شهید کاظم کولا ابادی: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(صفحه‌ای جدید حاوی « کد شهید: 6125536 تاریخ تولد : نام : کاظ‌م‌ محل تولد : نیشابور نام خانوا...» ایجاد کرد)
 
 
(یک نسخهٔ متوسط توسط کاربر دیگری نشان داده نشده)
سطر ۱: سطر ۱:
 +
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
 +
|نام فرد                =  کاظم‌ کولا ابادی‌
 +
|تصویر                  =کاظم‌کولا ابادی‌.jpg
 +
|توضیح تصویر            =
 +
|ملیت                  = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
 +
|شهرت                  =
 +
|دین و مذهب            = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
 +
|تولد                  =[[نیشابور]]
 +
|شهادت                  = [[1361/01/03]]
 +
|وفات                  =
 +
|مرگ                    =
 +
|محل دفن                =[[بهشت‌فضل‌]]
 +
|مفقود                  =
 +
|جانباز                =
 +
|اسارت                  =
 +
|نیرو                  =
 +
|یگانهای خدمت          =
 +
|طول خدمت              =
 +
|درجه                  =
 +
|سمت‌ها                  =[[رزمنده‌]]
 +
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]
 +
|نشان‌های لیاقت          =
 +
|عملیات‌              =
 +
|فعالیت‌ها              =
 +
|تحصیلات                =
 +
|تخصص‌ها                =
 +
|شغل                    =
 +
|خانواده                = نام پدر:حسن‌
 +
}}
 +
  
 
کد شهید:    6125536    تاریخ تولد :     
 
کد شهید:    6125536    تاریخ تولد :     
نام :    کاظ‌م‌   محل تولد :    نیشابور
+
نام :    کاظم‌   محل تولد :    نیشابور
 
نام خانوادگی :    کولا ابادی‌    تاریخ شهادت :    1361/01/03
 
نام خانوادگی :    کولا ابادی‌    تاریخ شهادت :    1361/01/03
 
نام پدر :    حسن‌    مکان شهادت :     
 
نام پدر :    حسن‌    مکان شهادت :     
سطر ۱۰: سطر ۴۰:
 
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌
 
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌
 
گلزار :    بهشت‌فضل‌
 
گلزار :    بهشت‌فضل‌
خاطرات
+
==خاطرات==
    لحظه و نحوه شهادت
+
 
موضوع    لحظه و نحوه شهادت
+
* موضوع    لحظه و نحوه شهادت
راوی    کولیوند
+
 
متن کامل خاطره
+
به خاطر دارم سه روز مانده بود به عید کاظم هم ماموریتش به پایان رسیده بود و باید کارهای پایان دوره اش را انجام می داد تا به منزل برگردد و مانند یک ماموریت تک شبانه داشتیم ساعت 2 نیمه شب بود بچه ها به صف ایستادند تا آماده حرکت شویم یک لحظه متوجه شدم کاظم که در لیست ما نبوده در صف ایستاده است به او گفتم شما اینجا چکار می کنید بروید بخوابید. انگار حرفهای من را نمی شنید. گفتم با شما هستم باز هم جوابی نداد. گفتم وقت بچه ها را نگیر و صدای مرا در نیاور شب است و صدا می پیچد به حرف آمد و گفت: من به انتظار چنین شبی از همه چیز بریده ام و به اینجا آمده ام آن وقت شما می گویید برو بخواب. گفتم کاظم جان ماموریت شما به اتمام رسیده شب عید است منزل منتظرند. گفت آنها مرا به دنیا نیاورده اند تا شب عید در کنار آنها باشم آنها جشن عید را برای همه ملت می خواهند نه برای اعضای یک خانواده. من خوب می دانم برای چه آمده ام و هرگز شما را تنها نمی گذارم و همچنین فرصتی که برای من پیش آمده را به آسانی از دست نمی دهم دیدم با بحث کردن به جایی نمی رسیم و راهی جز بردن او به این سفر الهی نداشتیم. قرار شد در این عملیات شرکت کنیم و برگردیم به پایگاه خودمان به راه افتادیم. بعد از گذراندن مقداری از راه بر خلاف آنچه پیش بینی کرده بودیم قبل از اینکه به مواضع پیش بینی شده برسیم به کمین دشمن برخورد کردیم و درگیر شدیم. این درگیری حدود 2 الی 3 ساعت به طول انجامید. و تا غروب آن روز طول کشید و چون ما به اندازه کافی مهمات با خودمان همراه داشتیم هوا بسیار سرد و تاریک بود برف آرامی شروع به باریدن کرد بچه ها یکی یکی به خیل عظیم شهدا می پیوستند هیچ کس نمیتوانست این نبرد را در ذهن خود به تصویر بکشد مگر آنکه از نزدیک صحنه را دیده باشد در یک لحظه مشاهده کردم کاظم مجروحی را بر دوش گرفته و از بالای تپه به پایین می آید تا شاید برای او جای امنی پیدا شود اما غافل از آنکه دشمن او را نشانه می رفت و بعد از چند لحظه در حالیکه مجروح را حمل می کرد مورد هدف تیر دشمن قرار گفت و به زمین افتاد و هر دونفر به دیار باقی شتافتند و [[شهید]] شدند. از این حادثه فقط راننده آمبولانس با دکتر و یک مجروح و برادر [[شهید کولیوند]] فرمانده پایگاه جان سالم به در بردند و بقیه بچه ها دلاورانه تا سر حد [[شهادت]] جنگیدند. چند روز بعد فرمانده پایگاه گفت: ما آنها را تهدید کردیم که اگر جنازه بچه ها را به ما تحویل ندهید آن آبادی را با خاک یکسان می کنیم. بعد از این تهدید آنها جنازه ها را بر روی قاطر گذاشته و توسط تعدادی از اهالی آن آبادی برای ما فرستادند کاظم هم توسط قطار به سردخانه تهران منتقل شد. راوی    کولیوند
 +
 
 +
* موضوع    لحظه و نحوه شهادت
 +
 
 +
یکی از همرزمان فرزندم کاظم نقل می کرد: هنگامی که در منطقه بودند در یکی از شبها که برای عملیات دور هم جمع شده بودند چهره اش نورانی شده بود و حالت معنوی خاصی داشت. در هنگام شروع عملیات کاظم در حال انتقال یک مجروح از بالای تپه به پایین بود که از ناحیه قلب حدود هدف تیر دشمن قرار می گیرد و به فیض عظیم [[شهادت]] نائل می گردد و در همان شب به خواب برادر بزرگش آمد و اسلحه خود را به اوسپرد تا بعد از [[شهادت]]ش هرگز سلاح او را بر زمین نگذارد. راوی    فاطمه پیرانی
 +
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17752 سایت یاران رضا]</ref>
 +
 
