Khoshkenar9712 (بحث | مشارکتها) (صفحهای جدید حاوی «شهید سعید عزتی تاریخ تولد : 1340/08/09 تاریخ شهادت : 1360/03/05 محل شهادت : نامشخص مح...» ایجاد کرد) |
Kheyri9803 (بحث | مشارکتها) (←خاطرات) |
||
| (۵ نسخههای متوسط توسط ۴ کاربران نشان داده نشده) | |||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
| − | + | [[شهیدسعید عزتی]] | |
| − | تاریخ تولد : 1340/08/09 | + | [[تاریخ تولد : 1340/08/09]] |
| − | تاریخ شهادت : 1360/03/05 | + | [[تاریخ شهادت : 1360/03/05]] |
محل شهادت : نامشخص | محل شهادت : نامشخص | ||
| سطر ۹: | سطر ۹: | ||
rId4 | rId4 | ||
| − | زندگی نامه | + | ==زندگی نامه== |
شهید سعید عزتی در سال 1340/08/09 در خانواده ای مذهبی و زحمتکش در تهران بدنیا آمد | شهید سعید عزتی در سال 1340/08/09 در خانواده ای مذهبی و زحمتکش در تهران بدنیا آمد | ||
| سطر ۱۶: | سطر ۱۶: | ||
و خودشان را در این مسئله شریک ندانند | و خودشان را در این مسئله شریک ندانند | ||
هیچوقت امنیت به این کشور برنمی گردد | هیچوقت امنیت به این کشور برنمی گردد | ||
| − | + | او در سال 1360 و در اواخر سن 19 سالگی به خاطر احساس مسئولیت نسبت به میهن، | |
| − | ناموس و کشور اسلامی، تصمیم گرفت به استخدام ارتش درآید | + | ناموس و کشور اسلامی، تصمیم گرفت به استخدام [[ارتش]] درآید |
و این لباس مقدس را به تن کند | و این لباس مقدس را به تن کند | ||
| − | + | وی پس از گذراندن دوره آموزشی در رسته زرهی و کسب درجه گروهان دو، | |
| − | از طریق یکی از گردانهای 313 لشکر 21 حمزه سیدالشهداء به جبهه جنوب اعزام شد . | + | از طریق یکی از [[گردانهای 313 لشکر 21 حمزه سیدالشهداء]] به جبهه جنوب اعزام شد . |
او در بخش پدافند توپخانه ای به انجام وظیفه پرداخت | او در بخش پدافند توپخانه ای به انجام وظیفه پرداخت | ||
| − | + | مادرش از او خواست با توجه به اینکه ابتدای جنگ است و معلوم نیست چه شرایطی پیش آید | |
و چه سرنوشتی در انتظارش باشد، به جبهه نرود | و چه سرنوشتی در انتظارش باشد، به جبهه نرود | ||
او در پاسخ به مادر گفت : اگر من، تو، ما با دشمنان جهت حفظ ناموس و میهن جنگ نکنیم | او در پاسخ به مادر گفت : اگر من، تو، ما با دشمنان جهت حفظ ناموس و میهن جنگ نکنیم | ||
پس چه کسی با آنها نبرد خواهد کرد | پس چه کسی با آنها نبرد خواهد کرد | ||
| − | + | از زمان اعزام تا [[شهادت]] سعید عزتی تنها 18 روز طول کشید | |
| − | و درتاریخ 6/3/60 به هنگام بازگشت به محل استقرار خود در شوش | + | و درتاریخ 6/3/60 به هنگام بازگشت به محل استقرار خود در [[شوش دانیال]] ، |
| − | بر اثر اصابت خمپاره به خودروی نظامی حامل وی، واژگونی خودرو | + | بر اثر اصابت [[خمپاره]] به خودروی نظامی حامل وی، واژگونی خودرو |
و ضربه شدید مغزی ، به خیل شهدای جنگ تحمیلی پیوست | و ضربه شدید مغزی ، به خیل شهدای جنگ تحمیلی پیوست | ||
| − | خاطرات | + | ==خاطرات== |
اصلا اهل خرید لباس نو نبود | اصلا اهل خرید لباس نو نبود | ||
| سطر ۵۱: | سطر ۵۱: | ||
سعید گفت: من نروم، آن یکی نرود، پس چه کسی می خواهد برود جبهه؟ | سعید گفت: من نروم، آن یکی نرود، پس چه کسی می خواهد برود جبهه؟ | ||
مملکت و آب و خاک ما در خطر است | مملکت و آب و خاک ما در خطر است | ||
| − | |||
مادر شهید سعید عزتی می گوید : | مادر شهید سعید عزتی می گوید : | ||
| سطر ۵۸: | سطر ۵۷: | ||
و او که چند ساعت قبل، خودش با سعید تلفنی صحبت کرده بود | و او که چند ساعت قبل، خودش با سعید تلفنی صحبت کرده بود | ||
اولین کسی بود که با ناباوری از شهادت سعید مطلع شد | اولین کسی بود که با ناباوری از شهادت سعید مطلع شد | ||
| − | |||
همه خانواده از موضوع باخبر شده بودند جز من | همه خانواده از موضوع باخبر شده بودند جز من | ||
سعید قبل از رفتن به من گفته بود : | سعید قبل از رفتن به من گفته بود : | ||
| سطر ۷۲: | سطر ۷۰: | ||
و این من بودم که می گفتم: بلند گریه نکنید | و این من بودم که می گفتم: بلند گریه نکنید | ||
همسایه ها ناراحت می شوند | همسایه ها ناراحت می شوند | ||
| − | |||
می خواستند پیکر سعید را به خانه بیاورند اما من قبول نکردم | می خواستند پیکر سعید را به خانه بیاورند اما من قبول نکردم | ||
آخه می ترسیدم دخترهایم بی تابی کنند | آخه می ترسیدم دخترهایم بی تابی کنند | ||
ومردم صدای گریه و شیون آنها را بشنوند | ومردم صدای گریه و شیون آنها را بشنوند | ||
غریبانه اما با شتاب رفت | غریبانه اما با شتاب رفت | ||
| − | |||
از اعزام سعید تا شهادتش، کمتر از یک ماه طول کشید | از اعزام سعید تا شهادتش، کمتر از یک ماه طول کشید | ||
انگار عجله داشت برای رفتن از این دنیا | انگار عجله داشت برای رفتن از این دنیا | ||
| سطر ۸۵: | سطر ۸۱: | ||
پسرم خیلی غریبانه شهید شد | پسرم خیلی غریبانه شهید شد | ||
اما انگار داشت می دوید | اما انگار داشت می دوید | ||
| − | |||
انگار می خواست زودتر برود | انگار می خواست زودتر برود | ||
من فقط صورت سعید را دیدم | من فقط صورت سعید را دیدم | ||
| سطر ۹۶: | سطر ۹۱: | ||
او را محکم در آغوش گرفتم و آنقدر به سینه ام فشردمش تا قلبم آرام گرفت | او را محکم در آغوش گرفتم و آنقدر به سینه ام فشردمش تا قلبم آرام گرفت | ||
مدام به او می گفتم : سعید! تو شهیدی، آن دنیا به من کمک کن ! | مدام به او می گفتم : سعید! تو شهیدی، آن دنیا به من کمک کن ! | ||
| − | |||
او مهمان ویژه عروسی بود | او مهمان ویژه عروسی بود | ||
چند سال از شهادت سعید می گذشت | چند سال از شهادت سعید می گذشت | ||
| سطر ۱۱۱: | سطر ۱۰۵: | ||
مدتی بعد یکی از همسایه ها گفت: خواب دیدم درعروسی دخترت، | مدتی بعد یکی از همسایه ها گفت: خواب دیدم درعروسی دخترت، | ||
یک سرباز قد بلند زیبا رو جلوی در خانه تان ایستاده، کلاهش را در دست گرفته | یک سرباز قد بلند زیبا رو جلوی در خانه تان ایستاده، کلاهش را در دست گرفته | ||
