شهید علی محمد زواری: تفاوت بین نسخهها
از دانشنامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
Bagheri9711 (بحث | مشارکتها) (صفحهای جدید حاوی «کد شهید : 6306948 تاریخ تولد : نام : علیمحمد محل تولد : تربت جام نام خانوادگی : زو...» ایجاد کرد) |
|||
| (۳ نسخههای متوسط توسط ۲ کاربران نشان داده نشده) | |||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
| − | + | {{جعبه اطلاعات افراد نظامی | |
| + | |نام فرد = علی محمد زواری | ||
| + | |تصویر = jpg12 KBInsert link | ||
| + | |توضیح تصویر = | ||
| + | |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی | ||
| + | |شهرت = | ||
| + | |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]] | ||
| + | |تولد = [[تربت جام]] | ||
| + | |شهادت = [[۱۳۶۳/۱۲/۲۲]] | ||
| + | |وفات = | ||
| + | |مرگ = | ||
| + | |محل دفن = | ||
| + | |مفقود = | ||
| + | |جانباز = | ||
| + | |اسارت = | ||
| + | |نیرو = | ||
| + | |یگانهای خدمت = | ||
| + | |طول خدمت = | ||
| + | |درجه = | ||
| + | |سمتها = رزمنده | ||
| + | |جنگها = [[جنگ ایران و عراق]] | ||
| + | |نشانهای لیاقت = | ||
| + | |عملیات = | ||
| + | |فعالیتها = | ||
| + | |تحصیلات = | ||
| + | |تخصصها = | ||
| + | |شغل = | ||
| + | |خانواده = | ||
| + | }} | ||
| − | |||
| − | + | ==خاطرات== | |
| − | + | *در دوران کودکی علی محمد می خواست به ما نماز یاد بدهد . بعد از نماز مغرب و عشا من و علی محمد و آقای رضوی نژاد سه نفری به بالای پشت بام رفتیم . یکی از همسایه ها ما را دیده بود و به کمیته گزارش داده بود که دو، سه نفر نمی دانم روی پشت بام با هم چه کار می کنند . ما را گرفتند و پرسیدند این جا چه کار می کنید گفتیم : علی محمد دارد به ما نماز یاد می دهد . | |
| + | *علی محمد رفته بود با تانکر از روستا آب بیاورد . در حین برگشتن یک شیب و سرازیری تندی بود که باید خیلی آرام و یواش با تراکتور می آمد . فکر می کنم تراکتور از دنده خارج شده بود . که علی محمد و راننده خودشان را از تراکتور پایین انداختند و تراکتور و تانکر با هم به دره رفته بودند . | ||
| − | + | *هنگامی که من و علی محمد و رضا برزین می خواستیم به جبهه برویم، به خاطر سن کمی که داشتم ما را قبول نمی کردند و گفتند دو سال بعد بیایید . ما متولد چهل و هشت بودیم و رفتیم شناسنامه هایمان را دست کاری کردیم و سنمان را متولد چهل و شش کردیم . دفعه ی بعدی که برای اعزام به جبهه رفتیم ما را قبول کردند و هر سه عازم جبهه شدیم . | |
| − | + | *دوستانش نقل می کنند زمانی که جنگ شدت گرفت، یک روز ظهر، علی محمد تیربار مجید را که مجروح شده بود گرفت و به سمت دشمن تیراندازی کرد . هر چه به او گفتم علی تو مسئولیت حمل مجروح را داری ولی توجه نکرد . دشمن نقطه ای را که او در حال تیراندازی بود هدف می گیرد و گلوله ی خمپاره ای شلیک می کند . به طوری که یک چفیه اش داخل شکمش می رود و به شهادت می رسد . | |
| − | + | *آخرین باری که به مرخصی آمده بود، یک شب با هم برای نگهبانی به مسجد روستا رفته بودیم . علی محمد می گفت : این بار که به جبهه برگردم شهید می شوم . چهره اش نورانی و آرام شده بود . گویی با خدا قرار گذاشته بود و مرا به رفتن جبهه تشویق می کرد و می گفت باید از دین و ناموسمان دفاع کنیم . | |
