| (یک نسخهٔ متوسط توسط کاربر دیگری نشان داده نشده) | |||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
| − | + | ||
کد شهید : 6618746 | کد شهید : 6618746 | ||
| سطر ۲۷: | سطر ۲۷: | ||
| − | حالات معنوي قبل از شهادت | + | * موضوع: حالات معنوي قبل از شهادت |
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | به خاطر دارم، آخرین باری که بابا محمد به مرخصی آمده بود، حال و هوای دیگری داشت . گویی به او الهام شده بود که به [[شهادت]] می رسد . شب قبل از این که عازم [[جبهه]] شود ، به عکاسی رفت و یک عکس یادگاری از خودش گرفت و مقداری گل در چارچوب قاب عکس گذاشته بود و به من گفت : مادر جان این بار که به [[جبهه]] بروم [[شهید]] می شوم و این عکس را هم برای شهادتم آماده کرده ام . راوی فاطمه مرادی مقدم | |
| − | |||
| + | * موضوع: فکاهي شوخ طبعي | ||
| + | به یاد دارم یک شب حدود ساعت دوازده در حیاط منزل خوابیده بودم یک مرتبه متوجه شدم که تمام لباسهایم خیس شد . از خواب پریدم و دیدم که محمد به عنوان شوخی یک پارچ آب روی لباسهایم خالی کرده و من هم بلند شدم و شلنگ آب را بر روی محمد گرفتم و تمام بدنش را خیس کردم و این بهترین خاطره ای بود که از برادرم به یاد داشتم . راوی محسن منصوریان | ||
| − | |||
| + | * موضوع: پيش بيني شهادت | ||
| + | بابا محمد خودش را برای شهادت آماده کرده بود ، قبل از شهادتش عکس گرفته بود و در قاب عکس نصب کرده بود و تعدادی گل در چارچوب قاب عکس گذاشته بود و می گفت من شهید میشوم و این عکس را برای شهادتم آماده کردم . راوی فاطمه مرادی مقدم | ||
| − | |||
| − | + | * موضوع: فکاهي شوخ طبعي | |
| + | ساعت 12 شب بود در حیاط منزل خوابیده بودم یک مرتبه متوجه شدم که تمام لباسهایم خیس شده است ، وقتی از خواب بلند شدم دیدم محمد آمده و به عنوان شوخی یک پارچ آب روی لباسهایم ریخته بود . ایشان از ماموریت آمده بود . راوی حسن منصوریان | ||
| − | + | <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2019722 سایت یاران رضا]</ref> | |
==پانویس== | ==پانویس== | ||
| − | + | <references /> | |
| + | ==رده== | ||
نسخهٔ کنونی تا ۹ اسفند ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۲۰
کد شهید : 6618746
نام : بابا محمد
نام خانوادگی : منصوریان
نام پدر : علی
محل تولد : درگز
تاریخ شهادت : 1366/11/22
مکان شهادت : تایباد
تحصیلات : نامشخص
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .
نوع عضویت : سایر شهدا
مسئولیت : سایر
خاطرات
- موضوع: حالات معنوي قبل از شهادت
به خاطر دارم، آخرین باری که بابا محمد به مرخصی آمده بود، حال و هوای دیگری داشت . گویی به او الهام شده بود که به شهادت می رسد . شب قبل از این که عازم جبهه شود ، به عکاسی رفت و یک عکس یادگاری از خودش گرفت و مقداری گل در چارچوب قاب عکس گذاشته بود و به من گفت : مادر جان این بار که به جبهه بروم شهید می شوم و این عکس را هم برای شهادتم آماده کرده ام . راوی فاطمه مرادی مقدم
- موضوع: فکاهي شوخ طبعي
به یاد دارم یک شب حدود ساعت دوازده در حیاط منزل خوابیده بودم یک مرتبه متوجه شدم که تمام لباسهایم خیس شد . از خواب پریدم و دیدم که محمد به عنوان شوخی یک پارچ آب روی لباسهایم خالی کرده و من هم بلند شدم و شلنگ آب را بر روی محمد گرفتم و تمام بدنش را خیس کردم و این بهترین خاطره ای بود که از برادرم به یاد داشتم . راوی محسن منصوریان
- موضوع: پيش بيني شهادت
بابا محمد خودش را برای شهادت آماده کرده بود ، قبل از شهادتش عکس گرفته بود و در قاب عکس نصب کرده بود و تعدادی گل در چارچوب قاب عکس گذاشته بود و می گفت من شهید میشوم و این عکس را برای شهادتم آماده کردم . راوی فاطمه مرادی مقدم
- موضوع: فکاهي شوخ طبعي
ساعت 12 شب بود در حیاط منزل خوابیده بودم یک مرتبه متوجه شدم که تمام لباسهایم خیس شده است ، وقتی از خواب بلند شدم دیدم محمد آمده و به عنوان شوخی یک پارچ آب روی لباسهایم ریخته بود . ایشان از ماموریت آمده بود . راوی حسن منصوریان