شهید اسد الله ببرخان زاده: تفاوت بین نسخهها
از دانشنامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
Jafari9809 (بحث | مشارکتها) (صفحهای جدید حاوی «{{جعبه اطلاعات افراد نظامی |نام فرد = اسد الله ببرخان زاده |تصویر...» ایجاد کرد) |
|||
| (۵ نسخههای متوسط توسط ۴ کاربران نشان داده نشده) | |||
| سطر ۲۹: | سطر ۲۹: | ||
}} | }} | ||
| − | خاطرات | + | ==خاطرات== |
| − | در روزهائیکه اسد الله به شهادت رسیده بود اما هنوز خبر شهادتش را به ما نداده بودند مادرم خواب دیده بود که ،برادرم در حالیکه سوار بر اسبی سفید است آمده و پیراهن سفید و زیبائی هم بر تن دارد اما از ناحیه شکم مجروح است بعد مادرم از اسد الله سوال می کند که چه شده چرا مجروح هستی و او می گوید نگران نباش چیزی نیست بعد که مادرم از خواب بیدار می شود . می گوید اسدالله حتما به شهادت رسیده است وروز بعدش خبر شهادت برادرم را آوردند راوی زینب ببرخان زاده <ref>[http://%20http://yaranereza.ir/ShowMemory.aspx?MID=41350 سایت یاران رضا]</ref> | + | در روزهائیکه اسد الله به [[شهادت]]رسیده بود اما هنوز خبر شهادتش را به ما نداده بودند مادرم خواب دیده بود که ،برادرم در حالیکه سوار بر اسبی سفید است آمده و پیراهن سفید و زیبائی هم بر تن دارد اما از ناحیه شکم [[مجروح]] است بعد مادرم از اسد الله سوال می کند که چه شده چرا مجروح هستی و او می گوید نگران نباش چیزی نیست بعد که مادرم از خواب بیدار می شود . می گوید اسدالله حتما به [[شهادت ]]رسیده است وروز بعدش خبر شهادت برادرم را آوردند. راوی زینب ببرخان زاده <ref>[http://%20http://yaranereza.ir/ShowMemory.aspx?MID=41350 سایت یاران رضا]</ref> |
==پانویس== | ==پانویس== | ||
<references /> | <references /> | ||
| سطر ۳۸: | سطر ۳۸: | ||
[[رده: شهدای دفاع مقدس]] | [[رده: شهدای دفاع مقدس]] | ||
[[رده: شهدای ایران]] | [[رده: شهدای ایران]] | ||
| − | |||
[[رده: شهدای شهرستان شیروان]] | [[رده: شهدای شهرستان شیروان]] | ||
| + | gallery | ||
نسخهٔ کنونی تا ۳۱ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۴۵
| اسد الله ببرخان زاده | |
|---|---|
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| شهادت | 1365/08/7 |
خاطرات
در روزهائیکه اسد الله به شهادترسیده بود اما هنوز خبر شهادتش را به ما نداده بودند مادرم خواب دیده بود که ،برادرم در حالیکه سوار بر اسبی سفید است آمده و پیراهن سفید و زیبائی هم بر تن دارد اما از ناحیه شکم مجروح است بعد مادرم از اسد الله سوال می کند که چه شده چرا مجروح هستی و او می گوید نگران نباش چیزی نیست بعد که مادرم از خواب بیدار می شود . می گوید اسدالله حتما به شهادت رسیده است وروز بعدش خبر شهادت برادرم را آوردند. راوی زینب ببرخان زاده [۱]
پانویس
رده
gallery