| − | + | *یک شب به علی محمد گفتم، دلم برای روستا تنگ شده . مادرم نیز از دنیا رفته بود . علی محمد مرا دلداری داد و گفت : خدا بزرگ است، نگران نباش . تا خدا و دوازده امام علیه السلام را داری وحشت را به خود راه نده . بمان شب خواب مادرم را دیدم . صبح که بیدار شدم، علی محمد گفت : من که شهید می شوم . ان شاءالله دفعه ی بعد با برادرم به جبهه بیایی .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11039 سایت یاران رضا]</ref> | |
| − | + | ==پانویس== | |
| − | + | <references/> | |
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
نسخهٔ کنونی تا ۶ اسفند ۱۳۹۸، ساعت ۲۰:۴۳
| علی محمد زواری | |
|---|---|
| 200px | |
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | تربت جام |
| شهادت | ۱۳۶۳/۱۲/۲۲ |
| سمتها | رزمنده |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
خاطرات
- در دوران کودکی علی محمد می خواست به ما نماز یاد بدهد . بعد از نماز مغرب و عشا من و علی محمد و آقای رضوی نژاد سه نفری به بالای پشت بام رفتیم . یکی از همسایه ها ما را دیده بود و به کمیته گزارش داده بود که دو، سه نفر نمی دانم روی پشت بام با هم چه کار می کنند . ما را گرفتند و پرسیدند این جا چه کار می کنید گفتیم : علی محمد دارد به ما نماز یاد می دهد .
- علی محمد رفته بود با تانکر از روستا آب بیاورد . در حین برگشتن یک شیب و سرازیری تندی بود که باید خیلی آرام و یواش با تراکتور می آمد . فکر می کنم تراکتور از دنده خارج شده بود . که علی محمد و راننده خودشان را از تراکتور پایین انداختند و تراکتور و تانکر با هم به دره رفته بودند .
- هنگامی که من و علی محمد و رضا برزین می خواستیم به جبهه برویم، به خاطر سن کمی که داشتم ما را قبول نمی کردند و گفتند دو سال بعد بیایید . ما متولد چهل و هشت بودیم و رفتیم شناسنامه هایمان را دست کاری کردیم و سنمان را متولد چهل و شش کردیم . دفعه ی بعدی که برای اعزام به جبهه رفتیم ما را قبول کردند و هر سه عازم جبهه شدیم .
- دوستانش نقل می کنند زمانی که جنگ شدت گرفت، یک روز ظهر، علی محمد تیربار مجید را که مجروح شده بود گرفت و به سمت دشمن تیراندازی کرد . هر چه به او گفتم علی تو مسئولیت حمل مجروح را داری ولی توجه نکرد . دشمن نقطه ای را که او در حال تیراندازی بود هدف می گیرد و گلوله ی خمپاره ای شلیک می کند . به طوری که یک چفیه اش داخل شکمش می رود و به شهادت می رسد .
- آخرین باری که به مرخصی آمده بود، یک شب با هم برای نگهبانی به مسجد روستا رفته بودیم . علی محمد می گفت : این بار که به جبهه برگردم شهید می شوم . چهره اش نورانی و آرام شده بود . گویی با خدا قرار گذاشته بود و مرا به رفتن جبهه تشویق می کرد و می گفت باید از دین و ناموسمان دفاع کنیم .
- یک شب به علی محمد گفتم، دلم برای روستا تنگ شده . مادرم نیز از دنیا رفته بود . علی محمد مرا دلداری داد و گفت : خدا بزرگ است، نگران نباش . تا خدا و دوازده امام علیه السلام را داری وحشت را به خود راه نده . بمان شب خواب مادرم را دیدم . صبح که بیدار شدم، علی محمد گفت : من که شهید می شوم . ان شاءالله دفعه ی بعد با برادرم به جبهه بیایی .[۱]