Mehtari9705 (بحث | مشارکتها) (صفحهای جدید حاوی «شهید محمد محمدرضاخانی تاریخ تولد :1331/12/13 تاریخ شهادت : 1362/01/11 محل شهادت : نامشخ...» ایجاد کرد) |
Jafarnezhad98 (بحث | مشارکتها) |
||
| (۳ نسخههای متوسط توسط ۳ کاربران نشان داده نشده) | |||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
| + | {{جعبه اطلاعات افراد نظامی | ||
| + | |نام فرد = محمد محمدرضاخانی | ||
| + | |تصویر =6222231 (1).jpg | ||
| + | |توضیح تصویر = | ||
| + | |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی | ||
| + | |شهرت = | ||
| + | |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]] | ||
| + | |تولد =[[1331/12/13]] | ||
| + | |شهادت = [[1362/01/11]] | ||
| + | |وفات = | ||
| + | |مرگ = | ||
| + | |محل دفن =[[کرمان مرکزی]] | ||
| + | |مفقود = | ||
| + | |جانباز = | ||
| + | |اسارت = | ||
| + | |نیرو = | ||
| + | |یگانهای خدمت = | ||
| + | |طول خدمت = | ||
| + | |درجه = | ||
| + | |سمتها = | ||
| + | |جنگها = [[جنگ ایران و عراق]] | ||
| + | |نشانهای لیاقت = | ||
| + | |عملیات = | ||
| + | |فعالیتها = | ||
| + | |تحصیلات = | ||
| + | |تخصصها = | ||
| + | |شغل = | ||
| + | |خانواده = نام پدر: | ||
| + | }} | ||
| + | |||
| + | |||
شهید محمد محمدرضاخانی | شهید محمد محمدرضاخانی | ||
| + | |||
تاریخ تولد :1331/12/13 | تاریخ تولد :1331/12/13 | ||
| + | |||
تاریخ شهادت : 1362/01/11 | تاریخ شهادت : 1362/01/11 | ||
| + | |||
محل شهادت : نامشخص | محل شهادت : نامشخص | ||
| + | |||
محل آرامگاه :کرمان - کرمان مرکزی | محل آرامگاه :کرمان - کرمان مرکزی | ||
| − | خاطرات | + | ==خاطرات== |
خاطراتی از زبان دختر استوار محمد محمد رضا خاني | خاطراتی از زبان دختر استوار محمد محمد رضا خاني | ||
| − | من سه سال و نيم بیشتر نداشتم كه پدرم براي آخرين بار به جبهه رفت؛ بنابراين چيز زیادی در ذهنم نيست مگر چيزهايي كه در ذهن يك | + | من سه سال و نيم بیشتر نداشتم كه پدرم براي آخرين بار به جبهه رفت؛ بنابراين چيز زیادی در ذهنم نيست مگر چيزهايي كه در ذهن يك بچه ي كوچك مي ماند؛ همان چيزهايي كه بچه ها را خوشحال يا ناراحت مي كند. |
| − | پدر، هميشه ما را جمع | + | پدر، هميشه ما را جمع مي كرد و با ما بازي مي كرد. با ماشين دور خيابان ها و پارك ها مي گشتيم و هرچه مي خواستيم برايمان مي خريد. يك چادر نماز برايم خريده بود و هر وقت نماز مي خواند، اين چادر را سر من مي كرد. ما با هم خيلي عكس گرفتيم از جشن هاي تولدم نيز عكس زياد دارم. |
| − | وقتي پدرم براي آخرين بار | + | وقتي پدرم براي آخرين بار مي خواست به جبهه برود، صبح خيلي زود، مامانم مرا از خواب بيدار كرد تا با او خداحافظي كنم. افسوس كه نمي دانستم آخرين خداحافظي است. و گرنه امكان نداشت بگذارم برود؛ ولي بايد بگويم حتي اگر من بزرگ بودم هم نمي توانستم جلوي او را بگيرم؛ او تصميم خود را گرفته بود و با خداي خود عهد بسته بود كه جان خويش را در راهش قرباني كند. عهدشكني در اسلام نيست. |
| − | وقتي هم كه در تاريخ 1362/01/10 در مهران شهيد شد و | + | وقتي هم كه در تاريخ [[1362/01/10]] در [[مهران]] [[شهيد]] شد و جنازه اش را به كرمان آوردند، به خواب ابدي فرو رفته بود؛ با لبخندي بر روي لبانش؛ لباني كه سال ها ذكر معبود را گفته بودند، لباني كه بارها از خدا خواسته بودند كه پدر، به بزرگترين آرزوي ديرينه ي خود رسيده بود آيا جاي لبخند زدن نداشت؟! لبخندي كه هزاران پيام داشت. او به ديدار معبود رفت؛ معبودي كه سال ها انتظار ديدنش را داشت. |
| − | پدرم در 18 ماهي كه در | + | پدرم در 18 ماهي كه در جبهه ها حضور داشت، بيشتر اوقات زيارت قبور ائمه اطهار را در خواب مي ديد؛ مخصوصاً كربلا و نجف را؛ به همين عشق و آرزو بود تا به [[شهادت]] رسيد. |