 +
==نگارخانه تصاویر==
 +
<gallery>
 +
Image:کاظم‌کولا ابادی‌.jpg
 +
</gallery>
  
به خاطر دارم سه روز مانده بود به عید کاظم هم ماموریتش به پایان رسیده بود و باید کارهای پایان دوره اش را انجام می داد تا به منزل برگردد و مانند یک ماموریت تک شبانه داشتیم ساعت 2 نیمه شب بود بچه ها به صف ایستادند تا آماده حرکت شویم یک لحظه متوجه شدم کاظم که در لیست ما نبوده در صف ایستاده است به او گفتم شما اینجا چکار می کنید بروید بخوابید. انگار حرفهای من را نمی شنید . گفتم با شما هستم باز هم جوابی نداد . گفتم وقت بچه ها را نگیر و صدای مرا در نیاور شب است و صدا می پیچد به حرف آمد و گفت : من به انتظار چنین شبی از همه چیز بریده ام و به اینجا آمده ام آن وقت شما می گویید برو بخواب. گفتم کاظم جان ماموریت شما به اتمام رسیده شب عید است منزل منتظرند . گفت آنها مرا به دنیا نیاورده اند تا شب عید در کنار آنها باشم آنها جشن عید را برای همه ملت می خواهند نه برای اعضای یک خانواده . من خوب می دانم برای چه آمده ام و هرگز شما را تنها نمی گذارم و همچنین فرصتی که برای من پیش آمده را به آسانی از دست نمی دهم دیدم با بحث کردن به جایی نمی رسیم و راهی جز بردن او به این سفر الهی نداشتیم . قرار شد در این عملیات شرکت کنیم و برگردیم به پایگاه خودمان به راه افتادیم . بعد از گذراندن مقداری از راه بر خلاف آنچه پیش بینی کرده بودیم قبل از اینکه به مواضع پیش بینی شده برسیم به کمین دشمن برخورد کردیم و درگیر شدیم . این درگیری حدود 2 الی 3 ساعت به طول انجامید . و تا غروب آن روز طول کشید و چون ما به اندازه کافی مهمات با خودمان همراه داشتیم هوا بسیار سرد و تاریک بود برف آرامی شروع به باریدن کرد بچه ها یکی یکی به خیل عظیم شهدا می پیوستند هیچ کس نمیتوانست این نبرد را در ذهن خود به تصویر بکشد مگر آنکه از نزدیک صحنه را دیده باشد در یک لحظه مشاهده کردم کاظم مجروحی را بر دوش گرفته و از بالای تپه به پایین می آید تا شاید برای او جای امنی پیدا شود اما غافل از آنکه دشمن او را نشانه می رفت و بعد از چند لحظه در حالیکه مجروح را حمل می کرد مورد هدف تیر دشمن قرار گفت و به زمین افتاد و هر دونفر به دیار باقی شتافتند و شهید شدند. از این حادثه فقط راننده آمبولانس با دکتر و یک مجروح و برادر شهید کولیوند فرمانده پایگاه جان سالم به در بردند و بقیه بچه ها دلاورانه تا سر حد شهادت جنگیدند . چند روز بعد فرمانده پایگاه گفت : ما آنها را تهدید کردیم که اگر جنازه بچه ها را به ما تحویل ندهید آن آبادی را با خاک یکسان می کنیم . بعد از این تهدید آنها جنازه ها را بر روی قاطر گذاشته و توسط تعدادی از اهالی آن آبادی برای ما فرستادند کاظم هم توسط قطار به سردخانه تهران منتقل شد.
+
==پانویس==
    لحظه و نحوه شهادت
+
<references />
موضوع    لحظه و نحوه شهادت
+
راوی    فاطمه پیرانی
+
متن کامل خاطره
+
  
یکی از همرزمان فرزندم کاظم نقل می کرد : هنگامی که در منطقه بودند در یکی از شبها که برای عملیات دور هم جمع شده بودند چهره اش نورانی شده بود و حالت معنوی خاصی داشت.در هنگام شروع عملیات کاظم در حال انتقال یک مجروح از بالای تپه به پایین بود که از ناحیه قلب حدود هدف تیر دشمن قرار می گیرد و به فیض عظیم شهادت نائل می گردد و در همان شب به خواب برادر بزرگش آمد و اسلحه خود را به اوسپرد تا بعد از شهادتش هرگز سلاح او را بر زمین نگذارد.
+
==رده==
منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17752
+
{{ترتیب‌پیش‌فرض: کاظم‌ کولا ابادی‌}}
 +
[[رده: شهدا]]
 +
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
 +
[[رده: شهدای ایران]]
 +
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]
 +
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]

نسخهٔ کنونی تا ‏۱۰ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۴۰

کاظم‌ کولا ابادی‌
کاظم‌کولا ابادی‌.jpg
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد نیشابور
شهادت 1361/01/03
محل دفن بهشت‌فضل‌
سمت‌ها رزمنده‌
جنگ‌‌ها جنگ ایران و عراق
خانواده نام پدر:حسن‌


کد شهید: 6125536 تاریخ تولد : نام : کاظم‌ محل تولد : نیشابور نام خانوادگی : کولا ابادی‌ تاریخ شهادت : 1361/01/03 نام پدر : حسن‌ مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌ گلزار : بهشت‌فضل‌

