Jafarnezhad98 (بحث | مشارکتها) |
|||
| (۲ نسخههای متوسط توسط ۲ کاربران نشان داده نشده) | |||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی | {{جعبه اطلاعات افراد نظامی | ||
| − | |نام فرد = محمد | + | |نام فرد = محمد قربانی |
| − | |تصویر = | + | |تصویر = |
|توضیح تصویر = | |توضیح تصویر = | ||
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی | |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی | ||
|شهرت = | |شهرت = | ||
|دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]] | |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]] | ||
| − | |تولد = | + | |تولد =[[بجنورد]] |
| − | |شهادت = [[ | + | |شهادت = [[1365/03/03]] |
|وفات = | |وفات = | ||
|مرگ = | |مرگ = | ||
| − | |محل دفن = | + | |محل دفن = |
| − | |مفقود = | + | |مفقود = |
|جانباز = | |جانباز = | ||
|اسارت = | |اسارت = | ||
| سطر ۱۸: | سطر ۱۸: | ||
|طول خدمت = | |طول خدمت = | ||
|درجه = | |درجه = | ||
| − | |سمتها = | + | |سمتها = [[رزمنده]] |
|جنگها = [[جنگ ایران و عراق]] | |جنگها = [[جنگ ایران و عراق]] | ||
|نشانهای لیاقت = | |نشانهای لیاقت = | ||
|عملیات = | |عملیات = | ||
|فعالیتها = | |فعالیتها = | ||
| − | |تحصیلات = | + | |تحصیلات = |
|تخصصها = | |تخصصها = | ||
|شغل = | |شغل = | ||
| − | |خانواده = نام پدر | + | |خانواده = نام پدر:قربان |
| − | }} | + | }} |
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | یادم می آید ایشان یک دفعه مرا به زیارت آقا علی بن موسی الرضا به مشهد مقدس برد آنجا برایم یک چادر نماز خرید وباهم به حرم مطهر رفتیم وهمان روز پس از زیارت به بجنورد بازگشتیم | + | کد شهید: 6528848 تاریخ تولد : |
| − | + | نام : محمد محل تولد : بجنورد | |
| − | موضوع عشق به جهاد | + | نام خانوادگی : قربانی تاریخ شهادت : 1365/03/03 |
| − | + | نام پدر : قربان مکان شهادت : | |
| − | + | ||
| + | تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : | ||
| + | شغل : یگان خدمتی : | ||
| + | گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. | ||
| + | نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده | ||
| + | گلزار : | ||
| + | ==خاطرات== | ||
| + | |||
| + | * موضوع خبر شهادت | ||
| + | |||
| + | یک هفته قبل از اینکه خبر [[شهادت]] ایشان را به ما بدهند عمویش برای وی نامه فرستاد که بعد از چند روز، نامه برگشت خورد من احساس کردم باید خبری باشد و گفتم : حتماً محمد [[شهید]] شده است و خیلی نگران بودم .همسایه ها گفتند: نگران نباشید شاید جای ایشان را عوض کرده اند ولی به من الهام شده بود که محمد [[شهید]] شده است و بعد از سه روز که از بازگشت نامه ایشان گذشت خبر [[شهادت]] ایشان را به ما دادند. | ||
| + | |||
| + | * موضوع پيش بيني شهادت | ||
| + | |||
| + | یادم می آید ایشان یک دفعه مرا به زیارت آقا علی بن موسی الرضا به مشهد مقدس برد آنجا برایم یک چادر نماز خرید وباهم به حرم مطهر رفتیم وهمان روز پس از زیارت به بجنورد بازگشتیم و ایشان به من گفت : می خواهم از همین جا به جبهه بروم من به وی گفتم : اول به روستا برویم ولی ایشان گفت : نه ، شما به روستا بروید ومن هم عازم جبهه می شوم ایشان مرا سوار ماشین کرد وضمن خداحافظی گفت : که از عمو و زن عمو خداحافظی کن و بگو مرا حلال کنند من گریه ام گرفت وگفتم : عمو این حرف را نزن انشاءا… صحیح و سالم به منزل برمی گردی ولی ایشان گفت: به هر حال جنگ است و من یقین دارم که [[شهید]] می شوم وآن لحظه آخرین دیدار من با ایشان بود و پس از مدت کوتاهی ایشان به [[شهادت]] رسید. | ||
