ویرایش‌ها

شهید حمیدرضا سلامت

۶۷۷ بایت اضافه‌شده، ‏۹ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۳۸
پانویس
کد شهید: 6213084 تاریخ تولد : {{جعبه اطلاعات افراد نظامی |نام : فرد = حمیدرضا محل تولد سلامت|تصویر = |توضیح تصویر = |ملیت = [[پرونده: پرچم ایران.png|22px]]|شهرت = |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]|تولد = [[مشهد]]نام خانوادگی : سلامت‌ تاریخ |شهادت : 1362 = [[۱۳۶۲/05۵/09نام پدر : غلامرضا مکان شهادت : ۹]]،[[مهران]]|وفات = |مرگ = |محل دفن = [[بهشت رضا]]|مفقود = |جانباز = |اسارت = |نیرو = |یگانهای خدمت = |طول خدمت = |درجه = |سمت‌ها = [[مسئول واحد]]|جنگ‌‌ها = [[جنگ ایران و عراق]]|نشان‌های لیاقت = |عملیات‌ = |فعالیت‌ها = |تحصیلات = |تخصص‌ها = |شغل = |خانواده = }}   
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : یگان خدمتی : قرارگاه نجف اشرف
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : مسئول واحد
گلزار : بهشت‌رضا
==خاطرات==
یک روز به اتّفاق حمیدرضا و دیگر اعضای انجمن به اخلمد رفتیم و شب را نیز در همانجا ماندیم . یکی از برادرانی که همراه ما بود می خواست که به عضویّت سپاه در آید . به حمیدرضا گفت : شنیده ام که سپاه قسمت موشکی و نیروی هوایی دارد و شما هم اکنون در قسمت پدافند هوایی هستید . من دوست دارم با توجّه به رشته ام که ریاضی است در آنجا مشغول به کار شوم . حمیدرضا سلامت گفت : بله ، این قسمتها وجود دارد . امّا من در قسمت پشتیبانی و مسئول آبرسانی هستم . اگر شما به این قسمتها علاقه دارید من سعی می کنم که کار شما را درست کنم . بعد من از حمیدرضا پرسیدم : حمیدرضا برای آینده ات چه برنامه ای داری ؟ گفت : تا روزی که جنگ ادامه یابد من هم در جبهه می مانم . همیشه از خدا خواسته ام که خدایا مرا در جایی قرار ده و مسئولیّتی را به من عطا کن که بتوانم کاری را که انجام می دهم مورد قبول و رضای تو باشد و بتوانم در کنار این مسئولیّت به ملّت خدمت کنم .
در زمان انقلاب برادرم حمید رضا یک روز مشغول نوشتن شعار برروی در و دیوار بودند ، که یک نفر آمد و به پدرم گفت :پسرتان انقلابی وشورشی است و اگر ایشان را دستگیر کنند حتماً او را اعدام می کنند . وقتی حمید رضا به خانه آمد پدرم گفت :‌ حمید تو چکار می کنی ؟‌ او گفت :‌ من کاری انجام نمی دهم . اگر قبول ندارید این دفعه که بیرون رفتم مرا تعقیب کنید . وقتی برادرم از خانه بیرون رفت . پدرم به دنبال او رفت تا ببیند به کجا می رود . وقتی او را دنبال می کنند می بینند وارد یک جمعی شد که مشغول تنظیم شعارهایی بر ضد رژیم شاه بودند . وقتی پدرم این صحنه را می بیند برادرم را صدا کرده و یک سیلی محکمی به گوش ایشان می زند به نحوی که اشکهایش جاری می شود و برادرم سرش را پایین انداخته و چیزی نمی گوید . زمانی که حمید رضا شهید شده بود و می خواستند او را در بهشت رضا دفن کنند دیدم پدرم خیلی گریه می کند . من جلو رفته و از پدرم سؤال کردم :‌ پدر جان چرا اینقدر گریه می کنی ؟ پدرم در جواب من گفت: الان به یادآن سیلی افتادم که در زمان انقلاب به حمید زدم .منبع: سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11601سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references/>
۲۷۳
ویرایش