ویرایش‌ها

شهید سید هاشم حسینی متولد سال 1344

۳۶ بایت اضافه‌شده، ‏۱۵ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۲۱
• مادر شهید می گوید: وقتی سال اول دبیرستان بود و می خواست به جبهه برود ما او را منصرف کردیم و گفتیم که به جبهه کمک مالی می کنیم و شما درس بخوان تا بزرگتر شوی، بعد به جبهه خواهی رفت. او گفت: پول دشمن را نمی گشد، باید خودمان رو در روی دشمن قرار بگیریم. پول به جای خود مؤثر است و نیرو به جای خود، و جبهه آرزوی من است. مادر شهید در جایی دیگر می گوید: بعد از شهادتش یک شب خواب دیدم که با چند نفر از دوستانش خوشحال و سرحال برای جبهه کمک جمع آوری می کند. روحش شاد باد
• مادر شهید می گوید: شبی خواب دیدم که رفته ام گلزار شهدا دیدم فرزندم می آید. تفنگ روی دوشش بود و پوتین ها را محکم بسته و لباس سبز غلیظ به تن دارد. پرسیدم: از کجا می آیی؟ جواب داد: رفته بودم دو نفر زندانی را آزاد کنم و این کار را انجام دادم. روحش شاد همچنین هنگامی که به مکّه مشرف شده بودم. روزی در چادر نشسته و مشغول خواندن دعا و راز و نیاز بودم که ناگهان سید هاشم با لباس احرام وارد چادر شد. و از طرف دیگر خارج شد دو مرتبه این آمد و رفت انجام شد در این هنگام گریه ام گرفت می خواستم با او شروع به صحبت کنم که دیگر او را ندیدم.
• سید هاشم حسینی پدر شهید می گوید: در بیرجند به تحصیل (راهنمایی) که ادامه می داد پول بیشتری از ما می گرفت و من که یک روز مشکوک شده بودم او را تعقیب کردم و سر راهش ایستادم. او به هر فقیر و مستمندی که می رسید. مبلغی به آنها کمک می کرد. آن موقع متوجه شدیم که پول را در راه خدا خرج می کند بعد از آن هرچه پول می خواست به او می دادم. پدر شهید در جایی می گوید: سید هاشم به قدری تابع امام و دوستارش بود که من یک شب در خواب دیدم در کنار امام نشسته بود و خوشحال و با دقت به حرفهای ایشان گوش می داد. روحش شاد بادمنبع سایت یاران رضا.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7046سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش