(صفحهای جدید حاوی «کد شهید : 6617493 نام : عباسعلی نام خانوادگی : محمدی نام پدر : محمد تاریخ تو...» ایجاد کرد) |
Jafarnezhad98 (بحث | مشارکتها) |
||
| (یک نسخهٔ متوسط توسط کاربر دیگری نشان داده نشده) | |||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
| + | {{جعبه اطلاعات افراد نظامی | ||
| + | |نام فرد =عباسعلیمحمدی | ||
| + | |تصویر = | ||
| + | |توضیح تصویر = | ||
| + | |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی | ||
| + | |شهرت = | ||
| + | |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]] | ||
| + | |تولد =[[اسفراین]] | ||
| + | |شهادت = [[1366/04/27]] | ||
| + | |وفات = | ||
| + | |مرگ = | ||
| + | |محل دفن =[[شهداء]] | ||
| + | |مفقود = | ||
| + | |جانباز = | ||
| + | |اسارت = | ||
| + | |نیرو = | ||
| + | |یگانهای خدمت = | ||
| + | |طول خدمت = | ||
| + | |درجه = | ||
| + | |سمتها = | ||
| + | |جنگها = [[جنگ ایران و عراق]] | ||
| + | |نشانهای لیاقت = | ||
| + | |عملیات = | ||
| + | |فعالیتها = | ||
| + | |تحصیلات = | ||
| + | |تخصصها = | ||
| + | |شغل = | ||
| + | |خانواده = نام پدر:رزمنده | ||
| + | }} | ||
| + | |||
| + | |||
کد شهید : 6617493 | کد شهید : 6617493 | ||
| سطر ۲۵: | سطر ۵۶: | ||
گلزار : شهداء | گلزار : شهداء | ||
| − | خاطرات | + | ==خاطرات== |
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | موضوع : | + | * موضوع : زيرکي و هوشمندي |
| − | + | یک روز در خانه نشسته بودیم که او به ما گفت: یکروز من با تراکتور که یک تانکر به آن بسته بودم رفته بودم تا برای نیروها آب بیاورم. وقتی برگشتم در میان راه یک منافق با من روبه رو شد و من نمی دانستم که او منافق است. به من گفت: نگه دار من هم نگه داشتم گفت: من را تا آنجا برسان. من گفتم: شاید خودی است سوارش کردم و یک کیلومتری رفتم که من از زیر چشم به او نگاه کردم و دیدم خودش را تکان می دهد ومن به آن نگاه می کردم و او رنگش تغییر کرد و فهمیدم که او منافق است با تمام سرعت رفتم جلوی پایگاه ایستادم و گفتم: این مرد را بازرسی کنید. وقتی او را بازرسی کردند دیدند که پنج تا نارنجک دستی به کمر دارد و آنها ار از او گرفتند و دستگیرش کردند. | |
| − | + | * موضوع : پيش بيني شهادت | |
| + | یک روز وقتی از جبهه آمده بود با همدیگر به یکی از امام زاده های نزدیک روستایمان رفتیم و در آنجا نهار خوردیم و برگشتیم. و فردای آن روز می خواست به جبهه برود که گفت: این آخرین دیدار من با شما می باشد ودیگر برادرتان به مرخصی نمی آید و درآن دنیا مرخصی همیشگی می گیرم. | ||
| − | + | * موضوع : عشق به ائمه اطهار | |
| − | عشق به | + | به یاد دارم که با بردار و خواهرمان برای زیارت به مشهد مقدس رفته بودیم. دو شب درآنجا ماندیم عباسعلی به ما گفت: از آقا امام رضا (ع) طلب مغفرت و شفاعت کنید که امام رضا را شما را شفا دهد و به راه راست هدایت کند وبه آرزوهایتان برساند. این نکته عشق به امامان معصوم و محبت ورزیدن به آنها را می رساند. |
| − | موضوع : | + | * موضوع : خواب و روياي ديگران درمورد شهيد |
| − | + | خواب دیدم که [[شهید]] داخل یک باغ، با لباسهای سفید زیر سایه ی درختی نشسته و به منظره ها نگاه می کند. من به آن باغ نگاه کردم و دیدم که همه نوع میوه در آن وجود دارد. من از عباسعلی پرسیدم این باغ مال خودت است؟ عباسعلی جواب داد: در اینجا مال من یا مال دیگری وجود ندارد و همگی با مهربانی از اینها استفاده می کنیم. | |
| − | + | * موضوع : شجاعت و شهامت | |
| + | به قول همرزمان [[شهید]] در منطقه کامیاران بودند و فرمانده آنها به گیر دشمن افتاد. و جانش در خطر بوده در این موقع فرمانده آنها بی سیم می زند که نیرو بفرستید که من در خطر هستم. در آن موقع بعضی از نیروها فرار می کردند و بعضی از نیروها را به ترتیب حروف الفبا سوار ماشین می کردند. که [[شهید]] در آخرین ماشین افتاد ولی خودش را از همه آنها جلو زده و در اولین ماشین سوار شد تا هر چه سریعتر به نجات فرمانده شان برود. و در همان لحظات سوار شدن در ماشین بود که دشمن عباسعلی را با تیر زد و به [[شهادت]] رساند. | ||
| − | + | * موضوع : عشق به جهاد | |