| + | |||
| + | * موضوع عشق به جهاد | ||
یادم می آید موقع رفتن به جبهه بخاطر اینکه پدر و مادرم ایشان را بزرگ کرده بودند ابتدا از آنها اجازه خواست که به جبهه برود ولی پدر و مادرم موافقت نکردند ولی ایشان با اصرار زیاد آنها را راضی نمود وبه جبهه رفت. | یادم می آید موقع رفتن به جبهه بخاطر اینکه پدر و مادرم ایشان را بزرگ کرده بودند ابتدا از آنها اجازه خواست که به جبهه برود ولی پدر و مادرم موافقت نکردند ولی ایشان با اصرار زیاد آنها را راضی نمود وبه جبهه رفت. | ||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | وقتی که خبر شهادت محمد را به ما دادند البته ابتدا نگفتند که شهید شده است . گفتند : محمد مجروح شده است ولی من فهمیدم که ایشان به شهادت رسیده است . | + | * موضوع خبر شهادت |
| − | + | ||
| − | موضوع محبت و مهرباني | + | وقتی که خبر [[شهادت]] محمد را به ما دادند البته ابتدا نگفتند که [[شهید]] شده است . گفتند : محمد مجروح شده است ولی من فهمیدم که ایشان به [[شهادت]] رسیده است .و به خاطر شوکی که به من وارد شد از روی پله های ساختمان به پائین افتادم و مدت زیادی بی هوش بودم و موقعی که به خودم آمدم دیدم تمام اهالی روستا به منزل ما آمدند واطراف مرا گرفتند ولی بعد از آن احساس ناراحتی نکردم و سعی کردم با توجه به هدفی که [[شهید]] داشت و عشقی که به [[شهادت]] در راه خداوند داشت صبر پیشه کنم . |
| − | راوی اسدالله قربانی | + | |
| − | + | * موضوع محبت و مهرباني | |
| + | |||
| + | به یاد دارم یک دفعه که محمد برای کار به تهران رفته بود همزمان بود با ایام نوروز و چون ایشان نتوانسته بود به روستا بیاید مقداری لباس برای تمام اعضا خانواده خریده و فرستاده بود و نامه ای هم نوشته بود که چون من نمی توانم بیایم ولی از شما می خواهم که این لباس ها را بپوشید تا در بین مردم سر افراز باشید.راوی اسدالله قربانی | ||
| + | |||
| + | * موضوع عشق به جهاد | ||
| + | |||
| + | یادم می آید که پسرم محمد می خواست به جبهه برود به روستا آمد و یک شب پیش من بود و گفت : مادر من می خواهم به جبهه بروم من به وی گفتم : پسرم ما تنها هستیم وغیر از شما کسی را نداریم به جبهه نرو امید من به شماست اما ایشان گفت : مادرم امیدت به خدا باشد و ازشما می خواهم که اجازه بدهید تا من به جبهه بروم و از اسلام وکشورم دفاع نمایم به هر حال ایشان مرا راضی نمود و من به پسرم محمد گفتم : بروپسرم در پناه خدا باشی .راوی اسدالله قربانی | ||
| − | + | * موضوع خبر شهادت | |
| − | + | ||
| − | موضوع | + | |
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | وقتی خبر شهادت ایشان را به من دادند من به بجنورد رفتم وصبح روزی که ایشان را تشییع می کردند من به مسجد انقلاب رفتم ودرآنجا جنازه ی پسرم را شناسایی کردم وخیلی ناراحت بودم زمانیکه جنازه پسرم را دیدم به قدری گریه کردم که ازهوش رفتم و زمانی به هوش آمدم که خودم را در فرار روستا دیدم ودرآنجا فرزندم را به خاک سپردم .راوی اسدالله قربانی | |
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | راوی اسدالله قربانی | + | |
| − | + | ||
| − | + | * موضوع شجاعت و شهامت | |
| − | + | ||
| − | موضوع شجاعت و شهامت | + | |
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | یادم می آید محمد پنج سال داشت که دختر دو ساله ام مریض شد و چون درآن زمان وسیله ای وجود نداشت به همراه محمد دخترم را جهت مداوا بوسیله حمار به شهرستان بجنورد منتقل وسپس مقداری آذوقه و بیسکویت برای محمد گرفتم و با وجود اینکه محمد کودکی بیش نبود از او خواستم که به روستا نزد زن عمویش برگردد و محمد به روستا آمده بود و درمحلی در اطراف روستا که همسرم مشغول کار درو بوده محمدبه آنجا رفته وتمام آذوقه وبیسکویت ها را به همسرم داده بود ودر طول راه ومسیر طولانی بدون اینکه مقداری بیسکویت هارا خورده باشدراه را طی کرده بود . | + | یادم می آید محمد پنج سال داشت که دختر دو ساله ام مریض شد و چون درآن زمان وسیله ای وجود نداشت به همراه محمد دخترم را جهت مداوا بوسیله حمار به شهرستان بجنورد منتقل وسپس مقداری آذوقه و بیسکویت برای محمد گرفتم و با وجود اینکه محمد کودکی بیش نبود از او خواستم که به روستا نزد زن عمویش برگردد و محمد به روستا آمده بود و درمحلی در اطراف روستا که همسرم مشغول کار درو بوده محمدبه آنجا رفته وتمام آذوقه وبیسکویت ها را به همسرم داده بود ودر طول راه ومسیر طولانی بدون اینکه مقداری بیسکویت هارا خورده باشدراه را طی کرده بود.راوی اسدالله قربانی |
| − | + | <ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16706 یاران رضا]</ref> | |
| + | ==پانویس== | ||
| + | <references/> | ||
| + | ==رده== | ||
| + | {{ترتیبپیشفرض: محمد قربانی}} | ||
| + | [[رده: شهدا]] | ||
| + | [[رده: شهدای دفاع مقدس]] | ||
| + | [[رده: شهدای ایران]] | ||
| + | [[رده: شهدای استان خراسان شمالی]] | ||
| + | [[رده: شهدای شهرستان بجنورد]] | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۵ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۴۰
| محمد قربانی | |
|---|---|
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | بجنورد |
| شهادت | 1365/03/03 |
| سمتها | رزمنده |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| خانواده | نام پدر:قربان |
کد شهید: 6528848 تاریخ تولد : نام : محمد محل تولد : بجنورد نام خانوادگی : قربانی تاریخ شهادت : 1365/03/03 نام پدر : قربان مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار :
خاطرات
- موضوع خبر شهادت
یک هفته قبل از اینکه خبر شهادت ایشان را به ما بدهند عمویش برای وی نامه فرستاد که بعد از چند روز، نامه برگشت خورد من احساس کردم باید خبری باشد و گفتم : حتماً محمد شهید شده است و خیلی نگران بودم .همسایه ها گفتند: نگران نباشید شاید جای ایشان را عوض کرده اند ولی به من الهام شده بود که محمد شهید شده است و بعد از سه روز که از بازگشت نامه ایشان گذشت خبر شهادت ایشان را به ما دادند.
- موضوع پيش بيني شهادت
یادم می آید ایشان یک دفعه مرا به زیارت آقا علی بن موسی الرضا به مشهد مقدس برد آنجا برایم یک چادر نماز خرید وباهم به حرم مطهر رفتیم وهمان روز پس از زیارت به بجنورد بازگشتیم و ایشان به من گفت : می خواهم از همین جا به جبهه بروم من به وی گفتم : اول به روستا برویم ولی ایشان گفت : نه ، شما به روستا بروید ومن هم عازم جبهه می شوم ایشان مرا سوار ماشین کرد وضمن خداحافظی گفت : که از عمو و زن عمو خداحافظی کن و بگو مرا حلال کنند من گریه ام گرفت وگفتم : عمو این حرف را نزن انشاءا… صحیح و سالم به منزل برمی گردی ولی ایشان گفت: به هر حال جنگ است و من یقین دارم که شهید می شوم وآن لحظه آخرین دیدار من با ایشان بود و پس از مدت کوتاهی ایشان به شهادت رسید.
- موضوع عشق به جهاد
یادم می آید موقع رفتن به جبهه بخاطر اینکه پدر و مادرم ایشان را بزرگ کرده بودند ابتدا از آنها اجازه خواست که به جبهه برود ولی پدر و مادرم موافقت نکردند ولی ایشان با اصرار زیاد آنها را راضی نمود وبه جبهه رفت.
- موضوع خبر شهادت
وقتی که خبر شهادت محمد را به ما دادند البته ابتدا نگفتند که شهید شده است . گفتند : محمد مجروح شده است ولی من فهمیدم که ایشان به شهادت رسیده است .و به خاطر شوکی که به من وارد شد از روی پله های ساختمان به پائین افتادم و مدت زیادی بی هوش بودم و موقعی که به خودم آمدم دیدم تمام اهالی روستا به منزل ما آمدند واطراف مرا گرفتند ولی بعد از آن احساس ناراحتی نکردم و سعی کردم با توجه به هدفی که شهید داشت و عشقی که به شهادت در راه خداوند داشت صبر پیشه کنم .
- موضوع محبت و مهرباني
به یاد دارم یک دفعه که محمد برای کار به تهران رفته بود همزمان بود با ایام نوروز و چون ایشان نتوانسته بود به روستا بیاید مقداری لباس برای تمام اعضا خانواده خریده و فرستاده بود و نامه ای هم نوشته بود که چون من نمی توانم بیایم ولی از شما می خواهم که این لباس ها را بپوشید تا در بین مردم سر افراز باشید.راوی اسدالله قربانی
- موضوع عشق به جهاد
یادم می آید که پسرم محمد می خواست به جبهه برود به روستا آمد و یک شب پیش من بود و گفت : مادر من می خواهم به جبهه بروم من به وی گفتم : پسرم ما تنها هستیم وغیر از شما کسی را نداریم به جبهه نرو امید من به شماست اما ایشان گفت : مادرم امیدت به خدا باشد و ازشما می خواهم که اجازه بدهید تا من به جبهه بروم و از اسلام وکشورم دفاع نمایم به هر حال ایشان مرا راضی نمود و من به پسرم محمد گفتم : بروپسرم در پناه خدا باشی .راوی اسدالله قربانی
- موضوع خبر شهادت
وقتی خبر شهادت ایشان را به من دادند من به بجنورد رفتم وصبح روزی که ایشان را تشییع می کردند من به مسجد انقلاب رفتم ودرآنجا جنازه ی پسرم را شناسایی کردم وخیلی ناراحت بودم زمانیکه جنازه پسرم را دیدم به قدری گریه کردم که ازهوش رفتم و زمانی به هوش آمدم که خودم را در فرار روستا دیدم ودرآنجا فرزندم را به خاک سپردم .راوی اسدالله قربانی
- موضوع شجاعت و شهامت
یادم می آید محمد پنج سال داشت که دختر دو ساله ام مریض شد و چون درآن زمان وسیله ای وجود نداشت به همراه محمد دخترم را جهت مداوا بوسیله حمار به شهرستان بجنورد منتقل وسپس مقداری آذوقه و بیسکویت برای محمد گرفتم و با وجود اینکه محمد کودکی بیش نبود از او خواستم که به روستا نزد زن عمویش برگردد و محمد به روستا آمده بود و درمحلی در اطراف روستا که همسرم مشغول کار درو بوده محمدبه آنجا رفته وتمام آذوقه وبیسکویت ها را به همسرم داده بود ودر طول راه ومسیر طولانی بدون اینکه مقداری بیسکویت هارا خورده باشدراه را طی کرده بود.راوی اسدالله قربانی [۱]