کرد به هدایت بچه ها. حجم آتیش بی نهایت زیاد بود و بیشتر بچه ها شهید یا مجروح شده بودن. اکثرا هم از ناحیه صورت مجروح شده بودن. وسط اون هیاهوی تیر و خمپاره، احساس کردم یک لحظه همه جا ساکت شد و تیری زوزه کشان انگار که به شیشه ای برخورد کنه به جایی اثابت کرد و صدای شکسته شدن جسمی بلند شد. من همینطور که با یک چشم مجروح دنبال صدا میگشتم دیدم تیر به بازوی حاج رضا اثابت کرده و استخوانش کاملا خورد شده. یکی از بچه ها به سمت حاج رضا رفت تا دستش رو پانسمان کنه که یک هو صدای فریاد حاج رضا بلند شد که: برو چیزی نشده که، به بچه ها برس. دیگه توی اون همه هیاهوی گلوله و باروت و خون غرق شده بودیم. انفجارهای مهیبی در منطقه رخ میداد و من به سمت خط مقدم رفتم. قایق رو کنار یک خاکریز نگه داشتم و پیاده شدم، وقتی از خاکریز بالا رفتم وضعیت خیلی عجیبی بود. همه بچه ها شهید شده بودن و جنازه هاشون گوشه و کنار پخش شده بود و موج انفجار لباس های بچه ها رو تیکه و پاره کرده بود. جلوتر رفتم دیدم انگار حاج رضا روی یک بشکه نفت نشسته، جلوتر که رفتم دیدم تیری به سر مبارکش اثابت کرده و در همان حالت با دستهای باز و رو به آسمان ملکوتی شده بود. جالب بود بیشتر فرمانده گروهان ها و دسته ها و مسئولین گردانش، دور تا دور حاج رضا به شهادت رسیده بودند و همراه با فرمانده خود به پرواز درآمده بودند. همین طور که داشتم برمی شگتم دیدم سید حسین فدایی فروتن هم با همون شال سبزی که به کمر بسته بود گوشه ای مظلومانه به شهادت رسیده و آسمانی شده بود. یادشان گرامی و راهشان پر رهرو باد

عضویت در سپاه گفت: می آی سپاه؟! چشمانش از خوشحالی برق زد: من بیام سپاه ؟! یعنی می شه؟! خودش معرف او شد. زیر برگه عضویتش نوشت: اینجانب گواهی می دهم آقای رضا شکری پور از اعضای فعال این پایگاه برای عضویت در نهاد مقدس سپاه پاسداران لیاقت داشته و با تمام وجود در راه حفظ انقلاب اسلامی تلاش خواهد نمود. یک ماه بعد خودش معرف شهید شد. راوی: احسان تقی پور - خردادماه ۱۳۶۰

رمز شب گفت: اسم رمز امشب «شکری پوره». اگه کسی گفت: «شکری بور» حتماً عراقیه؛ امانش ندید. نصف شب از پشت خاکریز سر و صدایی آمد. نگهبان داد کشید: کیستی؟ جواب آمد: «شکری پور». صدا برای نگهبان آشنا بود. دوباره پرسید: خودش یا رمزش؟ گفت: هر دوش! گفت: همه از گردان ما انتظار دارن خط شکنی کنه ولی این کار یه شرط داره و آن هم خود سازیه. اگه خودت و نساختی نمی تونی بن بست ها رو بشکنی. راوی: اکبر ملکیان

این دل تنگم ... گفت: گلوله آر پی جی جمع کنید و نشست پشت سنگری به تیراندازی و بلند بلند خواند: «این دل تنگم غصه ها دارد، گوییا میل کربلا دارد.» تیری زدند به دستش. بچه ها پانسمانش کردند. گفت: آر پی جی بیارید. گفتند: ما می زنیم. گفت: شما بزنید، من هم می زنم و باز خواند: این دل تنگم .... آر پی جی که زد بخیه اش باز شد و از درز پیراهنش خون زد بیرون. راوی: جهانبخش کلوندی

عذرخواهی یه روز باهاش تندی کردم. رابطه مان شکر آب شد. چند وقتی بود ندیده بودمش. گفتند: مجروح شده، رفتم همدان. به رفقا گفتم: هماهنگ کنند فردا هشت صبح بریم منزلش. صبح زود زنگ خانه را زدند. رفتم جلوی در، تعجب کردم! با عصای زیر بغلش ایستاده بود روبروم. بی اختیار همدیگرو بغل کردیم. گفت: دیشب گفتند می خوای بیای عیادتم. تصمیم گرفتم من بیام دیدن شما. خیلی راحت عذر خواهی کرد. گفتم: بیشتر از این شرمنده ام نکن، من مقصر بودم.

