ویرایش‌ها

شهید یوسف کلاهدوز بخش ششم

۴۳۱ بایت اضافه‌شده، ‏۱۰ اسفند ۱۳۹۸، ساعت ۱۴:۰۵
وقتی اولین شورای فرماندهی سپاه پاسداران تشكیل شد، هركس وظایف معینی داشت. من و یكی از برادران، پیش نویس تشكیلات سپاه را تهیه كردیم .==زندگینامه==
قرار شد كسی كه در مسایل نظامی تجربه داشته باشد، با ما مشاركت كند. كلاهدوز داوطلب شد. در وقتی اولین لحظات پس از تشكیلات آن شورای سه نفر پی ، جملاتی گفت كه هرگز از یاد نمی برم: « قرار است فرماندهی [[سپاه بازوی امام پاسداران]] تشكیل شد، هركس وظایف معینی داشت. من و انقلاب باشد. اسلام یك دین جهانی است، انقلاب هم یك انقلاب جهانی است. ارتش اسلام باید ارتش عظیمی باشد. نباید تنها به فكر یك ارتش چند هزار نفری یا چند صد هزار نفری باشیم . كار ما یكی از اهمیت زیادی برخوردار است. بایستی جهانی فكر كنیم برادران، پیش نویس تشكیلات [[سپاه]] را تهیه كردیم .»
قرار شد كسی كه در مسایل نظامی تجربه داشته باشد، با ما مشاركت كند. كلاهدوز داوطلب شد. در اولین لحظات پس از تشكیلات آن شورای سه نفر پی ، جملاتی گفت كه هرگز از یاد نمی برم: « قرار است [[سپاه]] بازوی [[امام]] و [[انقلاب]] باشد. اسلام یك دین جهانی است، [[انقلاب]] هم یك [[انقلاب جهانی]] است. ارتش اسلام باید [[ارتش]] عظیمی باشد. نباید تنها به فكر یك [[ارتش]] چند هزار نفری یا چند صد هزار نفری باشیم . كار ما از اهمیت زیادی برخوردار است. بایستی جهانی فكر كنیم .» شهید یوسف کلاهدوز<ref>کتاب هاله‌ای از نور، ص40</ref>
کتاب هاله‌ای از نور، ص40
موضوع : متفرقه ، سپاه
می گفت: «‌این گروهكها خیلی تشكیلاتی عمل می كنند. هركی سریعتر عمل كند ،‌ابتكار عمل با اوست. ما باید خود را وفق بدهیم با وقت كم . »
شهید یوسف کلاهدوز<ref>کتاب هاله‌ای از نور، ص49</ref> 
کتاب هاله‌ای از نور، ص49
موضوع : متفرقه ، سپاه
نگذاشت حرفم را تمام کنم. گفت: « می دانم. اما یک ذره گوشم را مالیده و گفته که آماده باشم . »‌
شهید یوسف کلاهدوز<ref>کتاب هاله‌ای از نور، ص70</ref> 
کتاب هاله‌ای از نور، ص70
موضوع : متفرقه ، شهادت
شهید یوسف کلاهدوز
کتاب هاله‌ای از نور، ص125
 موضوع : متفرقه ، شهادت<ref>کتاب هاله‌ای از نور، ص125</ref>
صبح شنبه بود که می خواست برود برای عملیات [[ثامن الائمه]]. البته این را بعدها فهمیدم . خودش فقط گفت می روم [[جبهه]]. پنج شنبه از جبهه برگشته بود. موقعی که خواست برود، گفتم: « جدیداً خیلی جبهه می روی . وقتی هم که به تهران برمی گردی که در منزل نیستی یک سری مشکلات هست … »
حرف مرا قطع کرد و گفت: « کار سنگینی در پیش دارم و باید بروم . »‌
و رفت. و این آخرین باری بود که به جبهه می رفت !
شهید یوسف کلاهدوز<ref>کتاب هاله‌ای از نور، ص127</ref>
کتاب هاله‌ای از نور، ص127
موضوع : متفرقه ، شهادت
به غذا زیاد اهمیتی نمی داد. گاهی شبها دور هم جمع می شدیم و بیشتر وقتها غذا خیلی ساده بود. مثلاً نان و بادمجان و یا آبگوشت. ولی صفای او چنان این خوراك را لذیذ می كرد كه همه از خوردن آن لذت می بردند .
شهید یوسف کلاهدوز<ref>کتاب هاله‌ای از نور، ص52</ref> 
کتاب هاله‌ای از نور، ص52
موضوع : متفرقه ، غذا
بار اولش نبود كه از این كارها می كرد. گفت: «‌داشتم می رفتم مدرسه. از پیچ كه گذشتم، منظره ای نظرم را جلب كرد. اول می خواستم بی توجه از كنارش بگذرم، ولی چیزی به پاهایم اجازه حركت نمی داد و مثل آهنربا مرا به طرف خود جذب می كرد. توی صورتش نگاه كردم، بیچاره صورتش از سرما كبود شده بود. خواستم از كنارش رد شوم ولی نتوانستم. نگاهی به من انداخت. جلو رفتم و بدون هیچ حرفی كتم را درآوردم و به او دادم . »
 
 
شهید یوسف کلاهدوز<ref>کتاب هاله‌ای از نور، ص3 </ref>
موضوع : متفرقه ، نوجوانی
 
 
==پانویس==
<references/>
 
== رده‌ها ==
{{ترتیب‌پیش‌فرض:یوسف_کلاهدوز}}
[[رده: شهدا]]
[[رده: شهدای ایران]]
۱٬۴۲۸
ویرایش