| − | او | + | او مي گفت: يك بار با اتوبوس از [[كرمانشاه]] حركت كرده بود تا به مرخصي چند روزي براي ديدن ما بيايد. در راه كه اتوبوس براي غذا خوردن توقف مي كند، او پياده مي شود تا نمازش را خوانده و شام بخورد ولي هنگامي كه از رستوران بيرون مي آيد، مي بيند اتوبوس او را جا گذاشته و رفته است. به ناچار با اتوبوس ديگري راه مي افتد. آنها پس از طي مسافتي با راه بندان جاده مواجه مي شوند و هنگامي كه پياده مي شوند مي بينند همان اتوبوسي كه او را جا گذاشته، تصادف كرده و كليه ي سرنشينان آن كشته شده اند و به اين ترتيب خداوند نمي خواست پدرم در آن حادثه كشته شود. او لايق «شهادت» بود.<ref>[http://www.ajashohada.ir/home/martyrdetails/24085 سایت شهدای ارتش]</ref> |
| + | ==نگارخانه تصاویر== | ||
| + | <gallery> | ||
| + | |||
| + | Image:6222231 (1).jpg | ||
| − | + | </gallery> | |
| − | + | ==پانویس== | |
| + | <references /> | ||
| + | ==رده== | ||
| + | {{ترتیبپیشفرض: محمد محمدرضاخانی}} | ||
| + | [[رده: شهدا]] | ||
| + | [[رده: شهدای دفاع مقدس]] | ||
| + | [[رده: شهدای ایران]] | ||
| + | [[رده: شهدای استان کرمان]] | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۲ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۳۱
| محمد محمدرضاخانی | |
|---|---|
| | |
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | 1331/12/13 |
| شهادت | 1362/01/11 |
| محل دفن | کرمان مرکزی |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| خانواده | نام پدر: |
شهید محمد محمدرضاخانی
تاریخ تولد :1331/12/13
تاریخ شهادت : 1362/01/11
محل شهادت : نامشخص
محل آرامگاه :کرمان - کرمان مرکزی
خاطرات
خاطراتی از زبان دختر استوار محمد محمد رضا خاني من سه سال و نيم بیشتر نداشتم كه پدرم براي آخرين بار به جبهه رفت؛ بنابراين چيز زیادی در ذهنم نيست مگر چيزهايي كه در ذهن يك بچه ي كوچك مي ماند؛ همان چيزهايي كه بچه ها را خوشحال يا ناراحت مي كند. پدر، هميشه ما را جمع مي كرد و با ما بازي مي كرد. با ماشين دور خيابان ها و پارك ها مي گشتيم و هرچه مي خواستيم برايمان مي خريد. يك چادر نماز برايم خريده بود و هر وقت نماز مي خواند، اين چادر را سر من مي كرد. ما با هم خيلي عكس گرفتيم از جشن هاي تولدم نيز عكس زياد دارم. وقتي پدرم براي آخرين بار مي خواست به جبهه برود، صبح خيلي زود، مامانم مرا از خواب بيدار كرد تا با او خداحافظي كنم. افسوس كه نمي دانستم آخرين خداحافظي است. و گرنه امكان نداشت بگذارم برود؛ ولي بايد بگويم حتي اگر من بزرگ بودم هم نمي توانستم جلوي او را بگيرم؛ او تصميم خود را گرفته بود و با خداي خود عهد بسته بود كه جان خويش را در راهش قرباني كند. عهدشكني در اسلام نيست. وقتي هم كه در تاريخ 1362/01/10 در مهران شهيد شد و جنازه اش را به كرمان آوردند، به خواب ابدي فرو رفته بود؛ با لبخندي بر روي لبانش؛ لباني كه سال ها ذكر معبود را گفته بودند، لباني كه بارها از خدا خواسته بودند كه پدر، به بزرگترين آرزوي ديرينه ي خود رسيده بود آيا جاي لبخند زدن نداشت؟! لبخندي كه هزاران پيام داشت. او به ديدار معبود رفت؛ معبودي كه سال ها انتظار ديدنش را داشت. پدرم در 18 ماهي كه در جبهه ها حضور داشت، بيشتر اوقات زيارت قبور ائمه اطهار را در خواب مي ديد؛ مخصوصاً كربلا و نجف را؛ به همين عشق و آرزو بود تا به شهادت رسيد. او مي گفت: يك بار با اتوبوس از كرمانشاه حركت كرده بود تا به مرخصي چند روزي براي ديدن ما بيايد. در راه كه اتوبوس براي غذا خوردن توقف مي كند، او پياده مي شود تا نمازش را خوانده و شام بخورد ولي هنگامي كه از رستوران بيرون مي آيد، مي بيند اتوبوس او را جا گذاشته و رفته است. به ناچار با اتوبوس ديگري راه مي افتد. آنها پس از طي مسافتي با راه بندان جاده مواجه مي شوند و هنگامي كه پياده مي شوند مي بينند همان اتوبوسي كه او را جا گذاشته، تصادف كرده و كليه ي سرنشينان آن كشته شده اند و به اين ترتيب خداوند نمي خواست پدرم در آن حادثه كشته شود. او لايق «شهادت» بود.[۱]