شهید جهانپور شریفی: تفاوت بین نسخهها
(صفحهای جدید حاوی «شهید جهانپور شر ی ف ی نام پدر : محل تولد: پرز ی تون فارس تار ی خ تولد: ۵۷/۶/۲۵ ت...» ایجاد کرد) |
|||
| (۴ نسخههای متوسط توسط ۴ کاربران نشان داده نشده) | |||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
| − | + | [[شهیدجهانپور شریفی]] | |
نام پدر : | نام پدر : | ||
| − | محل تولد: | + | محل تولد: پرزیتون فارس |
| − | + | [[تاریخ تولد: ۵۷/۶/۲۵]] | |
| − | + | [[تاریخ شهادت: ۹۲/۶/۲۵]] | |
| − | محل شهادت: حلب، | + | محل شهادت: حلب، سوریه |
| − | محل دفن: | + | محل دفن: پرزیتون فارس |
وصعبت تاهل: متاهل | وصعبت تاهل: متاهل | ||
| سطر ۱۷: | سطر ۱۷: | ||
تعداد فرزندان: ۳ | تعداد فرزندان: ۳ | ||
| − | + | ==زندگینامه== | |
| − | + | شهید جهانپور شریفی در تاریخ ۲۵/۶/۱۳۵۷ در روستای پرزیتون به دنیا آمد . | |
| − | + | ایشان تحصیلات خود را تا سوم راهنمایی ادامه داد و در سال ۱۳۸۰ ازدواج کرد . چند ماه بعد در [[سپاه پاسداران]] تیپ ۳۳۳ هوابرد المهدی جهرم مشغول به کار گردید . | |
| − | + | به دلیل بعد مسافت جهرم تا محل زندگی خانواده، ایشان فقط روز های تعطیل می توانست در کنار خانواده حضور داشته باشد . | |
| − | + | شهید شریفی احترام خاصی برای پدر و مادر خود قائل بود . | |
| − | + | از این شهید بزرگوار سه فرزند به یادگار مانده است.۲ دختر و ۱پسر . | |
| − | + | شهید شریفی در سال۸۸ به اتفاق خانواده به جهرم عزیمت کرده و در یکی از خانه های سازمانی تیپ المهدی ساکن گردیدند . | |
| − | + | روزهای خوش خانواده در این ایام بود و آخر هفته ها ودر تعطیلات به روستای محل تولد نزد پدر و مادر واقوام به سر می بردند . | |
| − | + | شهید شریفی همیشه به خدا توکل داشت و روزهای جمعه به کار کشاورزی مشغول می شد . | |
| − | + | در این روزهای خوب شهید با همسر خود صحبت کرد که با رضایت شما می خواهم به سوریه بروم تا از حرم حضرت زینب سلام الله علیها دفاع کنم . | |
| − | + | همسر شهید حرفی نداشت و می گفت ان شاءالله هر چه خدا بخواهد. شهید بالاخره تصمیم خود را گرفت که به سوریه برود و از همسر خود خواست که فرزندان را طوری تربیت کند که در راه دین خدا باشند و اسلام وقرآن را به پا دارند و از راه حضرت زینب کبری را پیروی کنند . | |
| − | + | سرانجام در تاریخ ۲۵/۶/۹۲ به آرزوی دیرینه اش رسید . | |
| − | + | جهانپور شریفی ۲۵ شهریور سال ۹۲ در روز تولدش در حال دفاع از حرم مطهر زینب کبری در کشور سوریه به دست تکفیری ها به شهادت رسید . پیکر این شهید در جهرم تشییع و در زادگاهش روستای پرزیتون میمند به خاک سپرده شد. | |
| − | |||
| + | ==خاطرات== | ||
| − | + | خاطره ای از زبان دختر شهید : | |
| − | + | به یاد می آورم : هنگامی که می خواستم به کلاس قرآن بروم، فراموش کرده بودم پدرم تا چند دقیقه دیگر می خواهد برود؛ و فقط خدا حافظی کردم . | |
| − | + | داشتم کفشم را می پوشیدم که پدر گفت: زهرا جان، عزیز بابا، بابا من که نبوسیدمت، دارم میرم ماموریت . | |
| − | + | گفتم : ببخشیدی ادم رفته بود که شما می خواید برید ماموریت . | |
| − | + | من را در آغوش گرفت و بوسید . | |
| − | + | برای همیشه . . . | |
| − | + | در آن لحظه اشک شوق پدرم را دیدم ؛ | |
| − | + | شوق به [[شهادت]] ، | |
| − | + | انگار می دانست که شهادتش نزدیک است و خود را برای شهادت در راه خدا آماده کرده است . | |
| − | + | وقتی در سوریه بود هفته ای یکبار با ما تماس می گرفت، هفته ها به سختی می گذشت و انتظار کشیدن ، کلافه ام می کرد . | |
| − | + | ||
| − | + | ||
در آن هفته ، از روز تماس بابا دو سه روزگذشت … | در آن هفته ، از روز تماس بابا دو سه روزگذشت … | ||
| − | + | خیلی بی تابی می کردم … | |
| − | به مادر گفتم: چرا بابا تماس | + | به مادر گفتم: چرا بابا تماس نمیگیره؟ |
| − | مادر که خودش هم چند روز بود سخت | + | مادر که خودش هم چند روز بود سخت درگیر این موضوع بود بیشتر ناراحت شد ولی ما را آرام کرد . |
| − | همان روز | + | همان روز دایی من به جهرم آمد و ما را به هر بهانه ای بود به روستای پرزیتون بردند . |
