شهید محمد خراسانی: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
 
(یک نسخهٔ متوسط توسط کاربر دیگری نشان داده نشده)
سطر ۸: سطر ۸:
  
 
==پانویس==
 
==پانویس==
<references />
+
<references />
 +
==رده==
 +
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد خراسانی}}
 +
[[رده: شهدا]]
 +
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
 +
[[رده: شهدای ایران]]
 +
[[رده: شهدای استان خراسان جنوبی]]
 +
[[رده: شهدای شهرستان فردوس]]

نسخهٔ کنونی تا ‏۱۷ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۴:۵۸

نام : محمد محل تولد : فردوس نام خانوادگی : خراسانی‌ تاریخ شهادت : 1364/11/21 نام پدر : حسین‌ مسئولیت : تخریب‌ خاطرات: محمد خراسانی یکبار برای من تعریف می کرد و می گفت : در عملیات رمضان وقتیکه برادرها حمله را آغاز کردند و خط اول دشمن را شکستند و به خط دوم رسیدند . من ناگهان چشمم به یک پیرمرد افتاد که در خرمشهر به اسارت عراقیها در آمده بود و در این عملیات بدست رزمندگان اسلام آزادشده بود و دیدم که ایشان گریه می کند و هیچ توجه به اینکه آزاد شده است ندارد . با چند تن از برادران دور پیرمرد را گرفتیم و علت را پرسیدم او در حالیکه بلند بلند گریه می کرد . گفت : برادران چگونه گریه نکنم در حالیکه این از خدا بی خبران عراقی جلوی چشم خودم به دختر هفت ساله ام تجاوز کردند . که این مسئله مارا بسیار ناراحت کرد. یادم می آید صبح عملیات عاشورا در منطقة میمک ارتفاعات گرگنی یکی از دوستان آمد و با گریه گفت: محمد خراسانی شهید شده است. من توی آن وضعیت خیلی توجه نکردم، گفتم: کجا شهید شده است؟ گفت: کمی جلوتر. من هم پیش رفتم تا او را پیدا کنم. در حالی که دشمن هم خیلی آتش می ریخت یعنی بعد از خاکریزی زیر آتش مستقیم دشمن بود. جلوتر از برادر دیگری پرسیدم، آقای خراسانی را ندیده اید؟ گفت: چرا الان اینجا بود. برو جلوتر مقداری که آمدم، دوباره از فرد دیگری پرسیدم. گفت: چرا کمی جلوتر برو. خلاصه هی پرسان پرسان رفتم تا رسیدم به محل شهادت ایشان، یادم هست کنار جناره ی شهید محمد خراسانی شهید محمد منتظرین از بچه های گردان کوثر نیز آنجا بود. یک گلوله ی خمپاره120 اصابت کرده بود وسط این دو بزرگوار. وقتی بالای سر این دو شهید رسیدم. شاید چند دقیقه ای گذشت تا توانستم به خودم مسلط شوم. بدن مطهر این دو شهید قطعه قطعه شده بود. دستایشان قطع شده بود، حتی پاهایشان هم جدا شده بود. اسلحه کلاشنکفی که به همراه داشتند نیز تکه تکه شده بود. محمد خراسانی را شناختم. روی زمین نشستم و شروع به جمع کردن این بزرگوار کردم. شاید الان اگر یک همچین حادثه ای پیش آید، نتوانم خودم را کنترل کنم. با محمد صحبت می کردم. محمد تکه کلامش کشمش بود. می گفتم: چطوری کشمش؟ دو تا پا را برداشتم رنگ بادگیرهاشان فرق می کرد. باد گیر آقای منتظری سبز بود و بادگیر آقای خراسانی آبی. دو تکه قطع شده با هم آنجا بود. می گفتم: خوب این مال تو این یکی مال تو. دو تکه دست هم برداشتم یکی سفیدتر بود و آن یکی کمی تیره تر. از روی بادگیرها تشخیص می دادم کدام دست و پا مربوط به کیست؟ خیلی وضعیت رقت باری بود. در آن وضعیت خداوند به انسان یک جسارتی می دهد که آدم تعجه نمی کند، چه کاری دارد انجام می دهد به هر شکل این ها را جمع کردم و بقیه را هم صدا کردم تا کمک کنند و جنازه ها را به عقب انتقال دهیم. یادم است برای مراسم هفت این بزرگوار مرخصی گرفتم و به مشهد آمدم. پدر ایشان به قدری مقاوم و محکم بود که ما از ایشان خجالت می کشیدیم. یک دفعه یکی جلو آمد و گفت: پدر شهید خراسانی با تو کار دارد. ناگهان بدنم لرزید. حتی می ترسیدم پیشش بروم. به هر صورت رفتم پیش ایشان، احوالپرسی کردم. گفت: شنیده ام جنازة پسرم را تو جمع کردی؟ گفتم: بله حاج آقا. پدر آقای خراسانی گفت: بگو ببینم محمد یک پایش نیست، آن پای دیگرش کجاست؟ گفتم: حاج آقا هر چه بوده آورده ایم. گفت: نه یک پای محمد نیست. حالا واقعاً من در آن لحظات که جنازة ایشان را جمع می کردم نمی دانم به من چه می گذشت. ایشان متوجه لرزیدن بدنم شد، من را بوسید. گفت: فکر نکن که می گویم چرا پایش نیست من این را هدیه کردم به علی اکبر امام حسین (ع) چون یک پایش نیست خواستم ببینم که یک وقت توی راه گم نشده باشد. گفتم: نه حاج آقا خاطر جمع باشید، هر چه بوده آورده ام الان می فهمم آن صبری که آن زمان داشتم صبری خدایی بوده است. این هم از خاطره های جانسوز من در جبهه بود.[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا

رده