Raesipoor98 (بحث | مشارکتها) |
|||
| (۶ نسخههای متوسط توسط ۴ کاربران نشان داده نشده) | |||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
| + | {{جعبه اطلاعات افراد نظامی | ||
| + | |نام فرد = عید محمد موذن | ||
| + | |تصویر =19944.jpg | ||
| + | |توضیح تصویر = | ||
| + | |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی | ||
| + | |شهرت = | ||
| + | |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]] | ||
| + | |تولد =[[کاشمر]] | ||
| + | |شهادت = [[1360/07/05]] | ||
| + | |وفات = | ||
| + | |مرگ = | ||
| + | |محل دفن = | ||
| + | |مفقود = | ||
| + | |جانباز = | ||
| + | |اسارت = | ||
| + | |نیرو = | ||
| + | |یگانهای خدمت = | ||
| + | |طول خدمت = | ||
| + | |درجه = | ||
| + | |سمتها =[[رزمنده]] | ||
| + | |جنگها = [[جنگ ایران و عراق]] | ||
| + | |نشانهای لیاقت = | ||
| + | |عملیات = | ||
| + | |فعالیتها = | ||
| + | |تحصیلات = | ||
| + | |تخصصها = | ||
| + | |شغل = | ||
| + | |خانواده = نام پدر:موسی | ||
| + | }} | ||
| − | کد شهید: 6012912 | + | کد شهید: 6012912 |
| − | نام : عیدمحمد | + | |
| − | + | نام : عیدمحمد | |
| − | + | ||
| − | + | نام خانوادگی : موذن | |
| − | + | ||
| + | نام پدر : موسی | ||
| + | |||
| + | محل تولد : کاشمر | ||
| + | |||
| + | تاریخ شهادت : 1360/07/05 | ||
| + | |||
| + | تحصیلات : نامشخص | ||
| + | |||
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. | گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. | ||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | + | نوع عضویت : سایر شهدا | |
| − | خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید | + | |
| − | + | مسئولیت : رزمنده | |
| − | راوی | + | |
| − | + | ||
| + | ==خاطرات== | ||
| + | |||
| + | * موضوع: انس باقران-تقید به پیروی | ||
| + | |||
| + | موسی بعد از اینکه برادرم عیدمحمد به [[شهادت]] رسیده بود و جنازهاش را به کاشمر آورده بودند من برای زیارتش به سردخانه [[شهید مدرس]] کاشمر رفتم و جیب لباسهای [[شهید]] را بررسی کردم که یک جلد [[قرآن]] کریم کوچک در جیبش بود و جالب اینکه زمانیکه قرآن را باز کردم متوجه شدم حاشیههای قرآن که معمولاً سفید است سوخته اما به خطوط قرآن و آیههای اول اصلاً آسیبی نرسیده بود و کلمات قرآن سالم بود. موضوع: 1- انس با قرآن 2- وقایع غیر طبیعی، معجزات جنگ. راوی محمد مؤذن | ||
| + | |||
| + | |||
| + | * موضوع: خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید | ||
| + | |||
| + | زمانیکه برادرم عید محمد جبهه بود و هنوز به شهادت نرسیده بود یک شب در صحرا به همراه پدرم مشغول آبیاری زمینها بودیم که پدرم به من گفت حالا چند لحظهای بخواب پدرم نشسته بود و من سرم را بر روی زانوی پدرم گذاشتم و فوراً خوابم برد بعد خواب دیدم یک کبوتر سفید آمد و روی دستم نشست و من او را نوازش کردم و دوباره به طرف آسمان پرواز کرد و من هم او را نگاه کردم یکدفعه دیدم کبوتر را در هوا با تیر زدند در همین حال پدرم مرا بیدار کرد و با خودم گفتم حتماً برادرم شهید شد که بعد از 48 ساعت خبر شهادتش را به ما دادند. راوی محمد مؤذن | ||
| + | |||
| + | |||
| + | * موضوع: تولد و کودکی | ||
| + | |||
| + | در گذشتهها که امکانات فعلی نبود و مردم در تابستان، شبها برای استفاده از هوای سرد بر روی پشتبامها میرفتند و در روی بام میخوابیدند یک شب روی پشتبام خوابیده بودیم و این عیدمحمد هنوز شیر خوار بود داشتم به او شیر میدادم که خودم خوابم برده بود و این بچه غلتیده بود از روی بام افتاده بود داخل حیاط در این حادثه الحمدالله به او آسیبی نرسیده بود و خداوند او را برای مصلحتی که خود تبارک و تعالیاش داشت حفظ نمود. راوی عصمت روحانی | ||
| + | |||
| + | |||
| + | * موضوع: تولد و کودکی | ||
| − | + | زمانیکه عیدمحمد فرزند دو، سه سالهای بود بیماری سرخه به روستای ما آمد و عیدمحمد را بیماری سرخه سختی گرفت در آن زمان هم وقتی سرخه آمد بیشتر بچهها جانشان را میدادند و از بین میرفتند چون هنوز آبله کوبی علیه سرخه شروع نشده بود حال این بچه بسیار بد شد وناامید بودیم و او را رو به قبله خواباندم و گریه میکردم و متوسل به خداوند تبارک و تعالی شدم گریه میکردم که همسایهها آمدند و جمع شدند بعداً آنجا یک نفر یک دوائی داد و حالش بهتر شد و خوب شد و قسمت این بود که در جهاد فی سبیلالله به درجهی [[شهادت]] نائل گردد. راوی عصمت روحانی | |
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | راوی | + | |
| − | + | ||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19944 سایت یاران رضا]</ref> | <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19944 سایت یاران رضا]</ref> | ||
==پانویس== | ==پانویس== | ||
<references /> | <references /> | ||
| + | ==نگارخانه تصاویر== | ||
| + | [[File:19944.jpg]] | ||
==رده== | ==رده== | ||
| + | {{ترتیبپیشفرض:عبد محمد موذن}} | ||
| + | [[رده: شهدا]] | ||
| + | [[رده: شهدای دفاع مقدس]] | ||
| + | [[رده: شهدای ایران]] | ||
| + | [[رده: شهدای استان خراسان رضوی]] | ||
| + | [[رده: شهدای شهرستان کاشمر]] | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۶ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۳۶
| عید محمد موذن | |
|---|---|
![]() | |
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | کاشمر |
| شهادت | 1360/07/05 |
| سمتها | رزمنده |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| خانواده | نام پدر:موسی |
کد شهید: 6012912
نام : عیدمحمد
نام خانوادگی : موذن
نام پدر : موسی
محل تولد : کاشمر
تاریخ شهادت : 1360/07/05
تحصیلات : نامشخص
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت : سایر شهدا
مسئولیت : رزمنده
خاطرات
- موضوع: انس باقران-تقید به پیروی
موسی بعد از اینکه برادرم عیدمحمد به شهادت رسیده بود و جنازهاش را به کاشمر آورده بودند من برای زیارتش به سردخانه شهید مدرس کاشمر رفتم و جیب لباسهای شهید را بررسی کردم که یک جلد قرآن کریم کوچک در جیبش بود و جالب اینکه زمانیکه قرآن را باز کردم متوجه شدم حاشیههای قرآن که معمولاً سفید است سوخته اما به خطوط قرآن و آیههای اول اصلاً آسیبی نرسیده بود و کلمات قرآن سالم بود. موضوع: 1- انس با قرآن 2- وقایع غیر طبیعی، معجزات جنگ. راوی محمد مؤذن
- موضوع: خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید
زمانیکه برادرم عید محمد جبهه بود و هنوز به شهادت نرسیده بود یک شب در صحرا به همراه پدرم مشغول آبیاری زمینها بودیم که پدرم به من گفت حالا چند لحظهای بخواب پدرم نشسته بود و من سرم را بر روی زانوی پدرم گذاشتم و فوراً خوابم برد بعد خواب دیدم یک کبوتر سفید آمد و روی دستم نشست و من او را نوازش کردم و دوباره به طرف آسمان پرواز کرد و من هم او را نگاه کردم یکدفعه دیدم کبوتر را در هوا با تیر زدند در همین حال پدرم مرا بیدار کرد و با خودم گفتم حتماً برادرم شهید شد که بعد از 48 ساعت خبر شهادتش را به ما دادند. راوی محمد مؤذن
- موضوع: تولد و کودکی
در گذشتهها که امکانات فعلی نبود و مردم در تابستان، شبها برای استفاده از هوای سرد بر روی پشتبامها میرفتند و در روی بام میخوابیدند یک شب روی پشتبام خوابیده بودیم و این عیدمحمد هنوز شیر خوار بود داشتم به او شیر میدادم که خودم خوابم برده بود و این بچه غلتیده بود از روی بام افتاده بود داخل حیاط در این حادثه الحمدالله به او آسیبی نرسیده بود و خداوند او را برای مصلحتی که خود تبارک و تعالیاش داشت حفظ نمود. راوی عصمت روحانی
- موضوع: تولد و کودکی
زمانیکه عیدمحمد فرزند دو، سه سالهای بود بیماری سرخه به روستای ما آمد و عیدمحمد را بیماری سرخه سختی گرفت در آن زمان هم وقتی سرخه آمد بیشتر بچهها جانشان را میدادند و از بین میرفتند چون هنوز آبله کوبی علیه سرخه شروع نشده بود حال این بچه بسیار بد شد وناامید بودیم و او را رو به قبله خواباندم و گریه میکردم و متوسل به خداوند تبارک و تعالی شدم گریه میکردم که همسایهها آمدند و جمع شدند بعداً آنجا یک نفر یک دوائی داد و حالش بهتر شد و خوب شد و قسمت این بود که در جهاد فی سبیلالله به درجهی شهادت نائل گردد. راوی عصمت روحانی
