متن کامل خاطره
یکی از همسایه هایمان خواب دیده بود که یک نفر از نیروهای شهربانی دنبالش می کند و می خواهد او را بگیرد بعد می گفت به خانمم در همان عالم خواب گفتم که زن من دیگر کاشمر نمی مانم اگر کسی با من کار داشت می گوئید به مسافرت رفته بعد ادامه داد که: سوار ماشین شدم و همان طور که می رفتیم به شهری زیبا پر از درخت و گل و... رسیدیم گفتم مرا همین جا پیاده کن وقتی پیاده شدم دیدم هیچ کس در خیابان های شهر نیست و شهر هم آذین بندی شده بالاخره سمت راست را گرفتم و تا انتهای خیابانش پیش رفتم متوجه شدم که دری باز است رفتم داخل یک صندلی در این طرف در و یک صندلی در آن طرف در گذاشته شده بود که بر روی آن ها حاج آقا فخر و حاج آقا علی اکبری سر هیئت های تکیه نشده اند از من پرسیدند این جا چکار می کنی؟ همین طوری گفتم دنبال کار آمده ام گفتند این شهر که شهر کار نیست بعد داخل را نگاه کردم دیدم یک باغ بسیار بزرگی است. گفتم حاج آقا اجازه می دهی بروم داخل باغ یک دوری بزنم که گفتند: این باغ مال ما نیست این باغ متعلق به شهید غلامرضا عبداللهیان از کاشمر است در حال التماس کردن بودم که یک دفعه غلامرضا پرسید اصغر این جا چه کار می کنی؟ بیا تو رفتم داخل. متوجه شدم یک گل با ابریشم روی سینه راست غلامرضا کشیده اند و یک شلوار بسیجی هم پایش است و پیراهن سفیدی هم به تن داشت به همراه یک جفت دمپایی سفید پرسیدم غلامرضا این گل روی سینه ات برای چیست؟ گفت: این علامتی است که به ما داده اند پرسیدم این باغ متعلق به چه کسی است؟ گفت: این باغ مال من است بعد برای دومین بار پرسیدم که نگفتی این گل برای چیست؟ گفت: شهیدانی که در منطقه در همان وهله ی اول به شهادت می رسند روی سینه ی شان یک گل می کشند و آن ها با شهیدانی که در داخل بیمارستان ها بعد از مدتی از گذشت مجروحیت به شهاد می رسند علامتش فرق می کند و این نشانه ی این است که ما در سر تیر به شهادت رسیده ایم بعد پرسیدم که حاج فخر که پیش نمازمان بود این جا چه کار می کند؟ گفت: او باغبان ما است و گفت: این به را به مادرم بده که بخورد و مریضی اش خوب شود نگاه کردم دیدم درخت به بسیار بزرگی آن جا نمایان شد و گفت: به خاله ام بگو دخترش را که به ما جواب داده بودند به زودی عروس می شود و ناراحت نباشد و یک شاخه گل بسیار زیبا هم به خودم داد و آمدم که از در باغ خارج شوم که حاج آقا فاطمی پرسید گل را به کجا می بری گفتم: این گل را غلامرضا عبداللهیان داده که برای پدرش ببرم. گفت: اگر راست می گویی برو بگو گلدانش را هم بدهد آمدم جای آقای عبداللهیان و ایشان خم شد گلدان را برداشت و با کلی گل که در آن بود به من داد و از خواب بیدار شدم چون احساس می کردم گلدان سنگین است زود از خواب بیدار شدم.منبع سایت: <ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14467سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references />