| − | آنجا که | + | آنجا که رفتیم کم کم خبر [[شهادت]] پدر را به ما دادند . |
| − | + | آری بابای عزیزم به آرزویش رسید.<ref>[http://www.takrimeshahid.ir/2016/12/19/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%BE%D9%88%D8%B1-%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81%DB%8C/ سایت تکریم شهدای مدافع حرم]</ref> | |
| + | ==نگارخانه تصاویر== | ||
| + | <gallery> | ||
| + | Image:4-150x150.jpg | ||
| + | Image:i7258_20_1_1-150x150.jpg | ||
| + | Image:400_Ca111re3-150x150.jpg | ||
| + | Image:31399_681-150x150.jpg | ||
| + | Image:11856580_921964267852483_1328238731_n-150x150.jpg | ||
| − | + | </gallery> | |
| − | + | ==پانویس== | |
| + | <references /> | ||
| + | == ردهها == | ||
| + | {{ترتیبپیشفرض:جهانپور_شریفی}} | ||
| + | [[رده: شهدا]] | ||
| + | [[رده: شهدای مدافع حرم]] | ||
| + | [[رده: شهدای ایران]] | ||
| + | [[رده: شهدای استان فارس]] | ||
نسخهٔ کنونی تا ۲۴ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۱۶
نام پدر :
محل تولد: پرزیتون فارس
محل شهادت: حلب، سوریه
محل دفن: پرزیتون فارس
وصعبت تاهل: متاهل
تعداد فرزندان: ۳
زندگینامه
شهید جهانپور شریفی در تاریخ ۲۵/۶/۱۳۵۷ در روستای پرزیتون به دنیا آمد .
ایشان تحصیلات خود را تا سوم راهنمایی ادامه داد و در سال ۱۳۸۰ ازدواج کرد . چند ماه بعد در سپاه پاسداران تیپ ۳۳۳ هوابرد المهدی جهرم مشغول به کار گردید .
به دلیل بعد مسافت جهرم تا محل زندگی خانواده، ایشان فقط روز های تعطیل می توانست در کنار خانواده حضور داشته باشد .
شهید شریفی احترام خاصی برای پدر و مادر خود قائل بود .
از این شهید بزرگوار سه فرزند به یادگار مانده است.۲ دختر و ۱پسر .
شهید شریفی در سال۸۸ به اتفاق خانواده به جهرم عزیمت کرده و در یکی از خانه های سازمانی تیپ المهدی ساکن گردیدند .
روزهای خوش خانواده در این ایام بود و آخر هفته ها ودر تعطیلات به روستای محل تولد نزد پدر و مادر واقوام به سر می بردند .
شهید شریفی همیشه به خدا توکل داشت و روزهای جمعه به کار کشاورزی مشغول می شد .
در این روزهای خوب شهید با همسر خود صحبت کرد که با رضایت شما می خواهم به سوریه بروم تا از حرم حضرت زینب سلام الله علیها دفاع کنم .
همسر شهید حرفی نداشت و می گفت ان شاءالله هر چه خدا بخواهد. شهید بالاخره تصمیم خود را گرفت که به سوریه برود و از همسر خود خواست که فرزندان را طوری تربیت کند که در راه دین خدا باشند و اسلام وقرآن را به پا دارند و از راه حضرت زینب کبری را پیروی کنند .
سرانجام در تاریخ ۲۵/۶/۹۲ به آرزوی دیرینه اش رسید .
جهانپور شریفی ۲۵ شهریور سال ۹۲ در روز تولدش در حال دفاع از حرم مطهر زینب کبری در کشور سوریه به دست تکفیری ها به شهادت رسید . پیکر این شهید در جهرم تشییع و در زادگاهش روستای پرزیتون میمند به خاک سپرده شد.
خاطرات
خاطره ای از زبان دختر شهید :
به یاد می آورم : هنگامی که می خواستم به کلاس قرآن بروم، فراموش کرده بودم پدرم تا چند دقیقه دیگر می خواهد برود؛ و فقط خدا حافظی کردم .
داشتم کفشم را می پوشیدم که پدر گفت: زهرا جان، عزیز بابا، بابا من که نبوسیدمت، دارم میرم ماموریت .
گفتم : ببخشیدی ادم رفته بود که شما می خواید برید ماموریت .
من را در آغوش گرفت و بوسید .
برای همیشه . . .
در آن لحظه اشک شوق پدرم را دیدم ؛
شوق به شهادت ،
انگار می دانست که شهادتش نزدیک است و خود را برای شهادت در راه خدا آماده کرده است .
وقتی در سوریه بود هفته ای یکبار با ما تماس می گرفت، هفته ها به سختی می گذشت و انتظار کشیدن ، کلافه ام می کرد .
در آن هفته ، از روز تماس بابا دو سه روزگذشت …
خیلی بی تابی می کردم …
به مادر گفتم: چرا بابا تماس نمیگیره؟
مادر که خودش هم چند روز بود سخت درگیر این موضوع بود بیشتر ناراحت شد ولی ما را آرام کرد .
همان روز دایی من به جهرم آمد و ما را به هر بهانه ای بود به روستای پرزیتون بردند .
آنجا که رفتیم کم کم خبر شهادت پدر را به ما دادند .
آری بابای عزیزم به آرزویش رسید.[۱]