ویرایشها
محل آرامگاه : خراسان رضوی - مشهد - سلطان اباد
==وصیتنامه==
خدايا! خدايا! تا انقلاب مهدى خمينى را نگهدار.
به اميد زيارت کربلا برادر و فرزند حقير شما علياکبر قادري. خاطراتپیش بینی شهادتموضوع پيش بيني شهادتراوی علی رحیمیمتن کامل خاطره سیدابراهیم موسوی که جوشکار روستا بود تعریف می کرد که رضا رفیعی اولین شهید روستا بود پس از شهادت ایشان داشتیم برایش معجر برای مقبره اش درست می کردیم که علی اکبر قادری هم حضور داشت به من گفت: آقای موسوی بعد از این که معجر، معجر دیگر هم برای من درست کن. گفتم برای تو. گفت: بلی. ممکن است لازم شود مدت چند سال طول کشید که گفته ی قادری محقق شد و معجر را درست کردیم.خواب و رویای دیگران درمورد شهیدموضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيدراوی محمد حسن مقدممتن کامل خاطره یک شب که دامادم یداله داوری می خواست به سربازی برود. همه ی اقوام برای خداحافظی با دامادم به خانه ی ما آمده بودند دختر شهید را هم که به نام طیبه آورده بودند چون بچه کوچک بود همه او را می بوسیدند من دلم سوخت و گفتم ببین همه بچه ها پدر دارند ولی دخترم پدر ندارد همان شب علی اکبر به خوابم آمد و گفت: پدر جان چرا ناشکری می کنی طیبه به عنوان یادگار از من مانده است. اگر طیبه نمی بود ممکن بود من فراموش شوم ولی الان هر کسی طیبه را ببیند می گوید این فرزند شهید علی اکبر است.خواب و رویای دیگران درمورد شهیدموضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيدراوی مریم زارع مقدممتن کامل خاطره هنگامی که علی اکبر را حامله بودم شب خواب دیدم داخل باغ هستم در حالی که سه نفر بانوی چادر مشکی در میان باغ بودند من را تعارف کردند که بیا داخل باغ گفتم من چادر و کفش ندارم. از داخل ساک به من کفش و چادر دادند و تعارف ناهار کردند. گفتم من عائله مند هستم و پدر شوهر پیری دارم و نمی توانم زیاد توقف کنم یه دسته گل به من دادند در حین برگشتن در باغ به ساختمانی رسیدیم این بانوان گفتند این حیاط مال شماست گفتم ما این چنین حیاطی نداشته ایم گفتند این ساختمان را به شما بخشیدیم.محبت و مهربانیموضوع محبت و مهربانيراوی مریم زارع مقدممتن کامل خاطره
زمانی که من به شدت مریض بودم علی اکبر برایم خمیر می کرد و آش رشته می پخت. می گفت: مادر تو غذای دیگر نمی توانی بخوری در یکی از همین روزها که مریض بودم و به دکتر رفته بودم وقتی از دکتر برگشتم دیدم سه چهار رژه لباس شسته است از فرزندان دیگرم سئوال کردم لباس ها را چه کسی شسته است؟ لباس شویی هم نداشتیم. بچه ها گفتند دیشب علی اکبر روی اجاق آب گرم کرده و شروع به شستن لباس نموده است من علی اکبر را صدا زدم که مادر چرا این کار را کردی؟ گفت: مادر شما نه دختر بزرگ داری و نه خواهر چه کسی از من برای این کار شاسته تر است.
لحظه و نحوه شهادت
موضوع لحظه و نحوه شهادت
راوی مریم زارع مقدم
متن کامل خاطره
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16306<ref>[http://www.ajashohada.ir/home/martyrdetails/ 20772سایت شهدای ارتش]</ref>==پانویس== <references />