شهید دادالله دهقان شیبانی: تفاوت بین نسخه‌ها

 
(یک نسخهٔ متوسط توسط کاربر دیگری نشان داده نشده)
سطر ۳: سطر ۳:
 
نام پدر : -
 
نام پدر : -
  
محل تولد: ش ی راز
+
محل تولد: شیراز
  
 
[[تاریخ تولد: ۴۷]]
 
[[تاریخ تولد: ۴۷]]
سطر ۹: سطر ۹:
 
[[تاریخ شهادت: ۹۳/۴/۲]]
 
[[تاریخ شهادت: ۹۳/۴/۲]]
  
محل شهادت: حما، سور ی ه
+
محل شهادت: حما، سوریه
  
محل دفن: ش ی راز
+
محل دفن: شیراز
  
وصعبت تاهل: متاهل
+
وصعیت تاهل: متاهل
  
 
تعداد فرزندان: -
 
تعداد فرزندان: -
سطر ۱۹: سطر ۱۹:
 
==زندگینامه==
 
==زندگینامه==
  
شه ی د دادالله (ماشاءالله) دهقان ش ی بان ی متولد ۱۳۴۷ و در خانواده‌ا ی مذهب ی در ش ی راز متولد شد. دوم دب ی رستان بود که به همراه برادرش به جبهه رفتند و سال ۶۶ به عضو ی ت [[سپاه]] درآمد و با مسئول ی‌ ها ی امداد‌گر و تبل ی غات گردان تا پا ی ان جنگ در جبهه حضور داشت سال ۷۰ که با خا نم زهرا زارع ش ی بان ی که در همسا ی گ ی‌ شان بود و از اقوام به شمار م ی‌ آمد، ازدواج کردند و برا ی تحص ی ل در دانشگاه امام حس ی ن (ع) به تهران آمد و در رشته مهندس ی مخابرات در سپاه تهران مشغول به کار شدند .
+
شهید دادالله (ماشاءالله) دهقان شیبانی متولد ۱۳۴۷ و در خانواده‌ای مذهبی در شیراز متولد شد. دوم دبیرستان بود که به همراه برادرش به جبهه رفتند و سال ۶۶ به عضویت [[سپاه]] درآمد و با مسئولی‌ های امداد‌گر و تبلیغات گردان تا پای ان جنگ در جبهه حضور داشت سال ۷۰ که با خانم زهرا زارع شیبانی که در همسایگی‌ شان بود و از اقوام به شمار می‌ آمد، ازدواج کردند و برای تحصیل در دانشگاه امام حسین (ع) به تهران آمد و در رشته مهندسی مخابرات در سپاه تهران مشغول به کار شدند .
  
سال ۷۵ بود که به جهت شغل ی ، خانواده خود را به تهران آورد و در شهرک شه ی د کمال ی سکن ی گز ی د . دور ی از پدر و مادر و همه اعضا ی خانواده بس ی ار سخت م ی‌ نمود؛ اما آنچه ‌او را مجبور به ماندن کرد، تعهد و مسئول ی ت پذ ی ر ی بود، که در کمتر کس ی ی افت م ی‌ شد . ۲۷ سال خدمت خالصانه د ر مهندس ی مخابرات سپاه از ا ی شان اسطوره‌ا ی ساخته بود که در ا ی ن روزگار نا ی افتن ی است .
+
سال ۷۵ بود که به جهت شغلی ، خانواده خود را به تهران آورد و در شهرک شهید کمالی سکنی گزید . دوری از پدر و مادر و همه اعضای خانواده بسیار سخت می‌ نمود؛ اما آنچه ‌او را مجبور به ماندن کرد، تعهد و مسئولیت پذیری بود، که در کمتر کسیی افت می‌ شد . ۲۷ سال خدمت خالصانه در مهندسی مخابرات سپاه از ایشان اسطوره‌ای ساخته بود که در این روزگار نایافتنی است .
  
تابستان سال ۹۲ بود که جواز حضور در جرگه مدافعان حرم حضرت ز ی نب (س) را گرفت و با حضور داوطلبانه خود، برگ زر ی ن ی از زندگ ی ی ک مجاهد ف ی‌ سب ی ل‌الله را در ی ک سال از مأمور ی ت خود رقم زد و سر‌انجام در دوم ت ی ر ماه ۹۳ در حال ی که از پرچم دفاع از مظلوم ی ت اهل ب ی ت را در دست داشت به لقاءالله پ ی وست و در مقام قرب و [[شهادت]] در شهر [[حماء]] دست ی افت . سرانجام در ‌پنجم ت ی ر ماه ۹۳ در ش ی راز تش ی ع و خاکسپار ی شدند .
+
تابستان سال ۹۲ بود که جواز حضور در جرگه مدافعان حرم حضرت زینب (س) را گرفت و با حضور داوطلبانه خود، برگ زرینی از زندگی یک مجاهد فی‌ سبیل‌الله را در یک سال از مأموریت خود رقم زد و سر‌انجام در دوم تیر ماه ۹۳ در حالی که از پرچم دفاع از مظلومیت اهل بیت را در دست داشت به لقاءالله پیوست و در مقام قرب و [[شهادت]] در شهر [[حماء]] دست یافت . سرانجام در ‌پنجم تر ماه ۹۳ در شیراز تشیع و خاکسپاری شدند .
  
نکته جالب ا ی نکه تار ی خ اعتبار کارت مل ی ا ی شان هم دوم ت ی ر ماه ۹۳ بود.
+
نکته جالب اینکه تاریخ اعتبار کارت ملی ایشان هم دوم تیر ماه ۹۳ بود.
  
  
 
==خاطرات==
 
==خاطرات==
  
1. همسر شه ی د از آخر ی ن بار ی که او م ی‌ رود، م ی‌ گو ی د :
+
1. همسر شهید از آخرین باری که او می‌ رود، می‌ گوید :
  
روز ی که م ی‌ خواستند بروند چند بار تماس تلفن ی با او داشتم. ساعت ۱۱ بود که دوباره تماس گرفتم و جو ی ا ی رفتن ا ی شان شدم و در پاسخ گفتند: «خانم د ی دارمون به اونور» و من که شب قبل به ا ی شان گفته بودم اگر جور شد ی ک بار ما را هم برا ی ز ی ارت ببرد، خودم را به ندانستن زدم و گفتم که م ی‌ خواه ی ما را هم ببر ی ؟ ! گفتند: «نه خانم م ی‌ گم د ی دارمون به اونور» و ا ی ن در حال ی بود که ا ی شان قبل از حرکتشان با همه دوستان و آشنا ی ان به طرز عج ی ب ی خداحافظ ی کرده بودند و حت ی به شهرک شه ی د کمال ی (محل سکونت قبل ی ) رفته ‌و آنجا هم از همه همکاران و دوستان خداحافظ ی کرده بودند و در ا ی ن ی ک سال ی که ا ی شان به [[سوریه]] رفت و آمد داشتند، اول ی ن بار ی بود که ا ی ن اتفاق م ی‌ افتاد .
+
روزی که می‌ خواستند بروند چند بار تماس تلفنی با او داشتم. ساعت ۱۱ بود که دوباره تماس گرفتم و جویای رفتن ایشان شدم و در پاسخ گفتند: «خانم دیدارمون به اونور» و من که شب قبل به ایشان گفته بودم اگر جور شد یک بار ما را هم برای زیارت ببرد، خودم را به ندانستن زدم و گفتم که می‌ خواهی ما را هم ببری ؟ ! گفتند: «نه خانم می‌ گم دیدارمون به اونور» و این در حالی بود که ایشان قبل از حرکتشان با همه دوستان و آشنایان به طرز عجیبی خداحافظی کرده بودند و حتی به شهرک شهید کمالی (محل سکونت قبلی ) رفته ‌و آنجا هم از همه همکاران و دوستان خداحافظ ی کرده بودند و در این یک سالی که ایشان به [[سوریه]] رفت و آمد داشتند، اولین باری بود که این اتفاق می‌ افتاد .
  
هر موقع از [[شهادت]] صحبت م ی‌ کرد من خجالت م ی‌ کش ی دم و بقول ی کم م ی‌ آوردم من به ا ی شان م ی‌ گفتم ا ی ن جور ی نگو یی د انشالله در پناه حضرت زهرا (س) باش ی د و برگرد ی د و خدا حافظ ی کرد ی م .
+
هر موقع از [[شهادت]] صحبت می‌ کرد من خجالت می‌ کشیدم و بقولی کم می‌ آوردم من به ایشان می‌ گفتم این جوری نگویید ان شاءلله در پناه حضرت زهرا (س) باشید و برگردید و خداحافظی کردیم .
  
۳۱ خرداد ماه ی عن ی شب تولدشان آخر ی ن تماس ی بود که با من گرفتند و من تلفن ی تولدشان را تبر ی ک گفتم. ا ی شان ما را هم ی شه برا ی شهادتشان آماده م ی‌ کردند و حت ی بار آخر که م ی‌ رفتند، عکس ی به پسرم دادند و گفتند ا ی ن را برا ی اعلام ی ه شهادتم بدون آنکه درجه‌ام پ ی دا باشد استفا ده کن ی د .
+
۳۱ خرداد ماه یعنی شب تولدشان آخرین تماسی بود که با من گرفتند و من تلفنی تولدشان را تبریک گفتم. ایشان ما را همیشه برای شهادتشان آماده می‌ کردند و حتی بار آخر که می‌ رفتند، عکسی به پسرم دادند و گفتند این را برای اعلامیه شهادتم بدون آنکه درجه‌ام پیدا باشد استفاده کنید .
  
‌آن روز صبح دوم ت ی ر ماه بود که از خبر شهادت ا ی شان همه آگاه بودند؛ اما ما از ه ی چ ی خبر نداشت ی م . تا ا ی نکه برادرم به منزل ما آمد و بعد از ظهر آن روز به بهانه آنکه ا ی شان مجروح شده ‌و قرار است به ش ی راز برده شوند، ما را به ش ی راز بردند و ساعت دو ن ی مه شب بود که با وارد شدن به منزل پدر ی شان از موضوع شهادت ا ی شان مطلع شد ی م و سرانجام در ‌پنجم ت ی ر ماه ۹۳ در ش ی راز تش ی ع و خاکسپار ی شدند .
+
‌آن روز صبح دوم تیر ماه بود که از خبر شهادت ایشان همه آگاه بودند؛ اما ما از هیچی خبر نداشتیم . تا اینکه برادرم به منزل ما آمد و بعد از ظهر آن روز به بهانه آنکه ایشان مجروح شده ‌و قرار است به شیراز برده شوند، ما را به شیراز بردند و ساعت دو نیمه شب بود که با وارد شدن به منزل پدر ی شان از موضوع شهادت ا ی شان مطلع شدیم و سرانجام در ‌پنجم تیر ماه ۹۳ در شیراز تشییع و خاکسپاری شدند .
  
بخش ی ‌از و ی ژگ ی‌ ها ی شه ی د از زبان همسرش: مهم‌تر ی ن خصوص ی ت ا ی ن شه ی د، احترام به پدر و مادر بود؛ آنچنان که ه ی چ گاه اخم ی به ا ی شان نکرد و حت ی جا یی که در حقشان کوتاه ی م ی‌ شد، برخورد خوش و خوب ی ‌نشان م ی‌ دادند و با خنده از آن ‌م ی‌‌ گذشتند . ساده ز ی ست ی مش ی اصل ی‌ شان بود ت ا جا یی که هرگاه از ا ی شان بابت خر ی د چ ی ز ی اجازه م ی‌ گرفتم، ا ی شان م ی‌ گفتند : «تا زمان ی که ن ی روها ی من آن را ندارند من ن ی ز نم ی‌ خواهم داشته باشم‌ ».
+
بخشی ‌از ویژگی‌ های شهید از زبان همسرش: مهم‌ترین خصوصیت این شهید، احترام به پدر و مادر بود؛ آنچنان که هیچگاه اخمی به ایشان نکرد و حتی جایی که در حقشان کوتاهی می‌ شد، برخورد خوش و خوبی ‌نشان می‌ دادند و با خنده از آن ‌می‌‌ گذشتند . ساده زیستی مشی اصلی‌ شان بود تا جایی که هرگاه از ایشان بابت خرید چیزی اجازه می‌ گرفتم، ایشان می‌ گفتند : «تا زمانی که نیروهای من آن را ندارند من نیز نمی‌ خواهم داشته باشم‌ ».
  
پس از شهادت ا ی شان بود که فهم ی دم برا ی ن ی رو‌ها ی ش مثل ی ک پدر دلسوز ‌و حت ی در ر ی ز‌تر ی ن مسائل زندگ ی ن ی ز کمک حالشان بود. ماش ی ن سوار ی‌ اش پ ی کان ی بود که با ه ی چ چ ی ز ی عوضش نم ی‌ کرد و هم ی شه م ی‌ گفت، ما به ملت و رهبرمون بدهکار ی م و ه ی چ طلب ی ندار ی م و واقعا خلوصشان در ا ی ن ز م ی نه عال ی بود؛ حت ی پاداش‌ها یی که به ا ی شان م ی‌ دادند ب ی ن ن ی رو‌ها ی ش تقس ی م م ی‌ کرد و از آوردن آن به منزل خوددار ی م ی‌ کرد .
+
پس از شهادت ایشان بود که فهمی دم برای نیرو‌هایش مثلی که پدر دلسوز ‌و حتی در ریز‌ترین مسائل زندگی نیز کمک حالشان بود. ماشین سواری‌ اش پیکانی بود که با هیچ چیزی عوضش نمی‌ کرد و همیشه می‌ گفت، ما به ملت و رهبرمون بدهکاریم و هیچ طلبی نداریم و واقعا خلوصشان در این زمینه عالی بود؛ حتی پاداش‌هایی که به ایشان می‌ دادند بین نیرو‌هایش تقسیم می‌ کرد و از آوردن آن به منزل خودداری می‌ کرد .
  
خواندن نماز شب برا ی شان چنان اهم ی ت داشت که گاه ی وقت ی ن ی مه شب به خانه م ی‌ آمد، به حالت ن ی مه خواب استراحت م ی‌ کرد تا از ا ی ن فر ی ضه جا نماند. در هم ی ن خصوص ی ک ی از دوستانش م ی‌ گفت، هنگام ی که در سور ی ه بودند، ا ی شان برا ی آنکه هنگام نماز شب خواندن مزاحم ما نباشد، در اتا ق ی که بس ی ار گرم بود به سخت ی استراحت م ی‌ کردند و نمازشان را بجا م ی‌ آوردند .
+
خواندن نماز شب برایشان چنان اهمیت داشت که گاهی وقتی نیمه شب به خانه می‌ آمد، به حالت نیمه خواب استراحت می‌ کرد تا از این فریضه جا نماند. در همین خصوصی کی از دوستانش می‌ گفت، هنگامی که در سوریه بودند، ایشان برای آنکه هنگام نماز شب خواندن مزاحم ما نباشد، در اتاقی که بسیار گرم بود به سختی استراحت می‌ کردند و نمازشان را بجا می‌ آوردند .
  
ی ک ی از دلا ی ل ا ی نکه ه ی چ‌گاه به ا ی شان به دل ی ل مأمور ی ت‌ها ی ز ی اد خرده نگرفتم، حد ی ث ی بود به ا ی ن مضمون که «اگر کس ی از [[جهاد]] و شهادت فرار کند، خداوند مرگ ی نص ی ب او م ی‌ کند به‌‌ همان زود ی ول ی با خفت و خوار ی‌ » و پس از خواندن ا ی ن مطلب جرأت نم ی‌ کردم به ا ی شان بگو ی م به مأ مور ی ت نرود .
+
یکی از دلایل اینکه هیچ‌گاه به ایشان به دلیل مأموریت‌های زیاد خرده نگرفتم، حدیثی بود به این مضمون که «اگر کسی از [[جهاد]] و شهادت فرار کند، خداوند مرگی نصیب او می‌ کند به‌‌ همان زودی ولی با خفت و خواری‌ » و پس از خواندن این مطلب جرأت نمی‌ کردم به ایشان بگویم به مأموریت نرود .
  
‌آنقدر عاشق شهادت بود که هنگام نماز از ما م ی‌ خواست ‌دعا کن ی م ‌مرگ ی غ ی ر از [[شهادت]] نداشته باشد و هم ی شه و به و ی ژه در ی ک سال اخ ی ر ما را برا ی شهادتشان کاملاً آماده کرده بودند، به گونه‌ا ی که شهادتشان برا ی ما قطع ی انگار م ی‌ شد . همچن ی ن از د ی گر خصوص ی ات آن شه ی د خواندن قرآن پس از ورود به اتاق محل کار خود در آغاز صبح بود .
+
‌آنقدر عاشق شهادت بود که هنگام نماز از ما می‌ خواست ‌دعا کنیم ‌مرگی غیر از [[شهادت]] نداشته باشد و همیشه و به ویژه در یک سال اخیر ما را برای شهادتشان کاملاً آماده کرده بودند، به گونه‌ای که شهادتشان برای ما قطعی انگار می‌ شد . همچنین از دیگر خصوصیات آن شهید خواندن قرآن پس از ورود به اتاق محل کار خود در آغاز صبح بود .
  
  
2. خاطره‌ا ی از روزها ی دفاع مقدس از زبان فرزند شه ی د
+
2. خاطره‌ای از روزها ی دفاع مقدس از زبان فرزند شهید
 +
خاطره‌ای هست که ایشان نقل می‌ کردند، در یکی از عملیات‌ها که قرار شده بود به خط مقدم بروند، در حالی که با فرمانده گردان به سمت خط حرکت کرده بودند، راه را گم کردند و پس از ساعت‌ها جستجو، آنگاه که از گرسنگی و تشنگی مستاصل شده بودند، چشمانشان به کشمش‌هایی که روی زمین ریخته بود و مورچه‌ها در حال غارت آن‌ها بودند خورده و از فرط گرسنگی بی‌ توجه به آن‌ها شروع به خوردن آن‌ها کردند و دوباره به راه افتادند .
  
خاطره‌ا ی هست که ا ی شان نقل م ی‌ کردند، در ی ک ی از عمل ی ات‌ها که قرار شده بود به خط مقدم بروند، در حال ی که با فرمانده گردان به سمت خط حرکت کرده بودند، راه را گم کردند و پس از ساعت‌ها جستجو، آنگاه که از گرسنگ ی و تشنگ ی مستاصل شده بودند، چشمانشان به کشمش‌ها یی که رو ی زم ی ن ر ی خته بود و مورچه‌ها در حال غارت آن‌ها بودند خورده و از فرط گرسنگ ی ب ی‌ توجه به آن‌ها شروع به خوردن آن‌ها کردند و دوباره به راه افتادند .
+
پس از پیمودن مسافتی ناگهان چشمشان به الاغی می‌ خورد و با توجه به سن و سال کم، ایشان را سوار الاغ می‌ کنند و ساعت‌های زیادی این وضع ادامه می یابد تا آنکه به نزدیکی‌ های خط که می‌ رسند، ایشان لحظه‌ای که از حیوان پیاده می‌ شود، الاغ بیچاره مثل موشک فرار می‌ کند و همگان را متحیر می‌ سازد.<ref>[http://www.takrimeshahid.ir/2016/12/08/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-%D8%AF%D9%87%D9%82%D8%A7%D9%86-%D8%B4%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%80-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3/ سایت تکریم شهدای مدافع حرم]</ref>
  
پس از پ ی مودن مسافت ی ناگهان چشمشان به الاغ ی م ی‌ خورد و با توجه به سن و سال کم، ا ی شان را سوار الاغ م ی‌ کنند و ساعت‌ها ی ز ی اد ی ا ی ن وضع ادامه م ی‌ی ابد تا آنکه به نزد ی ک ی‌ ها ی خط که م ی‌ رسند، ا ی شان لحظه‌ا ی که از ح ی وان پ ی اده م ی‌ شود، الاغ ب ی چاره مثل موشک فرار م ی‌ کند و ه مگان را متح ی ر م ی‌ سازد .
+
==نگارخانه تصاویر==
 +
<gallery>
  
 +
Image:سایت-1.jpg
 +
Image:424297_164.jpg
  
منبع:
+
</gallery>
 
+
==پانویس==
http://www.takrimeshahid.ir/2016/12/08/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-%D8%AF%D9%87%D9%82%D8%A7%D9%86-%D8%B4%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%80-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3/
+
<references />

نسخهٔ کنونی تا ‏۶ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۰۴

شهیددادالله دهقان شیبانی

نام پدر : -

محل تولد: شیراز

تاریخ تولد: ۴۷

تاریخ شهادت: ۹۳/۴/۲

محل شهادت: حما، سوریه

محل دفن: شیراز

وصعیت تاهل: متاهل

تعداد فرزندان: -

زندگینامه

شهید دادالله (ماشاءالله) دهقان شیبانی متولد ۱۳۴۷ و در خانواده‌ای مذهبی در شیراز متولد شد. دوم دبیرستان بود که به همراه برادرش به جبهه رفتند و سال ۶۶ به عضویت سپاه درآمد و با مسئولی‌ های امداد‌گر و تبلیغات گردان تا پای ان جنگ در جبهه حضور داشت سال ۷۰ که با خانم زهرا زارع شیبانی که در همسایگی‌ شان بود و از اقوام به شمار می‌ آمد، ازدواج کردند و برای تحصیل در دانشگاه امام حسین (ع) به تهران آمد و در رشته مهندسی مخابرات در سپاه تهران مشغول به کار شدند .

سال ۷۵ بود که به جهت شغلی ، خانواده خود را به تهران آورد و در شهرک شهید کمالی سکنی گزید . دوری از پدر و مادر و همه اعضای خانواده بسیار سخت می‌ نمود؛ اما آنچه ‌او را مجبور به ماندن کرد، تعهد و مسئولیت پذیری بود، که در کمتر کسیی افت می‌ شد . ۲۷ سال خدمت خالصانه در مهندسی مخابرات سپاه از ایشان اسطوره‌ای ساخته بود که در این روزگار نایافتنی است .

تابستان سال ۹۲ بود که جواز حضور در جرگه مدافعان حرم حضرت زینب (س) را گرفت و با حضور داوطلبانه خود، برگ زرینی از زندگی یک مجاهد فی‌ سبیل‌الله را در یک سال از مأموریت خود رقم زد و سر‌انجام در دوم تیر ماه ۹۳ در حالی که از پرچم دفاع از مظلومیت اهل بیت را در دست داشت به لقاءالله پیوست و در مقام قرب و شهادت در شهر حماء دست یافت . سرانجام در ‌پنجم تر ماه ۹۳ در شیراز تشیع و خاکسپاری شدند .

نکته جالب اینکه تاریخ اعتبار کارت ملی ایشان هم دوم تیر ماه ۹۳ بود.


خاطرات

1. همسر شهید از آخرین باری که او می‌ رود، می‌ گوید :

روزی که می‌ خواستند بروند چند بار تماس تلفنی با او داشتم. ساعت ۱۱ بود که دوباره تماس گرفتم و جویای رفتن ایشان شدم و در پاسخ گفتند: «خانم دیدارمون به اونور» و من که شب قبل به ایشان گفته بودم اگر جور شد یک بار ما را هم برای زیارت ببرد، خودم را به ندانستن زدم و گفتم که می‌ خواهی ما را هم ببری ؟ ! گفتند: «نه خانم می‌ گم دیدارمون به اونور» و این در حالی بود که ایشان قبل از حرکتشان با همه دوستان و آشنایان به طرز عجیبی خداحافظی کرده بودند و حتی به شهرک شهید کمالی (محل سکونت قبلی ) رفته ‌و آنجا هم از همه همکاران و دوستان خداحافظ ی کرده بودند و در این یک سالی که ایشان به سوریه رفت و آمد داشتند، اولین باری بود که این اتفاق می‌ افتاد .

هر موقع از شهادت صحبت می‌ کرد من خجالت می‌ کشیدم و بقولی کم می‌ آوردم من به ایشان می‌ گفتم این جوری نگویید ان شاءلله در پناه حضرت زهرا (س) باشید و برگردید و خداحافظی کردیم .

۳۱ خرداد ماه یعنی شب تولدشان آخرین تماسی بود که با من گرفتند و من تلفنی تولدشان را تبریک گفتم. ایشان ما را همیشه برای شهادتشان آماده می‌ کردند و حتی بار آخر که می‌ رفتند، عکسی به پسرم دادند و گفتند این را برای اعلامیه شهادتم بدون آنکه درجه‌ام پیدا باشد استفاده کنید .

‌آن روز صبح دوم تیر ماه بود که از خبر شهادت ایشان همه آگاه بودند؛ اما ما از هیچی خبر نداشتیم . تا اینکه برادرم به منزل ما آمد و بعد از ظهر آن روز به بهانه آنکه ایشان مجروح شده ‌و قرار است به شیراز برده شوند، ما را به شیراز بردند و ساعت دو نیمه شب بود که با وارد شدن به منزل پدر ی شان از موضوع شهادت ا ی شان مطلع شدیم و سرانجام در ‌پنجم تیر ماه ۹۳ در شیراز تشییع و خاکسپاری شدند .

بخشی ‌از ویژگی‌ های شهید از زبان همسرش: مهم‌ترین خصوصیت این شهید، احترام به پدر و مادر بود؛ آنچنان که هیچگاه اخمی به ایشان نکرد و حتی جایی که در حقشان کوتاهی می‌ شد، برخورد خوش و خوبی ‌نشان می‌ دادند و با خنده از آن ‌می‌‌ گذشتند . ساده زیستی مشی اصلی‌ شان بود تا جایی که هرگاه از ایشان بابت خرید چیزی اجازه می‌ گرفتم، ایشان می‌ گفتند : «تا زمانی که نیروهای من آن را ندارند من نیز نمی‌ خواهم داشته باشم‌ ».

پس از شهادت ایشان بود که فهمی دم برای نیرو‌هایش مثلی که پدر دلسوز ‌و حتی در ریز‌ترین مسائل زندگی نیز کمک حالشان بود. ماشین سواری‌ اش پیکانی بود که با هیچ چیزی عوضش نمی‌ کرد و همیشه می‌ گفت، ما به ملت و رهبرمون بدهکاریم و هیچ طلبی نداریم و واقعا خلوصشان در این زمینه عالی بود؛ حتی پاداش‌هایی که به ایشان می‌ دادند بین نیرو‌هایش تقسیم می‌ کرد و از آوردن آن به منزل خودداری می‌ کرد .

خواندن نماز شب برایشان چنان اهمیت داشت که گاهی وقتی نیمه شب به خانه می‌ آمد، به حالت نیمه خواب استراحت می‌ کرد تا از این فریضه جا نماند. در همین خصوصی کی از دوستانش می‌ گفت، هنگامی که در سوریه بودند، ایشان برای آنکه هنگام نماز شب خواندن مزاحم ما نباشد، در اتاقی که بسیار گرم بود به سختی استراحت می‌ کردند و نمازشان را بجا می‌ آوردند .

یکی از دلایل اینکه هیچ‌گاه به ایشان به دلیل مأموریت‌های زیاد خرده نگرفتم، حدیثی بود به این مضمون که «اگر کسی از جهاد و شهادت فرار کند، خداوند مرگی نصیب او می‌ کند به‌‌ همان زودی ولی با خفت و خواری‌ » و پس از خواندن این مطلب جرأت نمی‌ کردم به ایشان بگویم به مأموریت نرود .

‌آنقدر عاشق شهادت بود که هنگام نماز از ما می‌ خواست ‌دعا کنیم ‌مرگی غیر از شهادت نداشته باشد و همیشه و به ویژه در یک سال اخیر ما را برای شهادتشان کاملاً آماده کرده بودند، به گونه‌ای که شهادتشان برای ما قطعی انگار می‌ شد . همچنین از دیگر خصوصیات آن شهید خواندن قرآن پس از ورود به اتاق محل کار خود در آغاز صبح بود .


2. خاطره‌ای از روزها ی دفاع مقدس از زبان فرزند شهید خاطره‌ای هست که ایشان نقل می‌ کردند، در یکی از عملیات‌ها که قرار شده بود به خط مقدم بروند، در حالی که با فرمانده گردان به سمت خط حرکت کرده بودند، راه را گم کردند و پس از ساعت‌ها جستجو، آنگاه که از گرسنگی و تشنگی مستاصل شده بودند، چشمانشان به کشمش‌هایی که روی زمین ریخته بود و مورچه‌ها در حال غارت آن‌ها بودند خورده و از فرط گرسنگی بی‌ توجه به آن‌ها شروع به خوردن آن‌ها کردند و دوباره به راه افتادند .

پس از پیمودن مسافتی ناگهان چشمشان به الاغی می‌ خورد و با توجه به سن و سال کم، ایشان را سوار الاغ می‌ کنند و ساعت‌های زیادی این وضع ادامه می یابد تا آنکه به نزدیکی‌ های خط که می‌ رسند، ایشان لحظه‌ای که از حیوان پیاده می‌ شود، الاغ بیچاره مثل موشک فرار می‌ کند و همگان را متحیر می‌ سازد.[۱]

نگارخانه تصاویر

پانویس

  1. سایت تکریم شهدای مدافع حرم
آخرین تغییر ‏۶ تیر ۱۳۹۹، در ‏۱۶:۰۴