خاطرات

  • موضوع لحظه و نحوه شهادت

به خاطر دارم سه روز مانده بود به عید کاظم هم ماموریتش به پایان رسیده بود و باید کارهای پایان دوره اش را انجام می داد تا به منزل برگردد و مانند یک ماموریت تک شبانه داشتیم ساعت 2 نیمه شب بود بچه ها به صف ایستادند تا آماده حرکت شویم یک لحظه متوجه شدم کاظم که در لیست ما نبوده در صف ایستاده است به او گفتم شما اینجا چکار می کنید بروید بخوابید. انگار حرفهای من را نمی شنید. گفتم با شما هستم باز هم جوابی نداد. گفتم وقت بچه ها را نگیر و صدای مرا در نیاور شب است و صدا می پیچد به حرف آمد و گفت: من به انتظار چنین شبی از همه چیز بریده ام و به اینجا آمده ام آن وقت شما می گویید برو بخواب. گفتم کاظم جان ماموریت شما به اتمام رسیده شب عید است منزل منتظرند. گفت آنها مرا به دنیا نیاورده اند تا شب عید در کنار آنها باشم آنها جشن عید را برای همه ملت می خواهند نه برای اعضای یک خانواده. من خوب می دانم برای چه آمده ام و هرگز شما را تنها نمی گذارم و همچنین فرصتی که برای من پیش آمده را به آسانی از دست نمی دهم دیدم با بحث کردن به جایی نمی رسیم و راهی جز بردن او به این سفر الهی نداشتیم. قرار شد در این عملیات شرکت کنیم و برگردیم به پایگاه خودمان به راه افتادیم. بعد از گذراندن مقداری از راه بر خلاف آنچه پیش بینی کرده بودیم قبل از اینکه به مواضع پیش بینی شده برسیم به کمین دشمن برخورد کردیم و درگیر شدیم. این درگیری حدود 2 الی 3 ساعت به طول انجامید. و تا غروب آن روز طول کشید و چون ما به اندازه کافی مهمات با خودمان همراه داشتیم هوا بسیار سرد و تاریک بود برف آرامی شروع به باریدن کرد بچه ها یکی یکی به خیل عظیم شهدا می پیوستند هیچ کس نمیتوانست این نبرد را در ذهن خود به تصویر بکشد مگر آنکه از نزدیک صحنه را دیده باشد در یک لحظه مشاهده کردم کاظم مجروحی را بر دوش گرفته و از بالای تپه به پایین می آید تا شاید برای او جای امنی پیدا شود اما غافل از آنکه دشمن او را نشانه می رفت و بعد از چند لحظه در حالیکه مجروح را حمل می کرد مورد هدف تیر دشمن قرار گفت و به زمین افتاد و هر دونفر به دیار باقی شتافتند و شهید شدند. از این حادثه فقط راننده آمبولانس با دکتر و یک مجروح و برادر شهید کولیوند فرمانده پایگاه جان سالم به در بردند و بقیه بچه ها دلاورانه تا سر حد شهادت جنگیدند. چند روز بعد فرمانده پایگاه گفت: ما آنها را تهدید کردیم که اگر جنازه بچه ها را به ما تحویل ندهید آن آبادی را با خاک یکسان می کنیم. بعد از این تهدید آنها جنازه ها را بر روی قاطر گذاشته و توسط تعدادی از اهالی آن آبادی برای ما فرستادند کاظم هم توسط قطار به سردخانه تهران منتقل شد. راوی کولیوند

  • موضوع لحظه و نحوه شهادت

یکی از همرزمان فرزندم کاظم نقل می کرد: هنگامی که در منطقه بودند در یکی از شبها که برای عملیات دور هم جمع شده بودند چهره اش نورانی شده بود و حالت معنوی خاصی داشت. در هنگام شروع عملیات کاظم در حال انتقال یک مجروح از بالای تپه به پایین بود که از ناحیه قلب حدود هدف تیر دشمن قرار می گیرد و به فیض عظیم شهادت نائل می گردد و در همان شب به خواب برادر بزرگش آمد و اسلحه خود را به اوسپرد تا بعد از شهادتش هرگز سلاح او را بر زمین نگذارد. راوی فاطمه پیرانی [۱]

نگارخانه تصاویر

پانویس

  1. سایت یاران رضا

رده