Kheyri9803 (بحث | مشارکتها) |
Jafarnezhad98 (بحث | مشارکتها) |
||
| سطر ۱۴: | سطر ۱۴: | ||
| − | زندگینامه | + | ==زندگینامه== |
از در و دیوار حوزه، نداى دلنشین فطرت خداجویش را م ىشنید، گویى همه جا این آواز را زمزمه | از در و دیوار حوزه، نداى دلنشین فطرت خداجویش را م ىشنید، گویى همه جا این آواز را زمزمه | ||
مى کرد که: | مى کرد که: | ||
| سطر ۳۰: | سطر ۳۰: | ||
بال بگشایند | بال بگشایند | ||
| − | وصیتنامه | + | ==وصیتنامه== |
بنده حقیر وظیفه خود می دانستم با اهداى خون از اسلام عزیز دفاع نمایم... | بنده حقیر وظیفه خود می دانستم با اهداى خون از اسلام عزیز دفاع نمایم... | ||
| − | خدایا تمامى عمر مرا بگیر و یک لحظه بر عمر رهبر عزیز بیفزا، چون که هر چه داریم از زحمات اوست. به امید دیدار در روز | + | خدایا تمامى عمر مرا بگیر و یک لحظه بر عمر رهبر عزیز بیفزا، چون که هر چه داریم از زحمات اوست. به امید دیدار در روز محشر!<ref>[http://khayyen.ir/shahid/538 سایت خین]</ref> |
==نگارخانه تصاویر== | ==نگارخانه تصاویر== | ||
<gallery> | <gallery> | ||
| سطر ۴۰: | سطر ۴۰: | ||
</gallery> | </gallery> | ||
| − | + | ==پانویس== | |
| − | + | <references /> | |
| − | + | ||
نسخهٔ کنونی تا ۳ مرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۱۷
نام : وندایی باصری / علی نام پدر : عوضعلى تاریخ تولد : ۱۳۴۸-۱۰-۷ محل تولد : جرقویه،روستاى تیمیارت،براآن شمالى تاریخ شهادت : ۱۳۶۶-۱-۲۸ محل شهادت : بانه –کربلاى 10 شهرستان : اصفهان یگان : مسئولیت : تحصیلات : محل تحصیل : حوزه علمیه اصفهان گلزار : گلزار شهداى تیمیارت
زندگینامه
از در و دیوار حوزه، نداى دلنشین فطرت خداجویش را م ىشنید، گویى همه جا این آواز را زمزمه مى کرد که: هرنفس آواز عشق مى رسد از چپ و راست ما به فلک مى رویم عزم تماشا که راست ؟ چهار سال در حوزه علمیه اصفهان در محضر استادان فرزانه زانوى ادب بر زمین نهاد. على از تمامى ابواب فقه، »باب جهاد « را برگزید تا با شهادت خود فقه آل محمد(ص) را تثبیت و درخت اسلام را آبیارى کند. او حدیث آلاله ها را با گوش جان شنید و مجنون وار به وادى جبهه شتافت تا در عملیات کربلاى 10 در منطقه بانه ، نور شهادت از جبین او تافت و آنجا بود که صفیر یک گلوله غنچه جانش را شکافت. او به عهدش وفا کرد چرا که: »در ازل عهدى بود میان جان و دل که نه آدم بود نه حوّا و نه آب و گل! « ... وقتى برادر بزرگش شهید شد، قرآن را به دست گرفت و گشود و به مادر گفت: خوب آمد و من مى روم و شما باید اجازه دهید و رفت. رفت تا به دو برادر شهید خونین بالش، سلطان على و محمّد حسن بپیوندد و هر سه در ریاض رضوان بال بگشایند
وصیتنامه
بنده حقیر وظیفه خود می دانستم با اهداى خون از اسلام عزیز دفاع نمایم... خدایا تمامى عمر مرا بگیر و یک لحظه بر عمر رهبر عزیز بیفزا، چون که هر چه داریم از زحمات اوست. به امید دیدار در روز محشر![۱]
