ویرایش‌ها

شهید علی محمد زواری

۵ بایت حذف‌شده، ‏۲۸ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۱۶:۰۸
*هنگامی که من و علی محمد و رضا برزین می خواستیم به جبهه برویم، به خاطر سن کمی که داشتم ما را قبول نمی کردند و گفتند دو سال بعد بیایید . ما متولد چهل و هشت بودیم و رفتیم شناسنامه هایمان را دست کاری کردیم و سنمان را متولد چهل و شش کردیم . دفعه ی بعدی که برای اعزام به جبهه رفتیم ما را قبول کردند و هر سه عازم جبهه شدیم .
- *دوستانش نقل می کنند زمانی که جنگ شدت گرفت، یک روز ظهر، علی محمد تیربار مجید را که مجروح شده بود گرفت و به سمت دشمن تیراندازی کرد . هر چه به او گفتم علی تو مسئولیت حمل مجروح را داری ولی توجه نکرد . دشمن نقطه ای را که او در حال تیراندازی بود هدف می گیرد و گلوله ی خمپاره ای شلیک می کند . به طوری که یک چفیه اش داخل شکمش می رود و به شهادت می رسد .
*آخرین باری که به مرخصی آمده بود، یک شب با هم برای نگهبانی به مسجد روستا رفته بودیم . علی محمد می گفت : این بار که به جبهه برگردم شهید می شوم . چهره اش نورانی و آرام شده بود . گویی با خدا قرار گذاشته بود و مرا به رفتن جبهه تشویق می کرد و می گفت باید از دین و ناموسمان دفاع کنیم .
۵۳۴
ویرایش