rId5{{جعبه اطلاعات افراد نظامی |نام فرد = علیرضا جوادی|تصویر = شهید علیرضا جوادی.jpg|توضیح تصویر = |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی|شهرت = |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]|تولد = قزوین [[زادروزهای|/1345/06/25]] |شهادت = عراق، ام الرصاص [[الگو:شهدای 4دی |1365/10/04]] |وفات = |مرگ = |محل شهادت = عراق|محل دفن = گلزار شهداى قزوین|مفقود = |جانباز = |اسارت = |نیرو = |یگانهای خدمت = |طول خدمت = |درجه = |سمتها = بسیجی|جنگها = |نشانهای لیاقت = |عملیات = |فعالیتها = |تحصیلات = چهارم متوسطه|تخصصها = |شغل = |خانواده = }}
نام: علیرضا جوادی
==خاطرات==
سعید جوادی ، برادر شهید : دانشآموز سال اول دبیرستان بود. علاقه و اشتیاق عجیبی به جبههها داشت؛ اما، مادر و پدرم راضی به رفتنش نمی شدند و دوست داشتند که او تحصیلاتش را ادامه دهد. راستش را بخواهید، یکی از دلایل ممانعتشان هم این بود که دو برادر دیگرمان، همان زمان در جبههها بودند. «علیرضا» هر چه قدر اصرار کرد، فایدهای نداشت؛ تا این که یک روز گفت: «من می خواهم به همراه دوستانم به زیارت «امام رضا» (ع) بروم.» ما هم پذیرفتیم و او رفت. سه روز از رفتنش به «مشهد» نگذشته بود، که نامهاش از جبهه رسید ! با دیدن نامه، کار مادرم، روز و شب گریه کردن شده بود. حال عجیبی داشت. زندگی را تیره و تار میدید . یک روز، اتفاقی مادرم، مادر یکی از دوستان «علیرضا» را میبیند . او از مادر، علت ناراحتی و نگرانی اش را جویا می شود و مادر نیز موضوع را برایش تعریف می کند . او خیلی آرام و خونسرد می گوید : «خب! اتفاقی که نیفتاده است. جوان شما مؤمن است و به جبهه عشق دارد و دوست دارد که از این طریق خدمتی کرده باشد. پسر من هم به جبهه رفته و تازه یک بار هم مجروح شده و دوباره به جبهه رفته است. به خدا توکل کن! ....» مادرم با این حرفها آرامش گرفته و «علیرضا» را به خدا می سپارد، تا این که خبر شهادتش را می آورند؛ البته فقط خبرش را. یازده سال تمام در انتظار خبر و نشانی از او بودیم . گهگاهی به خوابمان می آمد . وقتی جایش را جویا می شدیم، می گفت : «شما اینجا را بلد نیستید .» یکی از شبهای خرداد سال ۷۶ بود. علیرضا به خوابم آمد. کمی تغییر کرده بود. به نظرم چندین سال بزرگتر نشان می داد . از راه دوری آمده بود. از دیدنش آنقدر خوشحال شدم و خندیدم، که از خوشحالی زیاد روی پایش زدم. برادر دیگرم ـ که کنارش نشسته بود ـ گفت: «به او دست نزن! خسته است و از راه دوری آمده.» من دستهای «علیرضا» را گرفتم که ببوسم، دیدم تمام انگشتانش، انگشتری دارد؛ ولی بعضی از انگشتری ها، بدون نگین است. دستهایش را بوسیدم . در همین حال دستم به یکی از انگشتری هایش بند شد و از دستش در آمد و تا نقطهای دور رها شد و من یک آن از خواب پریدم . دو هفته از این خواب نگذشته بود، که به ما خبر پیدا شدن و بازگشت پیکر برادرم را دادند. جالب این که گفتند: «پیکر برادر شما دو هفتهای است که پیدا شده و ما منتظر بودیم که با کشف پیکر سایر شهدا، آنها را دستهجمعی منتقل کنیم .<ref>[http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=2104 سایت خط سرخ]</ref>==نگارخانه تصاویر==<gallery>
Image:شهید علیرضا جوادی.jpg
Image:شهید علیرضا جوادی1.jpg
Image:شهید علیرضا جوادی2.jpg
Image:شهید علیرضا جوادی3.jpg
Image:شهید علیرضا جوادی4.jpg
Image:شهید علیرضا جوادی5.jpg
Image:شهید علیرضا جوادی6.jpg
Image:شهید علیرضا جوادی7.jpg
Image:شهید علیرضا جوادی8.jpg
Image:شهید علیرضا جوادی9.jpg
Image:شهید علیرضا جوادی10.jpg
Image:شهید علیرضا جوادی11.jpg
Image:شهید علیرضا جوادی12.jpg
Image:شهید علیرضا جوادی13.jpg
Image:شهید علیرضا جوادی14.jpg
Image:شهید علیرضا جوادی15.jpg
Image:شهید علیرضا جوادی23.jpg
سایت خط سرخ</gallery>
http:==پانویس==<references //khatesorkh.ir/index.php?martyr_id> =2104= ردهها =={{ترتیبپیشفرض:علیرضا_جوادی}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان قزوین]][[رده: شهدای شهرستان قزوین]]