شهید علی ملکی ۱: تفاوت بین نسخهها
| (۵ نسخههای متوسط توسط ۴ کاربران نشان داده نشده) | |||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
| − | کد شهید: 6012790 | + | کد شهید: 6012790 |
| − | نام : علی | + | |
| − | + | نام : علی | |
| − | + | ||
| − | + | نام خانوادگی : ملکی | |
| − | شغل : دانش آموز | + | |
| + | نام پدر : اماناله | ||
| + | |||
| + | محل تولد : سبزوار | ||
| + | |||
| + | تاریخ شهادت : 1360/12/16 | ||
| + | |||
| + | تحصیلات : نامشخص | ||
| + | |||
| + | شغل : دانش آموز | ||
| + | |||
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. | گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. | ||
| − | نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده | + | |
| + | نوع عضویت : سایر شهدا | ||
| + | |||
| + | مسئولیت : رزمنده | ||
| + | |||
گلزار : بهشتشهدا | گلزار : بهشتشهدا | ||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | علی روز قبل ازاعزام شیرینی تهیه کرده بود وبه خانه آمد شیرینی را تعارف کرد وگفت بخورید این شیرینی شهادت من است وبرای خواهرانش کادو خریده بود. به اوگفتم: شما هنوز نرفته برمی گردی وآنجا جای این حرفها نیست که می زنید. حرف من درست درآمد وهنوز مدتی ازرفتن ایشان نگذشته بود که جنازه اش را برای ما آوردند. | + | =خاطرات== |
| − | + | ||
| − | موضوع وطن دوستي | + | |
| − | راوی امان الله ملکی | + | * موضوع: اولين اعزام |
| − | + | ||
| + | یک روزصبح که [[بسیج]] رفتم یک فرم برای اعزام به جبهه گرفتم تا به [[جبهه]] بروم وقتی به خانه رسیدم به خاطراینکه سواد درستی نداشتم فرم را روی طاقچه گذاشتم و منتظرشدم تا علی بیاید وآن را پرکند وقتی علی آمد زرنگی کرد و فرم را به نام خودش نوشت و به من داد تا امضا کنم بعد ازاینکه امضا کردم گفت: حالا من می توانم به جبهه بروم چون شما رضایت داده اید آن موقع متوجه شدم که او اسم خودش را نوشته است. بعد از ده روز از آن ماجرا به منطقه اعزام شد و طولی نکشید که خبرشهادتش را برای ما آوردند. راوی امان الله ملکی | ||
| + | |||
| + | |||
| + | * موضوع: وطن دوستي | ||
| + | |||
| + | علی روز قبل ازاعزام شیرینی تهیه کرده بود وبه خانه آمد شیرینی را تعارف کرد وگفت بخورید این شیرینی [[شهادت]] من است وبرای خواهرانش کادو خریده بود. به اوگفتم: شما هنوز نرفته برمی گردی وآنجا جای این حرفها نیست که می زنید. حرف من درست درآمد وهنوز مدتی ازرفتن ایشان نگذشته بود که جنازه اش را برای ما آوردند. راوی ربابه وفایی | ||
| + | |||
| + | |||
| + | * موضوع: وطن دوستي | ||
| + | |||
| + | علی به خاطراینکه یک مدت کوتاهی در گروههای ضد انقلاب شرکت می کرد خیلی ها بازگشتن او را به آغوش حزب ا... باور نمی کردند تا اینکه خواست به جبهه برود خواهرش به او می گفت چه شده شما که می گفتید اینها به خاطر دفاع از وطن نمی روند و به خاطر منظور دیگری به جبهه می روند حالا خودت می خواهی بروی؟ گفت: من در آن زمان اشتباه می کردم حالا می خواهم به جبهه بروم و از هر رزمنده ای که دیدم عذر خواهی کنم و اگر به درجه شهادت رسیدم ازشهیدان نیز عذر خواهی و حلالیت می طلبم. راوی امان الله ملکی | ||
| + | |||
| − | |||
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19652 سایت یاران رضا]</ref> | <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19652 سایت یاران رضا]</ref> | ||
==پانویس== | ==پانویس== | ||
<references /> | <references /> | ||
==رده== | ==رده== | ||
| + | {{ترتیبپیشفرض:علی ملکی}} | ||
| + | [[رده: شهدا]] | ||
| + | [[رده: شهدای دفاع مقدس]] | ||
| + | [[رده: شهدای ایران]] | ||
| + | [[رده: شهدای استان خراسان رضوی]] | ||
| + | [[رده: شهدای شهرستان سبزوار]] | ||
نسخهٔ کنونی تا ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۰۵:۴۰
کد شهید: 6012790
نام : علی
نام خانوادگی : ملکی
نام پدر : اماناله
محل تولد : سبزوار
تاریخ شهادت : 1360/12/16
تحصیلات : نامشخص
شغل : دانش آموز
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت : سایر شهدا
مسئولیت : رزمنده
گلزار : بهشتشهدا
خاطرات=
- موضوع: اولين اعزام
یک روزصبح که بسیج رفتم یک فرم برای اعزام به جبهه گرفتم تا به جبهه بروم وقتی به خانه رسیدم به خاطراینکه سواد درستی نداشتم فرم را روی طاقچه گذاشتم و منتظرشدم تا علی بیاید وآن را پرکند وقتی علی آمد زرنگی کرد و فرم را به نام خودش نوشت و به من داد تا امضا کنم بعد ازاینکه امضا کردم گفت: حالا من می توانم به جبهه بروم چون شما رضایت داده اید آن موقع متوجه شدم که او اسم خودش را نوشته است. بعد از ده روز از آن ماجرا به منطقه اعزام شد و طولی نکشید که خبرشهادتش را برای ما آوردند. راوی امان الله ملکی
- موضوع: وطن دوستي
علی روز قبل ازاعزام شیرینی تهیه کرده بود وبه خانه آمد شیرینی را تعارف کرد وگفت بخورید این شیرینی شهادت من است وبرای خواهرانش کادو خریده بود. به اوگفتم: شما هنوز نرفته برمی گردی وآنجا جای این حرفها نیست که می زنید. حرف من درست درآمد وهنوز مدتی ازرفتن ایشان نگذشته بود که جنازه اش را برای ما آوردند. راوی ربابه وفایی
- موضوع: وطن دوستي
علی به خاطراینکه یک مدت کوتاهی در گروههای ضد انقلاب شرکت می کرد خیلی ها بازگشتن او را به آغوش حزب ا... باور نمی کردند تا اینکه خواست به جبهه برود خواهرش به او می گفت چه شده شما که می گفتید اینها به خاطر دفاع از وطن نمی روند و به خاطر منظور دیگری به جبهه می روند حالا خودت می خواهی بروی؟ گفت: من در آن زمان اشتباه می کردم حالا می خواهم به جبهه بروم و از هر رزمنده ای که دیدم عذر خواهی کنم و اگر به درجه شهادت رسیدم ازشهیدان نیز عذر خواهی و حلالیت می طلبم. راوی امان الله ملکی