99 Malek mohammadi (بحث | مشارکتها) |
|||
| (یک نسخهٔ متوسط توسط کاربر دیگری نشان داده نشده) | |||
| سطر ۲۳: | سطر ۲۳: | ||
راوی محمد بخشی | راوی محمد بخشی | ||
| − | به یاد دارم یک روز یکی از دوستانم به نام مهدی رزاقی آمد و گفت : هر که می خواهد بیاید جبهه بسم الله بعد ده و دوازده نفری تصمیم گرفتند که به جبهه برویم ، توی ماشین نشستیم و به بهانه رفتن به گلمکان آنجا جلسه است به طرف جبهه راه افتادیم که در بین راه شهید زارع زاده را دیدیم که در مزرعه مشغول درو کردن است . صدا کردم ابو الفضل ما رفتیم یک دفعه دیدم جیغ کشید و گفت : جان من باستید به مهدی اشاره کردم که ماشین را نگه دار ، خلاصه ابوالفضل داس و کیسه و مال را رها کرد و آمد و توی ماشین نشست . گفت : کجا می خواهید بروید . گفتیم : می خواهیم برویم جبهه ، گفت : به خدا من هم همراه شما می آیم . گفتم : برو بابا مالتان را جمع کن گفت : به قبر ولش کن ، خودشان بر می گردند . به هر حال با اصرار فراوان سوار ماشین شد و همراه ما آمد . تا اینکه به گلمکان رسیدیم ، آنجا برای اعزام به جبهه ثبت نام می کردند . آنجا دوستم مهدی رزاقی چند مرتبه گفت : این آقا ابو الفضل بچه است و سنی ندارد و نیز بدون اجازه پدر و مادرش آمده بگو برگردد . به هر حال هر کار کردیم ابو الفضل راضی به برگشت نشد و همراه ما به پادگان ظفر در ایلام آمد و در عملیات خیبر به فیض شهادت نائل گردید <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10726 سایت یاران رضا]</ref> | + | به یاد دارم یک روز یکی از دوستانم به نام مهدی رزاقی آمد و گفت : هر که می خواهد بیاید جبهه بسم الله بعد ده و دوازده نفری تصمیم گرفتند که به جبهه برویم ، توی ماشین نشستیم و به بهانه رفتن به گلمکان آنجا جلسه است به طرف جبهه راه افتادیم که در بین راه [[شهید زارع زاده]] را دیدیم که در مزرعه مشغول درو کردن است . صدا کردم ابو الفضل ما رفتیم یک دفعه دیدم جیغ کشید و گفت : جان من باستید به مهدی اشاره کردم که ماشین را نگه دار ، خلاصه ابوالفضل داس و کیسه و مال را رها کرد و آمد و توی ماشین نشست . گفت : کجا می خواهید بروید . گفتیم : می خواهیم برویم جبهه ، گفت : به خدا من هم همراه شما می آیم . گفتم : برو بابا مالتان را جمع کن گفت : به قبر ولش کن ، خودشان بر می گردند . به هر حال با اصرار فراوان سوار ماشین شد و همراه ما آمد . تا اینکه به گلمکان رسیدیم ، آنجا برای اعزام به جبهه ثبت نام می کردند . آنجا دوستم مهدی رزاقی چند مرتبه گفت : این آقا ابو الفضل بچه است و سنی ندارد و نیز بدون اجازه پدر و مادرش آمده بگو برگردد . به هر حال هر کار کردیم ابو الفضل راضی به برگشت نشد و همراه ما به [[پادگان ظفر]] در [[ایلام]] آمد و در [[عملیات خیبر]] به فیض [[شهادت]] نائل گردید <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10726 سایت یاران رضا]</ref> |
==پانویس== | ==پانویس== | ||
<references /> | <references /> | ||
| + | ==رده== | ||
| + | {{ترتیبپیشفرض: ابوالفضل زارع زاده}} | ||
| + | [[رده: شهدا]] | ||
| + | [[رده: شهدای دفاع مقدس]] | ||
| + | [[رده: شهدای ایران]] | ||
| + | [[رده: شهدای استان خراسان رضوی]] | ||
| + | [[رده: شهدای شهرستان چناران]] | ||
نسخهٔ کنونی تا ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۰۵:۳۰
کد شهید:6211998
نام :ابوالفضل
نام خانوادگی :زارعزاده
نام پدر :رحمتاله
محل تولد :چناران
تاریخ شهادت :1362/12/12
مکان شهادت :
تحصیلات :نامشخص
منطقه شهادت :
شغل :
یگان خدمتی :
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت :سایر شهدا
مسئولیت :رزمنده
گلزار :بهشتزینب
خاطرات
عنوان اولین اعزام موضوع اولين اعزام راوی محمد بخشی
به یاد دارم یک روز یکی از دوستانم به نام مهدی رزاقی آمد و گفت : هر که می خواهد بیاید جبهه بسم الله بعد ده و دوازده نفری تصمیم گرفتند که به جبهه برویم ، توی ماشین نشستیم و به بهانه رفتن به گلمکان آنجا جلسه است به طرف جبهه راه افتادیم که در بین راه شهید زارع زاده را دیدیم که در مزرعه مشغول درو کردن است . صدا کردم ابو الفضل ما رفتیم یک دفعه دیدم جیغ کشید و گفت : جان من باستید به مهدی اشاره کردم که ماشین را نگه دار ، خلاصه ابوالفضل داس و کیسه و مال را رها کرد و آمد و توی ماشین نشست . گفت : کجا می خواهید بروید . گفتیم : می خواهیم برویم جبهه ، گفت : به خدا من هم همراه شما می آیم . گفتم : برو بابا مالتان را جمع کن گفت : به قبر ولش کن ، خودشان بر می گردند . به هر حال با اصرار فراوان سوار ماشین شد و همراه ما آمد . تا اینکه به گلمکان رسیدیم ، آنجا برای اعزام به جبهه ثبت نام می کردند . آنجا دوستم مهدی رزاقی چند مرتبه گفت : این آقا ابو الفضل بچه است و سنی ندارد و نیز بدون اجازه پدر و مادرش آمده بگو برگردد . به هر حال هر کار کردیم ابو الفضل راضی به برگشت نشد و همراه ما به پادگان ظفر در ایلام آمد و در عملیات خیبر به فیض شهادت نائل گردید [۱]