شهید ولی اله محمدی ثانی: تفاوت بین نسخه‌ها

(صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید: 7001129 تاریخ تولد : نام : ولی‌اله‌ محل تولد : اسفراین نام خان...» ایجاد کرد)
 
 
(۲ نسخه‌های متوسط توسط ۲ کاربران نشان داده نشده)
سطر ۱: سطر ۱:
کد شهید:    7001129    تاریخ تولد :   
+
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
نام :   ولی‌اله‌    محل تولد :    اسفراین
+
|نام فرد                =  ولی‌اله‌محمدی‌ثانی‌
نام خانوادگی :    محمدی‌ثانی‌    تاریخ شهادت :    1370/07/12
+
|تصویر                  =
نام پدر :   علی‌اصغر   مکان شهادت :   
+
|توضیح تصویر            =
 +
|ملیت                  = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
 +
|شهرت                  =
 +
|دین و مذهب            = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
 +
|تولد                   =[[اسفراین]]
 +
|شهادت                 = [[1370/07/12]]
 +
|وفات                  =
 +
|مرگ                    =
 +
|محل دفن                =[[شهدا]]
 +
|مفقود                  =
 +
|جانباز                =
 +
|اسارت                  =
 +
|نیرو                  =
 +
|یگانهای خدمت          =
 +
|طول خدمت              =
 +
|درجه                  =
 +
|سمت‌ها                  =[[رزمنده‌]]
 +
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]
 +
|نشان‌های لیاقت          =
 +
|عملیات‌              =
 +
|فعالیت‌ها              =
 +
|تحصیلات                =
 +
|تخصص‌ها                =
 +
|شغل                    =
 +
|خانواده                = نام پدر:علی‌اصغر
 +
}}
  
تحصیلات :    نامشخص   منطقه شهادت :     
+
کد شهید:    7001129
شغل :       یگان خدمتی :     
+
 
 +
نام :   ولی‌اله‌   
 +
 
 +
نام خانوادگی :   محمدی‌ثانی‌    
 +
 
 +
نام پدر :   علی‌اصغر   
 +
 
 +
محل تولد :    اسفراین
 +
 
 +
تاریخ شهادت :    1370/07/12 
 +
 
 +
تحصیلات :    نامشخص 
 +
   
 
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
 
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌
+
 
 +
نوع عضویت :    سایر شهدا     
 +
 
 +
مسئولیت :    رزمنده‌
 +
 
 
گلزار :    شهدا
 
گلزار :    شهدا
خاطرات
 
    پیش بینی شهادت
 
موضوع    پيش بيني شهادت
 
راوی   
 
متن کامل خاطره
 
  
یادم می آید وقتی ایشان به مرخصی آمده بود به اتفاق ایشان به باغ رفتیم. من خوشه انگوری را کنده و تعارف ولی الله کردم. خوشه انگور را ایشان از من گرفت و نگاه مظلومانه ای به من کرد و گفت:" خواهرم، این خوشه انگور را برای آخرین مرتبه از دست شما خواهر عزیزم می گیرم و می خورم، شاید دیگر من برنگردم." من که سخت بغض گلویم را می فشرد آهسته به ایشان گفتم ولی الله این چه حرفی است که می زنید، امیدوارم این بار هم به سلامتی دوباره برگردید. ولی ایشان مجدداً حرفش را تکرار کرد و گفت که:" خواهرم من خواب شهادتم را دیده ام." که همانطور هم شد.
 
    عشق به جهاد
 
موضوع    عشق به جهاد
 
راوی   
 
متن کامل خاطره
 
  
یادم می آید وقتی پسرم ولی ا… به سن 18 سالگی رسید یک روز از طرف پاسگاه محل آمدند و به ما گفتند : که پسر شما مشمول است و باید برای گرفتن دفترچه آماده به خدمت به نزد ما بیاید و به خدمت برود . وقتی ما این موضوع را به ولی ا… گفتیم که شما را برای خدمت مقدس سربازی خواسته اند ایشان با یک حالتی که گویا سالها انتظارش را می کشید جواب داد : کی چه وقت من چه موقع باید بروم ؟ من به ایشان گفتم : پسرم برای این کار عجله ای لازم نیست . انشاءا… به موقع اش خواهی رفت من در آن لحظه هیجان زده شده بودم و چون در آن موقع برادر بزرگتر ایشان سرباز بود گفتم : پسرم عجله نکن شاید خدا خواست و کمک کرد که شما را به خطر برادرت که سرباز است به خدمت نبرند و خدمت شما را ببخشند پسرم ولی ا… در جواب من گفت : نه مادر جان اگر خدمت مرا ببخشند من به خدمت خواهم رفت وایشان عازم خدمت مقدس سربازی شد .
+
==خاطرات==
    تولد و کودکی
+
   
موضوع    تولد و کودکي
+
* پیش بینی شهادت
راوی   
+
 
متن کامل خاطره
+
یادم می آید وقتی ایشان به مرخصی آمده بود به اتفاق ایشان به باغ رفتیم. من خوشه انگوری را کنده و تعارف ولی الله کردم. خوشه انگور را ایشان از من گرفت و نگاه مظلومانه ای به من کرد و گفت:" خواهرم، این خوشه انگور را برای آخرین مرتبه از دست شما خواهر عزیزم می گیرم و می خورم، شاید دیگر من برنگردم." من که سخت بغض گلویم را می فشرد آهسته به ایشان گفتم ولی الله این چه حرفی است که می زنید، امیدوارم این بار هم به سلامتی دوباره برگردید. ولی ایشان مجدداً حرفش را تکرار کرد و گفت که:" خواهرم من خواب [[شهادت]]م را دیده ام." که همانطور هم شد.
 +
   
 +
* عشق به جهاد
 +
 
 +
یادم می آید وقتی پسرم ولی اله به سن 18 سالگی رسید یک روز از طرف پاسگاه محل آمدند و به ما گفتند: که پسر شما مشمول است و باید برای گرفتن دفترچه آماده به خدمت به نزد ما بیاید و به خدمت برود. وقتی ما این موضوع را به ولی اله گفتیم که شما را برای خدمت مقدس سربازی خواسته اند ایشان با یک حالتی که گویا سالها انتظارش را می کشید جواب داد: کی چه وقت من چه موقع باید بروم؟ من به ایشان گفتم: پسرم برای این کار عجله ای لازم نیست. ان شاءالله به موقع اش خواهی رفت من در آن لحظه هیجان زده شده بودم و چون در آن موقع برادر بزرگتر ایشان سرباز بود گفتم: پسرم عجله نکن شاید خدا خواست و کمک کرد که شما را به خطر برادرت که سرباز است به خدمت نبرند و خدمت شما را ببخشند پسرم ولی اله در جواب من گفت: نه مادر جان اگر خدمت مرا ببخشند من به خدمت خواهم رفت وایشان عازم خدمت مقدس سربازی شد.
 +
 
 +
* تولد و کودکی
  
یادم می آید در سن دو سالگی پسرم ولی ا… به بیماری سختی مبتلا شد ما ایشان را به سبزوار بردیم و در بیمارستان سبزوار ایشان را بستری کردیم حدود پنج روز به حالت بیهوشی ایشان در بیمارستان بستری بود که ما قطع امید کردیم و هر چه فکر کردیم تا چاره ای بیابیم فکرمان به جایی نرسید . پدرش گفت : من به روستا برمی گردم توکل به خدا می کنیم ویک نذری می کنیم پدرش من وفرزندم ولی ا… را ترک کرد وبه روستا برگشت . من تنها در کنار فرزندم بودم و به دکترها و پرستارها گفتم : که پچه ام مرده و پنج روز است که بیهوش است لااقل همان مرده ی او را بدهید تا به خانه ام برگردم در همین حین دکتر آمد و گفت : خانم شما بروید و این داروهایی را که در نسخه نوشته ام بگیرید . من نسخه را گرفتم و به بیرون از بیمارستان رفتم ولی متاسفانه از آنجایی که سواد کمی داشتم و آشنا به محیط شهر نبودم از یک خانم که پدرش در همان بیمارستان بستری بود خواهش کردم که برایم این داروها را تهیه نماید و ایشان نیز پذیرفت و آن خانم داروها را تهیه و من آنها را نزد دکتر بردم وقتی دکتر این داروها را به بچه ام داد من نیز کنار تخت ایشان ایستاده بودم بعد از یک ساعت دیدم که پسرم عرق زیادی کرد بطوری که فکر می کردی روی ایشان سطل آبی ریخته باشند دیدم که بچه ام چشماهیش را باز کرد و بلافاصله بلند شد واز من غذا خواست من که تعجب کرده بودم با صدای بلند به پرستار گفتم که بچه ام زنده است و غذا می خواهد پرستار کمی سوپ آورد و من سوپ را به بچه ام دادم وبه پرستار ها گفتم که حال پسرم خوب است و من بچه ام را می برم . ولی پرستارها اجازه ندادند و گفتند که باید صبر کنید تا دکتر اجازه بدهد من هم صبر کردم تا دکتر آمد و پسرم را مرخص کرد و با مشکلات زیادی به روستا برگشتم و صلاح این بود که درکودکی ایشان با آن حالی که داشت زنده بماند و مقام شهادت نصیبش شود .
+
یادم می آید در سن دو سالگی پسرم ولی اله به بیماری سختی مبتلا شد ما ایشان را به سبزوار بردیم و در بیمارستان سبزوار ایشان را بستری کردیم حدود پنج روز به حالت بیهوشی ایشان در بیمارستان بستری بود که ما قطع امید کردیم و هر چه فکر کردیم تا چاره ای بیابیم فکرمان به جایی نرسید. پدرش گفت: من به روستا برمی گردم توکل به خدا می کنیم و یک نذری می کنیم پدرش من وفرزندم ولی اله را ترک کرد وبه روستا برگشت. من تنها در کنار فرزندم بودم و به دکترها و پرستارها گفتم: که پچه ام مرده و پنج روز است که بیهوش است لااقل همان مرده ی او را بدهید تا به خانه ام برگردم در همین حین دکتر آمد و گفت: خانم شما بروید و این داروهایی را که در نسخه نوشته ام بگیرید. من نسخه را گرفتم و به بیرون از بیمارستان رفتم ولی متاسفانه از آنجایی که سواد کمی داشتم و آشنا به محیط شهر نبودم از یک خانم که پدرش در همان بیمارستان بستری بود خواهش کردم که برایم این داروها را تهیه نماید و ایشان نیز پذیرفت و آن خانم داروها را تهیه و من آنها را نزد دکتر بردم وقتی دکتر این داروها را به بچه ام داد من نیز کنار تخت ایشان ایستاده بودم بعد از یک ساعت دیدم که پسرم عرق زیادی کرد بطوری که فکر می کردی روی ایشان سطل آبی ریخته باشند دیدم که بچه ام چشماهیش را باز کرد و بلافاصله بلند شد واز من غذا خواست من که تعجب کرده بودم با صدای بلند به پرستار گفتم که بچه ام زنده است و غذا می خواهد پرستار کمی سوپ آورد و من سوپ را به بچه ام دادم و به پرستار ها گفتم که حال پسرم خوب است و من بچه ام را می برم. ولی پرستارها اجازه ندادند و گفتند که باید صبر کنید تا دکتر اجازه بدهد من هم صبر کردم تا دکتر آمد و پسرم را مرخص کرد و با مشکلات زیادی به روستا برگشتم و صلاح این بود که در کودکی ایشان با آن حالی که داشت زنده بماند و مقام [[شهادت]] نصیبش شود.
منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18748
+
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18748 سایت یاران رضا]</ref>
 +
==پانویس==
 +
<references />
 +
==رده==
 +
{{ترتیب‌پیش‌فرض:ولی‌ اله محمد ثانی}}
 +
[[رده: شهدا]]
 +
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
 +
[[رده: شهدای ایران]]
 +
[[رده: شهدای استان خراسان شمالی]]
 +
[[رده: شهدای شهرستان اسفراین]]

نسخهٔ کنونی تا ‏۲۵ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۰۴

ولی‌اله‌محمدی‌ثانی‌
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد اسفراین
شهادت 1370/07/12
محل دفن شهدا
سمت‌ها رزمنده‌
جنگ‌‌ها جنگ ایران و عراق
خانواده نام پدر:علی‌اصغر


کد شهید: 7001129

نام : ولی‌اله‌

نام خانوادگی : محمدی‌ثانی‌

نام پدر : علی‌اصغر

محل تولد : اسفراین

تاریخ شهادت : 1370/07/12

تحصیلات : نامشخص

گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.

نوع عضویت : سایر شهدا

مسئولیت : رزمنده‌

گلزار : شهدا


خاطرات

  • پیش بینی شهادت

یادم می آید وقتی ایشان به مرخصی آمده بود به اتفاق ایشان به باغ رفتیم. من خوشه انگوری را کنده و تعارف ولی الله کردم. خوشه انگور را ایشان از من گرفت و نگاه مظلومانه ای به من کرد و گفت:" خواهرم، این خوشه انگور را برای آخرین مرتبه از دست شما خواهر عزیزم می گیرم و می خورم، شاید دیگر من برنگردم." من که سخت بغض گلویم را می فشرد آهسته به ایشان گفتم ولی الله این چه حرفی است که می زنید، امیدوارم این بار هم به سلامتی دوباره برگردید. ولی ایشان مجدداً حرفش را تکرار کرد و گفت که:" خواهرم من خواب شهادتم را دیده ام." که همانطور هم شد.

  • عشق به جهاد

یادم می آید وقتی پسرم ولی اله به سن 18 سالگی رسید یک روز از طرف پاسگاه محل آمدند و به ما گفتند: که پسر شما مشمول است و باید برای گرفتن دفترچه آماده به خدمت به نزد ما بیاید و به خدمت برود. وقتی ما این موضوع را به ولی اله گفتیم که شما را برای خدمت مقدس سربازی خواسته اند ایشان با یک حالتی که گویا سالها انتظارش را می کشید جواب داد: کی چه وقت من چه موقع باید بروم؟ من به ایشان گفتم: پسرم برای این کار عجله ای لازم نیست. ان شاءالله به موقع اش خواهی رفت من در آن لحظه هیجان زده شده بودم و چون در آن موقع برادر بزرگتر ایشان سرباز بود گفتم: پسرم عجله نکن شاید خدا خواست و کمک کرد که شما را به خطر برادرت که سرباز است به خدمت نبرند و خدمت شما را ببخشند پسرم ولی اله در جواب من گفت: نه مادر جان اگر خدمت مرا ببخشند من به خدمت خواهم رفت وایشان عازم خدمت مقدس سربازی شد.

  • تولد و کودکی

یادم می آید در سن دو سالگی پسرم ولی اله به بیماری سختی مبتلا شد ما ایشان را به سبزوار بردیم و در بیمارستان سبزوار ایشان را بستری کردیم حدود پنج روز به حالت بیهوشی ایشان در بیمارستان بستری بود که ما قطع امید کردیم و هر چه فکر کردیم تا چاره ای بیابیم فکرمان به جایی نرسید. پدرش گفت: من به روستا برمی گردم توکل به خدا می کنیم و یک نذری می کنیم پدرش من وفرزندم ولی اله را ترک کرد وبه روستا برگشت. من تنها در کنار فرزندم بودم و به دکترها و پرستارها گفتم: که پچه ام مرده و پنج روز است که بیهوش است لااقل همان مرده ی او را بدهید تا به خانه ام برگردم در همین حین دکتر آمد و گفت: خانم شما بروید و این داروهایی را که در نسخه نوشته ام بگیرید. من نسخه را گرفتم و به بیرون از بیمارستان رفتم ولی متاسفانه از آنجایی که سواد کمی داشتم و آشنا به محیط شهر نبودم از یک خانم که پدرش در همان بیمارستان بستری بود خواهش کردم که برایم این داروها را تهیه نماید و ایشان نیز پذیرفت و آن خانم داروها را تهیه و من آنها را نزد دکتر بردم وقتی دکتر این داروها را به بچه ام داد من نیز کنار تخت ایشان ایستاده بودم بعد از یک ساعت دیدم که پسرم عرق زیادی کرد بطوری که فکر می کردی روی ایشان سطل آبی ریخته باشند دیدم که بچه ام چشماهیش را باز کرد و بلافاصله بلند شد واز من غذا خواست من که تعجب کرده بودم با صدای بلند به پرستار گفتم که بچه ام زنده است و غذا می خواهد پرستار کمی سوپ آورد و من سوپ را به بچه ام دادم و به پرستار ها گفتم که حال پسرم خوب است و من بچه ام را می برم. ولی پرستارها اجازه ندادند و گفتند که باید صبر کنید تا دکتر اجازه بدهد من هم صبر کردم تا دکتر آمد و پسرم را مرخص کرد و با مشکلات زیادی به روستا برگشتم و صلاح این بود که در کودکی ایشان با آن حالی که داشت زنده بماند و مقام شهادت نصیبش شود. [۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا

رده

آخرین تغییر ‏۲۵ آبان ۱۳۹۹، در ‏۱۰:۰۴