rId4==زندگینامه==
زندگینامه
روستای خواجه جمالی کازرون، در سال 1337 شاهد روییدن غنچه ای بود که خالقش او را برای پَرپَر شدن در راه دفاع از اسلام، گلچین نموده بود. رمضان، سنین خردسالی را پشت سر گذاشت و در هفت سالگی روانه مدرسه شد و دوره ابتدایی و راهنمایی را در خشت به پایان رسانید. او تعطیلات تابستان را در بوشهر به کارگری می پرداخت و از این طریق، خانواده را در تأمین معاش زندگی یاری می نمود.
==وصیتنامه==
فرازهایی از وصیت نامه
==خاطرات==
*خاطره ای از زبان پدر شهید
در ماه مبارک رمضان، رمضان من را برای زیارت به امام زاده برد و بعد با ماشین مرا به خانه رساند. وقتی به خانه رسیدم خداحافظی کرد که برود و گفت: پدرجان! وصیتی دارم. می خواهم به جبهه بروم و از شما می خواهم اگر اشتباهی کرده ام مرا حلال کنی. گفتم: پدر، حلال زندگانی. سپس گفت: پدرجان! از شما می خواهم دعا کنی که من در راه خدا شهید شوم؛ چون من دارم برای خدا می روم.
خاطرات بعدی *خاطره ای از زبان برادر شهید
وقتی می خواست به جبهه برود، فرمانده اش در پایگاه هوایی مانعش شد و گفت: ما این جا به شما بیشتر نیاز داریم. رمضان هم گفت: اگر اجازه ندهید من هم استعفا می دهم.
یک بار که برادرم به همراه پسر خاله ام به مسافرت رفته بودند، در راه بازگشت، تصادف کردند و تا حدودی زخمی شدند. او از ماشین بیرون آمده بود و در حالی که گریه می کرد گفته بود: خدایا! وقتی در جبهه بودم، برایم اتفاقی نیفتاد و الان هم از تو می خواهم از این طریق، من را از دنیا نبر، بلکه مرگم را شهادت در راه خودت قرار بده.
در زمان تشییع جنازه ی برادرم، من در حالی که یکی از دختران شهید که سن کمی هم داشت را در بغل داشتم، میان جمعیت ایستاده بودم. در این هنگام دایی دختر بچه آمد و گفت: او را ببر تا برای آخرین بار بابایش را ببیند. وقتی جلو رفتم و او پدرش را دید، به من نگاه کرد و گفت: «عمو! بابایم خوابیده». منبع: سایت شهدای ارتش <ref>[http://www.ajashohada.ir/home/martyrdetails/ 23757سایت شهدای ارتش]</ref>==پانویس==<references />