| − | + | به یاد دارم وقتی که ماشینی از طرف سپاه به روستا آمده بود. او ماشین را دیده بود و که بعضی از مردم سوار ماشین می شوند. او هم عشق به جبهه داشت و به مادرش گفت: " وسایل من را هم تکمیل کن که ماشین آمده و من هم می خواهم به جبهه بروم. " و من می گفتم: عباس جان تو هنوز کوچکی تو را به جبهه نمی برند. به خاطر همین یک شبانه روز ناراحت بود که چرا ما نگذاشتیم به جبهه برود. | |
| + | <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18693 سایت یاران رضا]</ref> | ||
| + | ==پانویس== | ||
| + | <references /> | ||
| + | ==رده== | ||
| + | {{ترتیبپیشفرض:عباسعلی محمدی}} | ||
| + | [[رده: شهدا]] | ||
| + | [[رده: شهدای دفاع مقدس]] | ||
| + | [[رده: شهدای ایران]] | ||
| + | [[رده: شهدای استان خراسان شمالی]] | ||
| + | [[رده: شهدای شهرستان اسفراین]] | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۳۲
| عباسعلیمحمدی | |
|---|---|
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | اسفراین |
| شهادت | 1366/04/27 |
| محل دفن | شهداء |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| خانواده | نام پدر:رزمنده |
کد شهید : 6617493
نام : عباسعلی
نام خانوادگی : محمدی
نام پدر : محمد
تاریخ تولد :
محل تولد : اسفراین
تاریخ شهادت : 1366/04/27
مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : یگان خدمتی :
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
گلزار : شهداء
خاطرات
- موضوع : زيرکي و هوشمندي
یک روز در خانه نشسته بودیم که او به ما گفت: یکروز من با تراکتور که یک تانکر به آن بسته بودم رفته بودم تا برای نیروها آب بیاورم. وقتی برگشتم در میان راه یک منافق با من روبه رو شد و من نمی دانستم که او منافق است. به من گفت: نگه دار من هم نگه داشتم گفت: من را تا آنجا برسان. من گفتم: شاید خودی است سوارش کردم و یک کیلومتری رفتم که من از زیر چشم به او نگاه کردم و دیدم خودش را تکان می دهد ومن به آن نگاه می کردم و او رنگش تغییر کرد و فهمیدم که او منافق است با تمام سرعت رفتم جلوی پایگاه ایستادم و گفتم: این مرد را بازرسی کنید. وقتی او را بازرسی کردند دیدند که پنج تا نارنجک دستی به کمر دارد و آنها ار از او گرفتند و دستگیرش کردند.
- موضوع : پيش بيني شهادت
یک روز وقتی از جبهه آمده بود با همدیگر به یکی از امام زاده های نزدیک روستایمان رفتیم و در آنجا نهار خوردیم و برگشتیم. و فردای آن روز می خواست به جبهه برود که گفت: این آخرین دیدار من با شما می باشد ودیگر برادرتان به مرخصی نمی آید و درآن دنیا مرخصی همیشگی می گیرم.
- موضوع : عشق به ائمه اطهار
به یاد دارم که با بردار و خواهرمان برای زیارت به مشهد مقدس رفته بودیم. دو شب درآنجا ماندیم عباسعلی به ما گفت: از آقا امام رضا (ع) طلب مغفرت و شفاعت کنید که امام رضا را شما را شفا دهد و به راه راست هدایت کند وبه آرزوهایتان برساند. این نکته عشق به امامان معصوم و محبت ورزیدن به آنها را می رساند.
- موضوع : خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
خواب دیدم که شهید داخل یک باغ، با لباسهای سفید زیر سایه ی درختی نشسته و به منظره ها نگاه می کند. من به آن باغ نگاه کردم و دیدم که همه نوع میوه در آن وجود دارد. من از عباسعلی پرسیدم این باغ مال خودت است؟ عباسعلی جواب داد: در اینجا مال من یا مال دیگری وجود ندارد و همگی با مهربانی از اینها استفاده می کنیم.
- موضوع : شجاعت و شهامت
به قول همرزمان شهید در منطقه کامیاران بودند و فرمانده آنها به گیر دشمن افتاد. و جانش در خطر بوده در این موقع فرمانده آنها بی سیم می زند که نیرو بفرستید که من در خطر هستم. در آن موقع بعضی از نیروها فرار می کردند و بعضی از نیروها را به ترتیب حروف الفبا سوار ماشین می کردند. که شهید در آخرین ماشین افتاد ولی خودش را از همه آنها جلو زده و در اولین ماشین سوار شد تا هر چه سریعتر به نجات فرمانده شان برود. و در همان لحظات سوار شدن در ماشین بود که دشمن عباسعلی را با تیر زد و به شهادت رساند.
- موضوع : عشق به جهاد
به یاد دارم وقتی که ماشینی از طرف سپاه به روستا آمده بود. او ماشین را دیده بود و که بعضی از مردم سوار ماشین می شوند. او هم عشق به جبهه داشت و به مادرش گفت: " وسایل من را هم تکمیل کن که ماشین آمده و من هم می خواهم به جبهه بروم. " و من می گفتم: عباس جان تو هنوز کوچکی تو را به جبهه نمی برند. به خاطر همین یک شبانه روز ناراحت بود که چرا ما نگذاشتیم به جبهه برود. [۱]