| − | + | ومهمانها را راهنمایی می کند | |
| − | + | ||
از پسرت پرسیدم : این جوان کیه؟ | از پسرت پرسیدم : این جوان کیه؟ | ||
گفت : نمی شناسیدش؟ این برادرم سعید است دیگر ! | گفت : نمی شناسیدش؟ این برادرم سعید است دیگر ! | ||
| سطر ۱۲۱: | سطر ۱۱۴: | ||
و گفت : بفرمایید بالا ! و مرا به منزل رساند | و گفت : بفرمایید بالا ! و مرا به منزل رساند | ||
گفتم : سعید جان ! می دانستم هیچ وقت مرا تنها و درمانده نمی گذاری | گفتم : سعید جان ! می دانستم هیچ وقت مرا تنها و درمانده نمی گذاری | ||
| − | حضور او را احساس می کنیم همسر برادر شهید عزتی که پنج سال پس از شهادت او به عنوان عروس وارد این خانواده شد | + | حضور او را احساس می کنیم همسر برادر شهید عزتی که پنج سال پس از [[شهادت]] او به عنوان عروس وارد این خانواده شد |
| − | احساس عاطفی عمیقی نسبت به شهید دارد | + | احساس عاطفی عمیقی نسبت به [[شهید]] دارد |
او می گوید : هر وقت دلم می گیرد یا مشکلی دارم ، سر مزار آقا سعید می روم | او می گوید : هر وقت دلم می گیرد یا مشکلی دارم ، سر مزار آقا سعید می روم | ||
و حرف دلم را به او می گویم | و حرف دلم را به او می گویم | ||
| سطر ۱۳۷: | سطر ۱۳۰: | ||
و گفت : این درخت یادگار عمو سعید بود ، چرا قطعش کردید ؟ | و گفت : این درخت یادگار عمو سعید بود ، چرا قطعش کردید ؟ | ||
همه ما باور داریم آقا سعید کنار ماست | همه ما باور داریم آقا سعید کنار ماست | ||
| − | ما حضور او را در خانه کاملا احساس می کنیم | + | ما حضور او را در خانه کاملا احساس می کنیم<ref>[http://ajashohada.ir/home/martyrdetails/29978 سایت شهدای ارتش]</ref> |
| + | ==نگارخانه تصاویر== | ||
| + | <gallery> | ||
| + | |||
| + | Image:1513805KAKA001-001.jpg | ||
| + | Image:1513805KAKA005-001.jpg | ||
| + | Image:1513805KAKA008-001.jpg | ||
| − | + | </gallery> | |
| − | + | ==پانویس== | |
| + | <references /> | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۵ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۴۰
شهیدسعید عزتی
تاریخ تولد : 1340/08/09 تاریخ شهادت : 1360/03/05
محل شهادت : نامشخص محل آرامگاه : تهران - بهشت زهرا
rId4
زندگی نامه
شهید سعید عزتی در سال 1340/08/09 در خانواده ای مذهبی و زحمتکش در تهران بدنیا آمد این شهید بزرگوار احساس مسئولیت خاصی نسبت به مردم ،جامعه و دین خود داشت همیشه می گفت : اگر قرار باشد در کشوری که درگیر جنگ شده، جوانهایی مثل ما عقب نشینی کنند و خودشان را در این مسئله شریک ندانند هیچوقت امنیت به این کشور برنمی گردد او در سال 1360 و در اواخر سن 19 سالگی به خاطر احساس مسئولیت نسبت به میهن، ناموس و کشور اسلامی، تصمیم گرفت به استخدام ارتش درآید و این لباس مقدس را به تن کند وی پس از گذراندن دوره آموزشی در رسته زرهی و کسب درجه گروهان دو، از طریق یکی از گردانهای 313 لشکر 21 حمزه سیدالشهداء به جبهه جنوب