ویرایشها
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : تکاور
گلزار : روستای جشن اباد
بعد از اینکه همسرم عبدا... جلیلی به جبهه اعزام شد یک شب خواب دیدم ایشان به خانه ما آمده است. برای ایشان غذا آوردم و در حال غذا خوردن بود که رفتم از داخل اتاقش چیزی بردارم. وقتی درب اتاق را باز کردم دیدم یک چیزی مانند کمد در گوشه اتاق است و خیلی نورانی بود طوری که اتاق را نورانی و روشن کرده بود. آمدم به ایشان گفتم: این چه وسیله ای است که خریدی چقدر نورانی است؟ ایشان چیزی نگفت دوباره همن سئوال را پرسیدم. بازهم خندید و چیزی نگفت دیدم خواهرم به منزل ما آمد و گفت: چه اتفاقی افتاده است خانه تان چقدرنورانی و روشن است. گفتم برو داخل اتاق عبدا... را نگاه کن چقدر نورانی شده است. خواهرم رفت و آمد به من گفت: مردم آرزو می کنند یک شیء با ارزش وقیمتی داشته باشند. این را عبدا... برای تو خریده است . در همین حین مادر شوهرم وارد خانه شد و به ما گفت: شما نفهمیدید آن شیء نورانی چیست؟ گفتیم نه گفت: آن جنازه فرزندم عبدا... است که داخل یک تابوت گذاشته شده است. که یک مرتبه ازخواب بیدارشدم . با خودم گفتم: شاید همسرم طوری شده است. صبح که شد برایم خبر به شهادت رسیدن همسرم عبدا... را آوردند و خوابیکه دیده بودم به حقیقت پیوست و ایشان به درجه ی رفیع شهادت نائل آمد و به آرزویی که داشت دست پیدا کرد.
همسرم عبدا... می خواست به جبهه برود ولی این مسأله را از من پنهان می کرد. شبی در خواب دیدم یکی درب خانه ما را می زند وقتی که درب را باز کردم دیدم آقایی پشت درب هست: گفت با عبدا... کار دارم هر چه به او گفتم چه کاری با ایشان داری جواب من را نداد فهمیدم که برای این به خانه ما آمده است چون برای رفتن به جبهه قرارهایی دارند ولی ایشان نمی خواست من بفهمم که از خواب بیدار شدم. صبح هنگام صبحانه خوردن به ایشان گفتم: من مید انم که شما می خواهی به جبهه بروی اما از من پنهان می کنید. فکر می کنی که من نمی گذارم شما بروید؟ یا اینکه راضی نیستم؟ اگر به من می گفتی خوشحال می شدم. من افتخار می کنم که همسرم به جبهه برود و برای دفاع از ملت و ناموسش بجنگد. حتی اگر به فیض عظیم شهادت هم نائل شوید ناراحت نمی شوم وقتی دید که من راضی هستم تا به جبهه برود خیلی خوشحال شد و گفت اگر می دانستم شما راضی هستی به شما می گفتم و نمی دانست از خوشحالی چکار کند.
یک روز در خانه نشسته بودم دیدم فرزندم عبدا.. با دست و پای زخمی و لباسهای پاره شده وارد خانه شد. به ایشان گفتم: این چه وضعی است که تو داری؟ مگر کجا بودی؟ گفت، پدر جان من به همرا پسر عمویم در خیابان راه می رفتیم که یک مرتبه چشمان به چند تا پوستر افتاد وقتی آنها را از روی زمین برداشتیم دیدم عکس شاه خائن است. آنها را پاره کردیم در همین حین ماموران شاه ما را دیدند و دستگیرمان کردند و بعد از کلی سوال کردن درباره اینکه از کجا می آمدیم ما را زدند و آزادمان کردند. برای همین دست و پایم زخمی شده است. چون به آنها توهین هم کرده بودم مرا خیلی کتک زدند.منبع سایت یاران رضا<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=592سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references />