بهشت من کنارتوست: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(صفحه‌ای جدید حاوی «rId5 پدیدآورنده : مریم بصیری نوبت چاپ : اول / 1397 قیمت : 13000 تومان معرفی رمان به...» ایجاد کرد)
 
 
(۳ نسخه‌های متوسط توسط ۳ کاربران نشان داده نشده)
سطر ۸: سطر ۸:
 
قیمت : 13000 تومان
 
قیمت : 13000 تومان
  
معرفی
+
==معرفی==
  
رمان بهشت من کنار توست، داستان دختری است که زندگی اش با یک رزمندۀ دوران دفاع مقدس گره می خورد . راضیه در کشاکش زندگی بزرگ می شود و یاد می گیرد چطور در بحبوحۀ جنگ از خودش و خانواده اش حمایت کند . راضیه در پی زندگی است و زندگی در پی نشان دادن عجایبش به راضیه .
+
رمان بهشت من کنار توست، داستان دختری است که زندگی اش با یک رزمندۀ دوران [[دفاع مقدس]] گره می خورد . راضیه در کشاکش زندگی بزرگ می شود و یاد می گیرد چطور در بحبوحۀ جنگ از خودش و خانواده اش حمایت کند . راضیه در پی زندگی است و زندگی در پی نشان دادن عجایبش به راضیه .
  
  
نمونه محتوا
+
==نمونه محتوا==
  
* راضیه حساب روز و ماه را از دست داده بود . تازه با حرف‌های خانم جان و مادرش فهمید که صدوده روز است از آن روز گذشته است، روزی که او برای آخرین بار صورت یاسر را دیده بود . روزی که پس از آن برای همیشه از دیدارش محروم شده و حتی نامه‌ای هم از او به دستش نرسیده بود . تمام شب‌ها و روزهایی که قبل از زایمانش به فکر یاسر بود و دل‌شوره داشت، یاسر او پر کشیده بود . قفس تنگ حیات شکسته و شوهرش رها شده بود . پس چرا او رها نمی‌شد؟ * رحمان متوجه صدای پایی شد . شک کرد که صدای پای پیرزن را شنیده باشد، اما گفت :« سلام خانم جان !» راضیه هیچ نگفت، دستش را گرفت به در و همان جا ایستاد و نگاهی به حیاط مسجد کرد تا ببیند کسی آن ها را دیده است یا نه . رحمان مطمئن شد که صدا، صدای پای خانم جان نیست .
+
* راضیه حساب روز و ماه را از دست داده بود . تازه با حرف‌های خانم جان و مادرش فهمید که صدوده روز است از آن روز گذشته است، روزی که او برای آخرین بار صورت یاسر را دیده بود . روزی که پس از آن برای همیشه از دیدارش محروم شده و حتی نامه‌ای هم از او به دستش نرسیده بود . تمام شب‌ها و روزهایی که قبل از زایمانش به فکر یاسر بود و دل‌شوره داشت، یاسر او پر کشیده بود . قفس تنگ حیات شکسته و شوهرش رها شده بود . پس چرا او رها نمی‌شد؟ * رحمان متوجه صدای پایی شد . شک کرد که صدای پای پیرزن را شنیده باشد، اما گفت :« سلام خانم جان !» راضیه هیچ نگفت، دستش را گرفت به در و همان جا ایستاد و نگاهی به حیاط [[مسجد]] کرد تا ببیند کسی آن ها را دیده است یا نه . رحمان مطمئن شد که صدا، صدای پای خانم جان نیست .
  
  
سطر ۲۵: سطر ۲۵:
  
 
رحمان آرام رفت، رحمان بدون عصا رفت و جای قدم هایش بزرگ تر از همیشه بر روی برف ها جا ماند . سوز سردی می آمد، ولی راضیه تکیه بر دیوار ایستاده بود و پردۀ جلوی در را پیچیده بود دورش و گریه می کرد .
 
رحمان آرام رفت، رحمان بدون عصا رفت و جای قدم هایش بزرگ تر از همیشه بر روی برف ها جا ماند . سوز سردی می آمد، ولی راضیه تکیه بر دیوار ایستاده بود و پردۀ جلوی در را پیچیده بود دورش و گریه می کرد .
 +
<ref>[http://nashreshahidkazemi.ir سایت نشر شهید کاظمی]</ref>
  
منبع سایت نشر شهید کاظمی
 
  
http://nashreshahidkazemi.ir
+
==پانویس==
 +
<references/>

نسخهٔ کنونی تا ‏۱۶ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۲۳:۱۱

rId5


پدیدآورنده : مریم بصیری

نوبت چاپ : اول / 1397

قیمت : 13000 تومان

معرفی

رمان بهشت من کنار توست، داستان دختری است که زندگی اش با یک رزمندۀ دوران دفاع مقدس گره می خورد . راضیه در کشاکش زندگی بزرگ می شود و یاد می گیرد چطور در بحبوحۀ جنگ از خودش و خانواده اش حمایت کند . راضیه در پی زندگی است و زندگی در پی نشان دادن عجایبش به راضیه .


نمونه محتوا

  • راضیه حساب روز و ماه را از دست داده بود . تازه با حرف‌های خانم جان و مادرش فهمید که صدوده روز است از آن روز گذشته است، روزی که او برای آخرین بار صورت یاسر را دیده بود . روزی که پس از آن برای همیشه از دیدارش محروم شده و حتی نامه‌ای هم از او به دستش نرسیده بود . تمام شب‌ها و روزهایی که قبل از زایمانش به فکر یاسر بود و دل‌شوره داشت، یاسر او پر کشیده بود . قفس تنگ حیات شکسته و شوهرش رها شده بود . پس چرا او رها نمی‌شد؟ * رحمان متوجه صدای پایی شد . شک کرد که صدای پای پیرزن را شنیده باشد، اما گفت :« سلام خانم جان !» راضیه هیچ نگفت، دستش را گرفت به در و همان جا ایستاد و نگاهی به حیاط مسجد کرد تا ببیند کسی آن ها را دیده است یا نه . رحمان مطمئن شد که صدا، صدای پای خانم جان نیست .


- شمایین راضیه خانوم؟


راضیه تنها توانست جواب سلام رحمان را بدهد و دوباره خاموش بماند سرجایش . چشم دوخته بود به چشمان رحمان که دوخته شده بودند روی زمین . خواست برود که رحمان گفت : « راضیه خانوم ما رو هم حلال کنین، ما قصدمون خیر بود، ولی آقاناصر آب پاکی رو ریخت رو دستمون .» راضیه آمد چیزی بگوید، ولی نه حرفی برای گفتن داشت و نه زبانش می چرخید تا چیزی بگوید .


رحمان آرام رفت، رحمان بدون عصا رفت و جای قدم هایش بزرگ تر از همیشه بر روی برف ها جا ماند . سوز سردی می آمد، ولی راضیه تکیه بر دیوار ایستاده بود و پردۀ جلوی در را پیچیده بود دورش و گریه می کرد . [۱]


پانویس

  1. سایت نشر شهید کاظمی