ویرایشها
شهید یوسفی فخر همچون پرنده ای اسير در قفس بود. خانواده هیچ گاه روزی را که قرار بود به منطقه برود را فراموش نمی کنند. آن روز خبر پیروزی رزمندگان اسلام از رادیو شنیده می شد امیر لحظه ای آرام نداشت مدام در اتاق راه می رفت و با خود می گفت: ای کاش الان آنجا بودم. زمان رفتن و خداحافظی فرا رسیده بود، همه او را دوره کرده بودیم، مادر او را می بوسید و می بويید گويی باور داشت که فرزندش از برگزیدگان خداوند است و او راضی بود به رضای خدا.
هنگامی که می خواستیم به بدرقه او برویم مانع شد حتی اجازه نداد تا کنار در او را همراهی کنیم. می گفت: خوب نیست همسایه ها ما را ببینند، مگر چه کار مهمّی انجام می دهم، می روم تا به وظیفه ي خود عمل کنم. او رفت بدون هیچ تکلّفی و این آخرین باری بود که او را می دیدیم هنوز سنگفرش های کوچه طنین صدای قدم های محکم او را به یاد دارند که با چه اشتیاقی می رفت تا به جرگه ي عاشقان بپیوندد.
سرانجام [[شهید امیر هوشنگ یوسفی فخر]] در تاريخ 1360/09/17 به شهادت رسید و در تاریخ 1360/09/20 پیکر غرق به خون او را که فقط یک تیر قلب زیبایش را نشانه رفته بود، در کنار دیگر دوستانش به خاک سپرده شد. باشد که به برکت عمر کوتاه ولی پر بارش ما نیز جزء شفاعت شدگان او قرار گیریم.منبع <ref>[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/29862 سایت شهدای ارتش]</ref>