ویرایشها
گلزار : شهداشاهیک
==خاطرات==
- یک روزی می خواستیم یک دست لباس برای خودمان بخریم وقتی که داخل مغازه رفتیم شهید اندکی صبر کرد و گفت آیا پدر و مادر به این پول نیاز بیشتری ندارند؟ همین گفته شهید باعث شد ما صرف نظر کردیم و بعدا لباس خریدیم و آن پول را به پدرمان جهت صرف و امرار معاش خانواده دادیم .
- برادر شهیدم سید حمید برای اولین بار در سن 16 سالگی به جبهه اعزام شد، به یاد دارم وقتی برای ثبت نام می خواست از پدر و مادرم رضایت بگیرد، در ابتدا خیلی خجالت می کشید چون می ترسید با مخالفت آنها روبرو شود. بالاخره بغضش ترکید و با حالت گریان گفت: پدر و مادر من سخنرانی حضرت امام را شندیده ام و دیگر نمی توانم بی تفاوت بنشینم، چون برادران و خواهران ما در جبهه های غرب و جنوب غربی قتل عام می شوند و ما در خانه خود آرامیده ایم من از شما خواهش می کنم که بگذارید که به جبهه بروم و از میهنم دفاع کنم. بالاخره با موافقت پدر و مادرم به جبهه عازم شد. و آنقدر خوشحال بود که سر از پا نمی شناخت .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6982 سایت شهدای یاران رضا]</ref>==نگارخانه تصاویر==<gallery> Image:6982 (1).jpg
</gallery>
==پانویس==
<references />