اعزام شد . او در بخش پدافند توپخانه ای به انجام وظیفه پرداخت مادرش از او خواست با توجه به اینکه ابتدای جنگ است و معلوم نیست چه شرایطی پیش آید و چه سرنوشتی در انتظارش باشد، به جبهه نرود او در پاسخ به مادر گفت : اگر من، تو، ما با دشمنان جهت حفظ ناموس و میهن جنگ نکنیم پس چه کسی با آنها نبرد خواهد کرد از زمان اعزام تا شهادت سعید عزتی تنها 18 روز طول کشید و درتاریخ 6/3/60 به هنگام بازگشت به محل استقرار خود در شوش دانیال ، بر اثر اصابت خمپاره به خودروی نظامی حامل وی، واژگونی خودرو و ضربه شدید مغزی ، به خیل شهدای جنگ تحمیلی پیوست
خاطرات
اصلا اهل خرید لباس نو نبود می گفت : بابا پیراست چطور می تواند خواسته های همه ما را برآورده کند؟ اما همان لباسهای کهنه را همیشه اتو می کرد، می پوشید و می گفت : عیب ندارد لباس کهنه باشد، اما باید تمیز باشد
برادر سعید عزتی می گوید : اوایل مبارزات انقلاب به سعید گفتم: چرا مسجد نمی روی؟ می گفت : من حالا نمی خواهم بمیرم، خیلی کارها دارم می گفتم : مگر هرکس مسجد برود می میرد؟ حالا می فهمم خودش می دانست آینده اش چگونه خواهد بود و می خواست برای روزهای جنگ و دفاع از کشور زنده بماند مرخصی هم نگرفت سعید در مدرسه نظامی درس می خواند می خواست وارد ارتش شود هشت ماه از شروع جنگ می گذشت که حرف از جبهه رفتن زد پدرش گفت: تو که هنوز سرباز نیستی، درست هم تمام نشده، نمی خواهد بروی جبهه سعید گفت: من نروم، آن یکی نرود، پس چه کسی می خواهد برود جبهه؟ مملکت و آب و خاک ما در خطر است
مادر شهید سعید عزتی می گوید : خبر شهادت سعید و همرزمانش در روزنامه منتشر شد دوستان پسر دیگرم در مدرسه، روزنامه را نشانش دادند و او که چند ساعت قبل، خودش با سعید تلفنی صحبت کرده بود اولین کسی بود که با ناباوری از شهادت سعید مطلع شد همه خانواده از موضوع باخبر شده بودند جز من سعید قبل از رفتن به من گفته بود : فلانی الان جبهه است و همسرش تنهاست، تو را به خدا برو به او سر بزن آن روز خیلی بیقرار بودم نزدیک غروب به یاد حرف سعید افتادم و به دیدار آن خانم رفتم شام را پیش او بودم. یک لحظه آرام و قرار نداشتم یک دفعه زنگ خانه را زدند و با تعجب دیدم همسرم پشت در است او بدون هیچ مقدمه ای گفت : سعید مرده ، بیایید برویم ! وای ... فقط خدا می داند آن لحظات بر من چه گذشت اما بعد از آن، خدا چنان صبری به من داد که هرگز فکرش را نمی کردم تا صبح همه در خانه ما بی تاب و قرار بودند و این من بودم که می گفتم: بلند گریه نکنید همسایه ها ناراحت می شوند می خواستند پیکر سعید را به خانه بیاورند اما من قبول نکردم آخه می ترسیدم دخترهایم بی تابی کنند ومردم صدای گریه و شیون آنها را بشنوند غریبانه اما با شتاب رفت از اعزام سعید تا شهادتش، کمتر از یک ماه طول کشید انگار عجله داشت برای رفتن از این دنیا اوایل جنگ بود و مردم هنوز با آداب تدفین شهدا آشنا نبودند به همین دلیل آنقدر تعداد افراد در مراسم تشییع سعید کم بود که یک سر تابوت را خودم گرفتم پسرم خیلی غریبانه شهید شد اما انگار داشت می دوید انگار می خواست زودتر برود من فقط صورت سعید را دیدم نمی دانستم می توانم او را در آغوش بگیرم و ببوسم برای همین ، همیشه حسرت می خوردم بالاخره یک شب خواب دیدم مراسم تشییع شهداست دویدم و گفتم : تابوت شهید عزتی را نگه دارید من مادرش هستم وقتی پرچم را از روی سعید کنار زدم ، بلند شد و نشست او را محکم در آغوش گرفتم و آنقدر به سینه ام فشردمش تا قلبم آرام گرفت مدام به او می گفتم : سعید! تو شهیدی، آن دنیا به من کمک کن ! او مهمان ویژه عروسی بود چند سال از شهادت سعید می گذشت دخترم در سن ازدواج بود و به شدت نگران آینده اش بودیم در برابر خواستگارانش دچار تردید می شدیم و نمی دانستیم مصلحتش چیست روزی در خواب دیدم با دخترم در خرابه ای گم شده ایم یک دفعه یک روشنایی ظاهر شد و بعد سعید را دیدم که در گوشه ای ایستاده و گفت : دست خواهرم را بگیر، این راه را مستقیم بروید، به خانه می رسید و رسیدیم وقتی بیدار شدم، احساس کردم سعید ما را راهنمایی کرده و به نوعی می خواسته خواستگار خواهرش را تایید کند اتفاقا ازدواج آنها سرگرفت و خدا را شکر زندگی خوبی دارند کارت عروسی دخترم را سر مزار سعید بردم و گفتم : آمده ام برای عروسی خواهرت دعوتت کنم مدتی بعد یکی از همسایه ها گفت: خواب دیدم درعروسی دخترت، یک سرباز قد بلند زیبا رو جلوی در خانه تان ایستاده، کلاهش را در دست گرفته ومهمانها را راهنمایی می کند از پسرت پرسیدم : این جوان کیه؟ گفت : نمی شناسیدش؟ این برادرم سعید است دیگر ! یک لحظه از من غافل نیست چند هفته پیش رفته بودم سر مزار سعید، گفتم: سعید جان ! ببخش که دیر به دیر می آیم، دیگر پیر شده ام، توان رفت و آمد ندارم وقتی برای برگشت به خانه منتظر ماشین ایستاده بودم، یک راننده نگه داشت و گفت : بفرمایید بالا ! و مرا به منزل رساند گفتم : سعید جان ! می دانستم هیچ وقت مرا تنها و درمانده نمی گذاری حضور او را احساس می کنیم همسر برادر شهید عزتی که پنج سال پس از شهادت او به عنوان عروس وارد این خانواده شد احساس عاطفی عمیقی نسبت به شهید دارد او می گوید : هر وقت دلم می گیرد یا مشکلی دارم ، سر مزار آقا سعید می روم و حرف دلم را به او می گویم وقتی برمی گردم احساس سبکی می کنم در خانه هم ، مقابل عکسش می ایستم و با او درد دل می کنم و او را میان خودم و خدا واسطه قرارمی دهم من همیشه از آقا سعید خواسته ام از خدا برایم صبر بخواهد و معتقدم صبری که در زندگی دارم ، اثر شفاعت اوست این احساس به فرزندانم هم منتقل شده و آنها رابطه عاطفی عمیقی با عمویشان دارند و به شدت به عکس او وابسته اند در باغچه حیاط ، درخت انگوری داشتیم که آقا سعید آن را کاشته بود درخت پیر شده و آفت زده بود مادر شوهرم گفت : آن را قطع کنند. پسر کوچکم خیلی ناراحت شد و گفت : این درخت یادگار عمو سعید بود ، چرا قطعش کردید ؟ همه ما باور داریم آقا سعید کنار ماست ما حضور او را در خانه کاملا احساس می کنیم[۱]