شهید حسین مقیسه: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید: 6223801 تاریخ تولد : نام : حسین‌ محل تولد : سبزوار نام خانوادگی : مقیسه‌...» ایجاد کرد)
 
 
(یک نسخهٔ متوسط توسط کاربر دیگری نشان داده نشده)
سطر ۲۷: سطر ۲۷:
 
متن کامل خاطره
 
متن کامل خاطره
  
در آن زمان من کوچک بودم . همراه با حسین و فرمانده بسیج به حین آباد رفتیم . در راه دیدیم که چند نفر دارند مسجد می سازند . یک خدا قوت گفتیم : یک حاج آقایی که دو تا از فرزندانش شهید شده بود . در حال کمک کردن به آنها بود و بیل می زد . گفتم : می خواهید چکار کنید . گفت: از مردم پول جمع کردیم تا در اینجا مسجد بسازیم . حسین ایشان را به فرمانده معرفی کرد. و گفت : ایشان پدر شهید هستند . و در حال ساختن مسجد هستند و من خیلی دوست دارم که به آنها کمک کنم . و حسین به اتفاق دیگر برادران به کمک آنها رفتند.
+
در آن زمان من کوچک بودم . همراه با حسین و فرمانده [[بسیج]] به حین آباد رفتیم . در راه دیدیم که چند نفر دارند [[مسجد]] می سازند . یک خدا قوت گفتیم : یک حاج آقایی که دو تا از فرزندانش [[شهید]] شده بود . در حال کمک کردن به آنها بود و بیل می زد . گفتم : می خواهید چکار کنید . گفت: از مردم پول جمع کردیم تا در اینجا مسجد بسازیم . حسین ایشان را به فرمانده معرفی کرد. و گفت : ایشان پدر شهید هستند . و در حال ساختن مسجد هستند و من خیلی دوست دارم که به آنها کمک کنم . و حسین به اتفاق دیگر برادران به کمک آنها رفتند.
 
شجاعت و شهامت
 
شجاعت و شهامت
 
موضوع شجاعت و شهامت
 
موضوع شجاعت و شهامت
سطر ۳۳: سطر ۳۳:
 
متن کامل خاطره
 
متن کامل خاطره
  
در رابطه با شهادت حسین دوستانش نقل می کردند که ما با حسین بودیم . و هر چه به او گفتیم : حسین جلو نرو أ اطراف ما را محاصره کرده اند. شب که شد ما همه بر گشتیم . اما حسین نیامد . به او گفتیم : امکان دارد اسیر شوی .و دشمن تو را اذیت کند حسین گفت: من اسیر نمی شوم . تا مهمات باشد من هم می جنگم . وقتی هم تمام شد شهید می شوم .
+
در رابطه با [[شهادت]] حسین دوستانش نقل می کردند که ما با حسین بودیم . و هر چه به او گفتیم : حسین جلو نرو أ اطراف ما را محاصره کرده اند. شب که شد ما همه بر گشتیم . اما حسین نیامد . به او گفتیم : امکان دارد اسیر شوی .و دشمن تو را اذیت کند حسین گفت: من اسیر نمی شوم . تا مهمات باشد من هم می جنگم . وقتی هم تمام شد شهید می شوم .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19562 سایت یاران رضا]</ref>
منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19562
+
==پانویس==
 +
<references />

نسخهٔ کنونی تا ‏۶ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۰۱

کد شهید: 6223801 تاریخ تولد : نام : حسین‌ محل تولد : سبزوار نام خانوادگی : مقیسه‌ تاریخ شهادت : 1362/01/22 نام پدر : محمدحسین‌ مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌ گلزار : شهدا خاطرات خواب و رویای دیگران درمورد شهید موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد راوی بتول مقیسه ای متن کامل خاطره

یک بار خواب دیدم . یکی از همسایه هایمان آمد و به من گفت: حسین آمده و در این لحظه حسین را با لباس مشکی دیدم که یک ساک مشکی همراه داشت . و دستش را به در تکیه دادو گفت : پدر کجاست؟ گفتم : رفته زمین راآب بدهد. خواب و رویای دیگران درمورد شهید موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد راوی بتول مقیسه ای متن کامل خاطره

دلم خیلی برای حسین تنگ شده بود . شب او را در خواب دیدم که آمده و سر حال است با برادر و خواهرش احوال پرسی کرد بعد آمد پیش من و گفت : خوب مادر چکار کردی در این مدّت ؟ خندیدم و گفتم : چکار می خواستی بکنم . کار حضرت ایوّب را کردم و او خندید و از خواب بیدار شدم . حالات معنوی خاص موضوع حالات معنوي خاص راوی قدرت مقیسه ای متن کامل خاطره

در آن زمان من کوچک بودم . همراه با حسین و فرمانده بسیج به حین آباد رفتیم . در راه دیدیم که چند نفر دارند مسجد می سازند . یک خدا قوت گفتیم : یک حاج آقایی که دو تا از فرزندانش شهید شده بود . در حال کمک کردن به آنها بود و بیل می زد . گفتم : می خواهید چکار کنید . گفت: از مردم پول جمع کردیم تا در اینجا مسجد بسازیم . حسین ایشان را به فرمانده معرفی کرد. و گفت : ایشان پدر شهید هستند . و در حال ساختن مسجد هستند و من خیلی دوست دارم که به آنها کمک کنم . و حسین به اتفاق دیگر برادران به کمک آنها رفتند. شجاعت و شهامت موضوع شجاعت و شهامت راوی محمد حسین مقیسه ای متن کامل خاطره

در رابطه با شهادت حسین دوستانش نقل می کردند که ما با حسین بودیم . و هر چه به او گفتیم : حسین جلو نرو أ اطراف ما را محاصره کرده اند. شب که شد ما همه بر گشتیم . اما حسین نیامد . به او گفتیم : امکان دارد اسیر شوی .و دشمن تو را اذیت کند حسین گفت: من اسیر نمی شوم . تا مهمات باشد من هم می جنگم . وقتی هم تمام شد شهید می شوم .[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا