ویرایش‌ها

شهید مجید رمضانی

۳۵ بایت حذف‌شده، ‏۱ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۵۲
تاریخ تولد :
نام : مجید  نام خانوادگی: رمضانی نام پدر: علی اکبر محل تولد : مشهدنام خانوادگی : رمضانی‌ تاریخ شهادت : 1365/02/25نام پدر : علی‌اکبر مکان شهادت : تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :  شغل : دانش آموز یگان خدمتی :
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
 نوع عضویت : سایر شهدا  مسئولیت : رزمنده‌ 
گلزار : بهشت‌رضا
• هنگامی که آفتاب دل افروز بر نوک کوهها خاکستری رنگ بوسه می زند . پرندگان زیبا دسته از آشیانه های خود در پرتو اشعه خورشید به پرواز در می آیند . هنگامی که سحرگاهان قطرات لطیف و لرزان شبنم برروی گلبرگهای آراسته دشت عشق بوسه می زند و همانجا معشوقی بینوا فرو می غلتند ، چه خوش است که در آن لحظه من در کنار تو و چشم در چشم تو در آغوش گرم صحبت های تو لحظه ای غم های دنیا را فراموش کنم . بله این جملات را در تمامی اوقات و لحظاتی که در کنار من بود مدام به من می گفت و در پیشگاه خداوند طول عمر من را از خدا می خواست . همیشه بر پیشانی من بوسه می زد و و قتی از وی پرسیدم ، چرا این کار را می کنی ؟ می گفت : هر کس بر پیشانی مادرش بوسه زند از آن بوی بهشت به مشامش می رسد . با وجود اینکه در خانه خواهر داشت هر روز ظهر که از مدرسه می آمد ، متابعایش را در گوشه ای می گذاشت و مشغول به کار می شد از تمیز کردن اتاقش تا شستن ظرفها و غیره . با تمام فرزندان فرق داشت . تفاوت بزرگ در وی دیده می شد و فکر می کنم بخاطر همین تفاوت بود که از ما جدا شد و پیش معبود خویش شتافت . معبودی که از پنج سالگی کلام قرآنش را فرا گرفت و بعد از یادگیری تمام قران با تشکیل کلاس و جلسه های پیاپی در صدد آموزش مطالب آموخته از مادر به دیگران بر آمد و در این راه نیز موفق شد . با آن سن و سال کمی که داشت چنان مدیرانه و مبتکرانه عمل می کرد که گویی چندین سال است که با این کار اشتغال دارد به همین منوال می گذشت تا جنگ شروع شد . زمان جنگ بود که متوجه تغییری بزرگ در وی شدم . از آنجا که هیچ حرفی را از من پنهان نمی کرد ، جویای ماجرا شدم و او نیز ابتدا امتناع ورزید و از گفتن جریان سر باز زد ، تا اینکه گفت : من نمی دانم در حالی که برادران کوچکتر از من در حال جنگ با دشمنان هستند چرا اینجا بمانم . در خانه ما دو مرد است و یکی از آنها باید به جبهه برود از انجا که پدر سرپرست خانواده است و باید در خانه بماند تصمیم گرفته ام که به جبهه بروم . چون طبق گفته امام عزیزمان که فرمودند : هر کس که می تواند اسلحه به دست بگیرد ، به جبهه بیاید با دشمنان بجنگد من احساس می کنم یکی از آن افرادی که مورد خطاب امام است من هستم و این را وظیفه خود می دانم که به جبهه بروم.
• وقتی که خواهر کوچکش شیرخواره بود بنده شبی مثل شبهای دیگر برای شیردادن و رسیدگی به طفل کوچکم از خواب بیدار و متوجه زمزمه ای شدم که از بیرون اتاق به گوشم می رسید. از اتاق خارج شدم. صدا از داخل اتاق مجید بود. درب را باز کردم،‌ دیدم وی در تاریکی در حال مناجات با خدا و خواندن نماز شب است. به روی خود نیاوردم به خاطر اینکه او باخبر نشود. از اتاق خارج شدم و به آشپزخانه رفتم و چای درست کرده وبازگشتم. خواستم صدایش کنم که خود او از اتاق بیرون آمد در حال خوردن چای بودیم که به من گفت: مادر تا به حال کسی نمی دانست که من نماز شب می خوانم و امشب شما خبردار شدید. از شما می خواهم که به کسی چیزی نگویید. نمی خواهم کسی چیزی بفهمد و از راز تنهایی من باخبر شود. من نیز به وی قول دادم که به کسی چیزی نگویم.
• مجید رمضانی شبی در حال انجام مأموریت متوجه می شود که در پشت دیوار باغی ، گروهی مشغول قمار بازی هستند . مجید به دوستش می گوید : شما همین جا بایست . من خود جلو می روم وقتی آن گروه حضور مجید را در آن جمع خود مشاهده می کنند ، سریع خود را جمع و جور کرده و پراکنده می شوند .
منبع سایت یاران رضا• مجید رمضانی شبی در حال انجام مأموریت متوجه می شود که در پشت دیوار باغی ، گروهی مشغول قمار بازی هستند . مجید به دوستش می گوید : شما همین جا بایست . من خود جلو می روم وقتی آن گروه حضور مجید را در آن جمع خود مشاهده می کنند ، سریع خود را جمع و جور کرده و پراکنده می شوند.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10399سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش