ویرایشها
==زندگینامه== “غلامعلی “غلامعلی ترابی همت آبادی” در اول فروردین ماه سال 1337 در روستای “همت آباد باخرز”استان خراسان رضوی متولد شد. کودکی بسیار فعال بود و به والدینش کمک می کرد. دوران ابتدایی را در روستای محل تولد سپری کرد.
غلامعلی پس از چندین سال زندگی در روستا به اتفاق خانواده به "مشهد" مهاجرت کرد و وارد حوزه علمیه حسینقلی خان شد و مدت دو سال به کسب معارف و علوم دینی پرداخت. پس از آن به شغل خیاطی روی آورد.
قبل از انقلاب در تمام مجالس شرکت می کرد و نوارهای امام و اعلامیه های ایشان را پخش می کرد و در درگیری های میدان شهدا و چهار راه شهدا حضور گسترده ای داشت.
منبع:"فرهنگ جاودانه های تاریخ ،زندگی نامه فرماندهان شهید خراسان"نوشته ی سید سعید موسوی ،نشر شاهد،تهران-1386
==خاطرات==
زمانی که علی ترابی در کلاس چهارم دبستان درس می خواند ، یک روز از طرف مدیریّت مدرسه اعلام می شود که چون فرح (زن شاه) قرار است فردا به مشهد بیاید، باید آماده باشید تا با دانش آموزان در مراسم استقبال شرکت کنید . ایشان آن روز را به مدرسه نرفتند و غایب شدند و بعد از آن هم دیگر جرأت نکردند به مدرسه بروند.
به خاطر دارم روز تشییع پیکر پاک حاج آقای ترابی، عده ای از قاریان و بزرگان مکتب قرآنی در پشت تابوت در حرکت بودند و جنازه مطهرش با یک عظمت خاصی که برگرفته از آن شخصیت معنوی ایشان بود پیشاپیش همه حرکت می کرد و وقتی دختر بچه ایشان مقاله ای را قرائت کرد نه تنها افراد شرکت کننده بلکه جوانهایی که در کنار پیاده رو با ظاهرهای آراسته نظاره گر بودند به شدت تحت تأثیر قرار گرفته بودند.
یکسری برادرم حاج علی ترابی به طور سطحی از ناحیه دست و چند جای دیگر بدنش مجروح شده بود. در طول این مدت در کتابفروشی راه آهن که آن موقع در دست برادران سپاه بود، مشغول کار شد و دوران استراحتش را در آنجا سپری می کرد. در همان زمان ایشان برای برادران انجمن اسلامی و حراست و بقیه کارکنان راه- -آهن جلسه آموزش و قرائت قرآن برپا نمود و خودش هم به امر آموزش برادران پرداخت.
یادم است در عملیات میمک یک روز رفتم با موتور توی خطیب گشتی زدم و موتور را گذاشتم و رفتم یادم است هنوز یک دقیقه نگذشته بود که رفتم توی سنگر با رفتن من توی سنگر گلوله ای به موتور اصابت کرد و موتور دود شد و رفت واین یکی از امدادهای غیبی الهی بود.
در منطقه عملیاتی والفجر 9 بودیم که عملیات شروع شد و عراقی ها آتش تهیه ی فراوانی می ریخت که عقبه ی ما را بزند داخل سنگر بودیم که ناگهان یک گلوله ی خمپاره 120 با انفجار مهیبی در کنار سنگر ما، سنگر را به لرزه آورد سریع رفتیم بیرون دیدم چند تا رزمنده افتاده اند یک پیرمرد بود که شهید شده بود بعد رفتیم آن طرف تر دیدیم یکی از رزمندگان با لباس سبز افتاده جلو رفتیم دیدیم هنوز زنده است و نفس می کشد جلوتر رفتیم دیدیم دارد قرآن تلاوت می کند بچه هایی که دور و بر من بودند گفتند این مرد فرمانده گردان ویژه شهدا بنام آقای ترابی است.منبع سایت یاران رضا<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=518سایت یاران رضا]</ref>===پانویس==<references />