شهید اسحاق پهلوان: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(خاطرات)
 
(۵ نسخه‌های متوسط توسط ۴ کاربران نشان داده نشده)
سطر ۱: سطر ۱:
اسحاق‌ محل تولد : مشهد
 
نام خانوادگی : پهلوان‌ تاریخ شهادت : 1362/08/10
 
نام پدر : عباسعلی‌ مکان شهادت : پادگان‌مزداوند
 
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
 
شغل : یگان خدمتی :
 
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
 
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : سایر
 
گلزار : خواجه‌ربیع‌
 
  
 
  
 +
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
 +
|نام فرد                = اسحاق پهلوان
 +
|پدر                    =
 +
|تصویر                  =
 +
|توضیح تصویر            =
 +
|ملیت                  = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
 +
|شهرت                  =
 +
|دین و مذهب            =
 +
|تولد                  = [[مشهد]]
 +
|شهادت                  = [[پادگان مزداوند-1362/08/10]]
 +
|وفات                  =
 +
|مرگ                    =
 +
|محل دفن                = خواجه ربیع
 +
|مفقود                  =
 +
|جانباز                =
 +
|اسارت                  =
 +
|نیرو                  =
 +
|یگانهای خدمت          =
 +
|طول خدمت              =
 +
|درجه                  =
 +
|سمت‌ها                  =
 +
|جنگ‌‌ها                  =
 +
|نشان‌های لیاقت          =
 +
|عملیات‌              =
 +
|فعالیت‌ها              =
 +
|تحصیلات                =
 +
|تخصص‌ها                =
 +
|شغل                    =
 +
|خانواده                =
 +
}}
 +
 +
 +
==خاطرات==
 +
 +
• روزی گروهی از برادران [[بسیجی]] عازم جبهه بودند، ایشان هم با چند نفر از دوستانشان برای بدرقه این برادران به راه آهن رفتند همانجا حال و هوای جبهه به سرشان زده بود و بدون اطلاع رفته بودند. در آن وقت برادران بسیجی متوجه شدند که مربی تخریبشان هم با آنهاست و از او سئوال کرده بودند که شما چرا آمده ای؟ او هم موضوع را گفته بود، آنها هم از او خواسته بودند که در ایستگاه بعدی پیاده شود، چون در مرکز آموزش به او بیشتر احتیاج بود.
 +
• بعد از [[شهادت]] فرزندم و نزدیکی های چهلم [[شهید]] خواب دیدم که آمد منزل و گفت: بابا جان بیا برویم خواجه ربیع سر مزار برادر شهیدم ابراهیم. گفتم: چشم بیا برویم در عالم خواب داشتیم می رفتیم خواجه ربیع به جایی رسیدیم که عده ای داشتند قمار بازی می کردند فورا شهید ماشین را نگه داشت، کلتش را از کمرش در آورد و به طرف آنها رفت و آنها را زد دو یا سه نفرشان افتادند و هفت یا هشت نفرشان فرار کردند پرسیدم پدر جان چکار داری به اینها، من و تو داریم می رویم سر خاک تو به اینها چکار داری گفت: پدر جان اینها کسانی هستند که ناموس شان را به باد می دهند اینها نمی فهمند اینها یا باید بیدار شوند یا از روی زمین بر چیده شوند حیف این سرزمین اسلامی برای اینها باشد.<ref>[http://%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4865منبع سایت یاران رضا]</ref>
  
خاطرات
 
• روزی گروهی از برادران بسیجی عازم جبهه بودند، ایشان هم با چند نفر از دوستانشان برای بدرقه این برادران به راه آهن رفتند همانجا حال و هوای جبهه به سرشان زده بود و بدون اطلاع رفته بودند. در آن وقت برادران بسیجی متوجه شدند که مربی تخریبشان هم با آنهاست و از او سئوال کرده بودند که شما چرا آمده ای؟ او هم موضوع را گفته بود، آنها هم از او خواسته بودند که در ایستگاه بعدی پیاده شود، چون در مرکز آموزش به او بیشتر احتیاج بود.
 
• بعد از شهادت فرزندم و نزدیکی های چهلم شهید خواب دیدم که آمد منزل و گفت: بابا جان بیا برویم خواجه ربیع سر مزار برادر شهیدم ابراهیم. گفتم: چشم بیا برویم در عالم خواب داشتیم می رفتیم خواجه ربیع به جایی رسیدیم که عده ای داشتند قمار بازی می کردند فورا شهید ماشین را نگه داشت، کلتش را از کمرش در آورد و به طرف آنها رفت و آنها را زد دو یا سه نفرشان افتادند و هفت یا هشت نفرشان فرار کردند پرسیدم پدر جان چکار داری به اینها، من و تو داریم می رویم سر خاک تو به اینها چکار داری گفت: پدر جان اینها کسانی هستند که ناموس شان را به باد می دهند اینها نمی فهمند اینها یا باید بیدار شوند یا از روی زمین بر چیده شوند حیف این سرزمین اسلامی برای اینها باشد.<ref>[http://%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4865منبع سایت یاران رضا]</ref>
 
 
==پانویس==
 
==پانویس==
 
<references/>
 
<references/>
 +
==رده==
 +
{{ترتیب‌پیش‌فرض:اسحاق_پهلوان}}
 +
[[رده: شهدا]]
 +
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
 +
[[رده: شهدای ایران]]
 +
[[رده: شهدای استان مشهد]]

نسخهٔ کنونی تا ‏۱۱ مرداد ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۰۵


اسحاق پهلوان
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
تولد مشهد
شهادت پادگان مزداوند-1362/08/10
محل دفن خواجه ربیع


خاطرات

• روزی گروهی از برادران بسیجی عازم جبهه بودند، ایشان هم با چند نفر از دوستانشان برای بدرقه این برادران به راه آهن رفتند همانجا حال و هوای جبهه به سرشان زده بود و بدون اطلاع رفته بودند. در آن وقت برادران بسیجی متوجه شدند که مربی تخریبشان هم با آنهاست و از او سئوال کرده بودند که شما چرا آمده ای؟ او هم موضوع را گفته بود، آنها هم از او خواسته بودند که در ایستگاه بعدی پیاده شود، چون در مرکز آموزش به او بیشتر احتیاج بود. • بعد از شهادت فرزندم و نزدیکی های چهلم شهید خواب دیدم که آمد منزل و گفت: بابا جان بیا برویم خواجه ربیع سر مزار برادر شهیدم ابراهیم. گفتم: چشم بیا برویم در عالم خواب داشتیم می رفتیم خواجه ربیع به جایی رسیدیم که عده ای داشتند قمار بازی می کردند فورا شهید ماشین را نگه داشت، کلتش را از کمرش در آورد و به طرف آنها رفت و آنها را زد دو یا سه نفرشان افتادند و هفت یا هشت نفرشان فرار کردند پرسیدم پدر جان چکار داری به اینها، من و تو داریم می رویم سر خاک تو به اینها چکار داری گفت: پدر جان اینها کسانی هستند که ناموس شان را به باد می دهند اینها نمی فهمند اینها یا باید بیدار شوند یا از روی زمین بر چیده شوند حیف این سرزمین اسلامی برای اینها باشد.[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا

رده