ویرایش‌ها

شهید محمد حسین فرهمند درزاب‌

۸ بایت حذف‌شده، ‏۴ مرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۳۶
کد شهید: 6218663 تاریخ تولد :
نام : محمدحسین‌ محل تولد : گناباد
متن کامل خاطره
یادم هست در سال 1362 یک گروه بیست و چهارنفری از روستای کوچک درزآب عازم جبهه شدند که من نیز در این اعزام افتخار همرزمی با شهید فرهمند را داشتم. وقتی به منطقه رسیدیم در منطقه ی جنگی جنوب در سایت چهار و پنج مستقر شدیم. چون من سربازی را خدمت کرده بودم و اعزام مجدد من بود فرمانده ی گروهان من را آرپی جی زن انتخاب کرد و خواست دو کمک آرپی جی زن برای خودم انتخاب کنم . محمدحسین اصرار زیادی داشت تا کمک من باشد ولی از آنجا که مرحله ی اولش بود و تک فرزندش نیز بود. فرمانده به من گفت: که او را انتخاب بکن و من به او جریان را گفتم. او بدون این که ناراحت شود این مسئله را پذیرفت. روز بعد با این فکر که نکند از من ناراحت شده باشد به او گفتم : محمدحسین بالاخره چکاره شدی؟ او با شوخی گفت: شما که ما را لایق کمکی ندانستی و برای این که فکر نکنم از من ناراحت است با لب پر خنده گفت: من فرمانده گروهان مستقل هستم. وقتی متوجه ی دست او شدم که یک ماشین سلمانی و پیش بند دستش بود خندیدم و گفت: من سلمانی سیار هستم. در همین روزها بود که حاج آقا مدنی برای بازدید از رزمندگان به جبهه آمده بود و در جمع ما رزمندگان بجستان و حومه حضور داشت در آن موقع ما وسایلی برای پذیرایی از ایشان نداشتیم . چون تازه در آن محل مستقر شده بودیم . یک لحظه محمدحسین با همان چهره ی شوخ از جا بلند شد و گفت: من فرمانده ی گروهان مستقل هستم و اگر فرصت بدهید برای شما چایی درست می کنم. با گفتن این حرف تمامی بچه ها خندیدند و ایشان از چادر خارج شد . مدتی طول نکشید که به چادر برگشت و گفت: چای آماده است باید به بیرون بیایید و چای را صرف کنید وقتی ما به بیرون رفتیم متوجه شدیم که با تین روغن نباتی و پوکه ی گلوله ی توپ آب جوش گذاشته و چایی درست کرده است بچه ها به او گفتند شما که زحمت این کار را کشیده اید بگو که چطور باید چای را بخوریم او خنده ای کرد و گفت: لیوان ها را مگر نمی بینید وقتی برگشتیم قوطی های کمپوت و کنسرو را تمیز شسته بود و داخل آنها چای ریخته بود. همه ی بچه ها چایی را خوردند و این چایی بهترین و خوشمزه ترین چایی بود که تا آن موقع خورده بودم و هیچ وقت دیگر مثل آن چای نخوردیم. بعد از خوردن چای آقای مدنی به خاطر این که دوباره محمدحسین را با آن لهن شیرین و بامزه اش به حرف بیاورد به او گفت: شما خودتان را معرفی نکردید. او گفت: من محمدحسین فرهمند فرمانده ی گروهان مستقل هستم. با گفته ی او تمامی بچه ها به مدت طولانی خندیدند و شاد شدند.<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15966 سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references />
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش