99 Malek mohammadi (بحث | مشارکتها) |
|||
| (یک نسخهٔ متوسط توسط کاربر دیگری نشان داده نشده) | |||
| سطر ۲۶: | سطر ۲۶: | ||
| − | محمد تقی خیلی دوست داشت به جبهه برود ولی به خاطر برادرش که تازه به شهادت رسیده بود به او اجازه نمیدادیم. ولی او ناراحت بود و گریه میکرد به همین خاطر دلمان به رحم آمد و به او اجازه دادیم و ایشان برای گذراندن دوره آموزش راهی شدن یک روز بعد از آن وقتی به سپاه رفتیم تا از محمد تقی خبر بگیریم که او را به کجا فرستادند به ما گفتند آموزش به عقب افتاده گفتیم چرا گفتند یکی از اتوبوسهای محل آموزش در راه تصادف کرده و چند نفر هم کشته شدند و من هم به خاطر دلشوره زیادی که داشتم به مقر سپاه رفتم ولی آنها جواب درستی به ما ندادند وقتی به خانه برگشتیم طولی نکشید که از طرف بنیاد شهید آمدند و خبر شهادتش را به ما دادند. | + | محمد تقی خیلی دوست داشت به [[جبهه]] برود ولی به خاطر برادرش که تازه به [[شهادت]] رسیده بود به او اجازه نمیدادیم. ولی او ناراحت بود و گریه میکرد به همین خاطر دلمان به رحم آمد و به او اجازه دادیم و ایشان برای گذراندن دوره آموزش راهی شدن یک روز بعد از آن وقتی به [[سپاه]] رفتیم تا از محمد تقی خبر بگیریم که او را به کجا فرستادند به ما گفتند آموزش به عقب افتاده گفتیم چرا گفتند یکی از اتوبوسهای محل آموزش در راه تصادف کرده و چند نفر هم کشته شدند و من هم به خاطر دلشوره زیادی که داشتم به مقر سپاه رفتم ولی آنها جواب درستی به ما ندادند وقتی به خانه برگشتیم طولی نکشید که از طرف بنیاد [[شهید]] آمدند و خبر شهادتش را به ما دادند. |
| سطر ۴۲: | سطر ۴۲: | ||
یادم هست در دوره آموزش در یکی از روزهایی که ما را برای راهپیمایی طولانی برده بودند و همان شب ما را برای رزم شبانه نیز به داخل دره برده بودند مربی آموزش اعلام کرد به خاطر پیاده روی روز چون خسته شدید چند دقیقه ای را استراحت کنید. در حال استراحت بودیم که ناگهان متوجه صدای تیر شدیم و مربیان ما را هدایت کردند که به سمت کوه برویم وقتی خواستم حرکت کنم متوجه شدم محمد تقی به پشت خوابیده فکر کردم به خاطر خستگی خوابش برده اما هر چه او را صدا زدم او بلند نشد و به خاطر دستور مربی او را رها کردم و به بالای کوه رفتم تا صبح او را ندیدم و بعد متوجه شدم در همان جا که دراز کشیده بود به مقام بالای شهادت نائل گردیده بود. | یادم هست در دوره آموزش در یکی از روزهایی که ما را برای راهپیمایی طولانی برده بودند و همان شب ما را برای رزم شبانه نیز به داخل دره برده بودند مربی آموزش اعلام کرد به خاطر پیاده روی روز چون خسته شدید چند دقیقه ای را استراحت کنید. در حال استراحت بودیم که ناگهان متوجه صدای تیر شدیم و مربیان ما را هدایت کردند که به سمت کوه برویم وقتی خواستم حرکت کنم متوجه شدم محمد تقی به پشت خوابیده فکر کردم به خاطر خستگی خوابش برده اما هر چه او را صدا زدم او بلند نشد و به خاطر دستور مربی او را رها کردم و به بالای کوه رفتم تا صبح او را ندیدم و بعد متوجه شدم در همان جا که دراز کشیده بود به مقام بالای شهادت نائل گردیده بود. | ||
| − | + | <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=22274 سایت یاران رضا]</ref> | |
| − | http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=22274 | + | ==پانویس== |
| + | <references /> | ||
==رده== | ==رده== | ||
{{ترتیبپیشفرض:محمد تقی یوسفی}} | {{ترتیبپیشفرض:محمد تقی یوسفی}} | ||
نسخهٔ کنونی تا ۲۹ دی ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۵۵
کد شهید:6133352
نام :محمدتقی
نام خانوادگی :یوسفی
نام پدر :اسمعیل
محل تولد :بیرجند
تاریخ شهادت :1361/09/02
مکان شهادت :بنددرهبیرجند
تحصیلات :نامشخص
منطقه شهادت :
شغل :
یگان خدمتی :
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت :سایر شهدا
مسئولیت :سایر
گلزار :شماره1
خاطرات
عنوان عشق به جهاد
موضوع عشق به جهاد
راوی فاطمه یوسفی
محمد تقی خیلی دوست داشت به جبهه برود ولی به خاطر برادرش که تازه به شهادت رسیده بود به او اجازه نمیدادیم. ولی او ناراحت بود و گریه میکرد به همین خاطر دلمان به رحم آمد و به او اجازه دادیم و ایشان برای گذراندن دوره آموزش راهی شدن یک روز بعد از آن وقتی به سپاه رفتیم تا از محمد تقی خبر بگیریم که او را به کجا فرستادند به ما گفتند آموزش به عقب افتاده گفتیم چرا گفتند یکی از اتوبوسهای محل آموزش در راه تصادف کرده و چند نفر هم کشته شدند و من هم به خاطر دلشوره زیادی که داشتم به مقر سپاه رفتم ولی آنها جواب درستی به ما ندادند وقتی به خانه برگشتیم طولی نکشید که از طرف بنیاد شهید آمدند و خبر شهادتش را به ما دادند.
عنوان حالات معنوی قبل از شهادت
موضوع حالات معنوي قبل از شهادت
راوی مهدی حبیبی
یادم هست شب آخری که در منطقه آموزش بودیم و قرار بود روز بعدش ما را برای میدان تیر نهایی ببرند مصادف بود با شب جمعه و اکثر بچه هایی که بعد از یک راهپیمایی طولانی خسته شده بودند، خوابیدند محمد تقی و به چند تا از بچه هایی که بیدار بودند گفت بیایید دعای کمیل بخوانید وقتی دعا را تا آخر خواند وتمام شد من رفتم بخوابم که دیدم در تاریکی در حال نوشتن چیزی است وقتی از او پرسیدم چی کار می کنی؟ چیزی نگفت و وقتی نزدیک او شدم متوجه شدم وصیت نامه اش را تنظیم می کند.
عنوان لحظه و نحوه شهادت موضوع لحظه و نحوه شهادت راوی مهدی حبیبی
یادم هست در دوره آموزش در یکی از روزهایی که ما را برای راهپیمایی طولانی برده بودند و همان شب ما را برای رزم شبانه نیز به داخل دره برده بودند مربی آموزش اعلام کرد به خاطر پیاده روی روز چون خسته شدید چند دقیقه ای را استراحت کنید. در حال استراحت بودیم که ناگهان متوجه صدای تیر شدیم و مربیان ما را هدایت کردند که به سمت کوه برویم وقتی خواستم حرکت کنم متوجه شدم محمد تقی به پشت خوابیده فکر کردم به خاطر خستگی خوابش برده اما هر چه او را صدا زدم او بلند نشد و به خاطر دستور مربی او را رها کردم و به بالای کوه رفتم تا صبح او را ندیدم و بعد متوجه شدم در همان جا که دراز کشیده بود به مقام بالای شهادت نائل گردیده بود.
[۱]