راوی: حسین همدانی

فرشته ی نجات خمپاره ای منفجر شد. سنگر فرو ریخت. با هزار مکافات از زیر آوار بیرون آمدم. شیر تو شیری بود. هر کس به طرفی می دوید. سوار بر موتوری از آنجا می گذشت. زد روی ترمز گفت: یا الله بپر بالا، کشان کشان رفتم نشستم ترک موتورش. خواست برود. گفتم: اینجوری که می افتم. چفیه اش را انداخت پشت کمرم و از جلوبه سینه خودش گره زد. محکم چسبیدم به پهلویش. راه پر چاله چوله بود. نم نم گاز می داد. از میان آتش راهی باز کرد و رساندم پست امداد. راوی: سالار آبنوش

پاسدار آبدیده

اشک بچه ها را درآورده بود از بس سخت می گرفت، پاسدار باید فولاد آبدیده باشه. روز آخر دوره، دست به سینه ایستاد دم در پادگان، حلالیت می خواست. پلک که می زد اشک پر می شد تو چشماش. راوی:سعید بادامی

قهرمان واقعی آمد خانه دید مدالهای ورزشی اش را آویزان کردم روی دیوار. سگرمه هایش رفت تو هم. گفتم چت شد؟ گفت: مادر من خجالت می کشم به من بگن قهرمان، قهرمان واقعی اونان که تو خیابان دارن با شاه و دارو دستش می جنگن شهید می شن. راوی: مادر شهید

شعار بهشتی ]]دکتر بهشتی]] و یارانش که شهید شدند بچه ها بی تابی می کردند. دستور داد همه نیروها با لباس رسمی سپاه آماده حرکت شوند. توی میدان اصلی شهر، ستون پاسداران به همراه مردم عزادار با مشت های گره کرده شعار می دادند و اعلام حضور می کردند: بهشتی بهشتی با خون خود نوشتی استقلال آزادی جموری اسلامی هما نجا سخنرانی کرد و گفت: خواب خوش منافقین هیچگاه تعبیر نخواهد شد. تا ما هستیم در این کشور امام زمان، جایی برای آنها نیست. راوی: سعید بادامی

آر پی جی زن در جاده فاو - ام القصر نشسته بود بالای خاکریز و آر پی جی زن ها را هدایت می کرد. نیروها وقتی می دیدند خودش نشسته آن بالا، خجالت می کشیدند کپ کنند پشت خاکریز. تک تیر اندازهای دشمن نقطه به نقطه خاکریز را می زدند. بیشتر از همه موسی کریمی آر پی جی زد، از گوش هاش خون می چکید. داد زد: موسی یک کمی آهسته تر. نشنید، با اشاره بهش فهماند. جواب داد: حاجی خیالی نیست و قبضه را گذاشت روی دوشش و برخواست که شلیک کند، مرمی قناصه که نشست روی پیشانی اش غلت خورد آمد پایین خاکریز، چشم های خیس حاجی دنبالش می کرد. راوی:مهدی قاسمی


گریه شبانه معاونش بود. مثل برادر دوسش داشت. حالا که شهید شده بود کسی پا جلو نمی گذاشت بره بهش بگه. آخر مسئول تبلیغات گردان را انداختند جلو و گفتند: کار خودته! پشت خاکریز نشسته بود. گه گاه نیم خیز می شد و با دوربینش آن طرف را دید می زد دشمن، آتش سنگینی می ریخت. رسید بهش و بدون مقدمه گفت: حاجی! رضا محرمی شهید شد. دوربین را پایین آورد و ناباورانه پرسید: شهید شد؟! کمی اخماش رفت تو هم. اما به روی خودش هم نیاورد. بعد انگار نه انگار اتفاقی افتاده برگشت که: حالا چرا اینجا نشستی پاشو برو دنبال کارت. شب توی سنگر، مشک اشکش سوراخ شده بود: آی گریه می کرد آی ناله می زد!

راوی: همرزم دوست مهربان فهمیده بود دستم خالیه! به مادرش گفته بود خودم می رم اتاقاشو رنگ می زنم. صبح اول وقت آمد خانه، یه سطل رنگ دستش بود و یه کیسه پر از وسایل نقاشی. ظهر که شد گفتم: آقا رضا! نهار حاضره. گفت نماز می خوانم بعد. آن موقع هنرستان درس می خواند؛ رشته تاسیسات. تا دلت بخواد سلیقه داشت. آچار فرانسه فامیل بود. راوی: یک دوست

کربلا توی صحبت هایش همیشه جبهه را به کربلا ربط می داد. می گفت: جبهه بدون کربلا بی معناست و رزمنده دور از امام حسین(ع)، بی چاره. اگه این ها نباشه ما با پارتیزان های جنگ جهانی دوم هیچ فرقی نداریم.

راوی: یوسف هادی پور فدای سرتون ... یه دوچرخه تر و تازه خریده بود با پول کارگری. همون روز اول گفت: بازی کنید. عصری بیاریدش در خونه. نامردی نکردیم، هفت نفری سوار دوچرخه شدیم. راننده ناشی بازی در آورد با سر رفتیم توی کانال آب. از دوچرخه هم یه چرخ ماندو یه فرمان کج رفتیم خانه شان. آمد جلوی در، دید سرم باند پیچیه، هول کرد: چی شده؟ بقیه کجان؟ گفتم بیمارستان. گفت واستا که اومدم. گفتم: رضا دوچرخه ت... گفت: بی خیال فدای سرتون.

راوی: حمید زمانی

شوق پرواز باید تا شب صبر می کردیم. آنوقت می آوردیمش عقب. افتاده بود وسط جاده پد غربی، بین خط خودی و خط دشمن. مهتاب بود. سینه خیز رفتیم بالای سرش، قشنگ صورتش رو گذاشته بود روی خاک. دیشب قبل از عملیات توی سنگر افتاده بود سجده و هق هق می کرد: «... الهی عبیدک بفنائک، مسکینک بفنائک، اسیرک بفنائک....» راوی: رضا علیزاده [۱]


پانویس

  1. منبع سایت نویدشاهد

رده‌ها