شهید علی یزدانی متولی سال ۱۳۴۵: تفاوت بین نسخه‌ها

(خاطرات)
 
سطر ۱۹: سطر ۱۹:
 
و سلام گرم نیز مى فرستم به برادرانم و خواهرانم و از شما خواهش دارم اول این كه هر چه بدى از من دیدید حلالم كنید و ببخشید و از یكایك شما برادرانم از جمله عباس آقا، محمد آقا و محسن آقا خواهش و درخواستى دارم كه اگر من نتوانستم زحمت هاى مامان را جبران كنم شما تا آنجا كه مى توانید جبران كنید و در طول زندگیتان چون همیشه احترامش را نگه دارید؛ زیرا مامان خیلى به گردن ما حق دارد و خیلى زحمت ها براى ما كشیده است. عباس آقا! مخصوصاً از شما یك خواهش دارم كه اگر من دیگر در میان شما نیستم كارى كنى كه نبودن من در خانه اصلاً احساس نشود و من را ببخشى اگر در طول زندگیم به تو برادر بزرگم بى احترامى كردم.
 
و سلام گرم نیز مى فرستم به برادرانم و خواهرانم و از شما خواهش دارم اول این كه هر چه بدى از من دیدید حلالم كنید و ببخشید و از یكایك شما برادرانم از جمله عباس آقا، محمد آقا و محسن آقا خواهش و درخواستى دارم كه اگر من نتوانستم زحمت هاى مامان را جبران كنم شما تا آنجا كه مى توانید جبران كنید و در طول زندگیتان چون همیشه احترامش را نگه دارید؛ زیرا مامان خیلى به گردن ما حق دارد و خیلى زحمت ها براى ما كشیده است. عباس آقا! مخصوصاً از شما یك خواهش دارم كه اگر من دیگر در میان شما نیستم كارى كنى كه نبودن من در خانه اصلاً احساس نشود و من را ببخشى اگر در طول زندگیم به تو برادر بزرگم بى احترامى كردم.
 
احمد آقا! از شما نیز طلب بخشش مى كنم كه در طول زندگیم مثل یك برادر برایم بوده اید. خلاصه بدین وسیله از همگى آنانى كه من را مى شناسند طلب بخشش مى كنم. و نیز چند كلمه با شما دو خواهر دلسوزم صحبت دارم: سلام و دورد مى فرستم بر شما دو خواهر عزیزم که با حجاب خود در طول زندگیتان مشت محكمى به دشمنان دینم زدید.  
 
احمد آقا! از شما نیز طلب بخشش مى كنم كه در طول زندگیم مثل یك برادر برایم بوده اید. خلاصه بدین وسیله از همگى آنانى كه من را مى شناسند طلب بخشش مى كنم. و نیز چند كلمه با شما دو خواهر دلسوزم صحبت دارم: سلام و دورد مى فرستم بر شما دو خواهر عزیزم که با حجاب خود در طول زندگیتان مشت محكمى به دشمنان دینم زدید.  
 +
 +
==خاطرات==
 +
خاطره ای از زبان مادر شهید:
 +
یک روز خواب دیدم که علی گفت: مادر! چرا کتاب ها را نمی بری بهشت زهرا، قطعه 4؟ از خواب که بیدار شدم به بچه ها گفتم: آنها گفتند که بهشت زهرا که کتابخانه ندارد بعد همه با هم دسته جمعی رفتیم بهشت زهرا از نگهبان آنجا پرسیدیم دیدیم که چه کتابخانه بزرگی دارد.<ref>[http://ajashohada.ir/home/martyrdetails/29279 سایت شهدای ارتش]</ref>
 
<gallery>
 
<gallery>
  
سطر ۲۵: سطر ۲۹:
  
 
</gallery>
 
</gallery>
==خاطرات==
+
==پانویس==  
خاطره ای از زبان مادر شهید:
+
<references />
یک روز خواب دیدم که علی گفت: مادر! چرا کتاب ها را نمی بری بهشت زهرا، قطعه 4؟ از خواب که بیدار شدم به بچه ها گفتم: آنها گفتند که بهشت زهرا که کتابخانه ندارد بعد همه با هم دسته جمعی رفتیم بهشت زهرا از نگهبان آنجا پرسیدیم دیدیم که چه کتابخانه بزرگی دارد.
+
+
منبع سایت شهدای ارتش
+
http://ajashohada.ir/home/martyrdetails/29279
+

نسخهٔ کنونی تا ‏۳ مرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۴۷

شهید علی یزدانی تاریخ تولد :1345/09/14 تاریخ شهادت : 1365/10/04 محل شهادت : نامشخص محل آرامگاه :تهران - بهشت زهرا

زندگی نامه

شهید علی یزدانی فرزند هاشم در تاریخ 1345/09/14 در تهران در خانواده ای مذهبی چشم به جهان گشود. پس از طی دوران کودکی در هفت سالگی به مدرسه رفت و تحصیل را تا دوّم راهنمایی بیشتر ادامه نداد. سپس در یک سراجی در بازار مشغول کار شد تا کمک خرج خانواده باشد. این شهید گرامی نمازهای خود را می خواند و روزه های خود را به طور کامل هر سال می گرفت. در تظاهرات و پخش اعلامیه های امام حضوری سبز داشت. در فعالیت های علمی، فرهنگی و هنری مدرسه همکاری می کرد. او بسیار مهربان و دلسوز بود و به همسایگان کمک زیادی می نمود. شهید یزدانی از طریق گردان ارتش از مشهد به جبهه اعزام شد که در حدود 9 ماه عضو دسته شناسایی بود و در تاریخ 1365/10/04 در کربلای 4 بر اثر اصابت گلوله در منطقه سومار به درجه رفیع شهادت نائل گردید. پیکر پاک و مطهر این شهید بزرگوار در بهشت زهرا ، قطعه 53 به خاک سپرده شد.

وصیت نامه

این كه این نامه را مى نویسم تنها سخنم با مردمان میهنم و خانواده‌ام است و تنها آرزوها و خواسته هایم از خداوند، مهربانى است. اول سخنم را با مامان عزیزم شروع مى كنم كه عمر و جوانى خود را در بزرگ كردن ما صرف كرد و نه تنها یك مادر دلسوز برایم بود بلكه چون جاى یك پدر و یك راهنماى بسیار عالى در طول زندگیم بود. آرى سلام و درود بر تو به بلنداى آسمان مى فرستم و از تو مامان عزیزم طلب بخشش مى كنم كه نتوانستم زحمت هاى شما را جبران كنم. مامان عزیز! مى دانم كه در بزرگ كردن ما چقدر رنج زحمت كشیدى و در زندگیت سعى كردى برایم یك مادر دلسوز باشى و ما هرگز كمبود پدر را حس نكنیم. ولى مامان عزیزم! نمی دانم با چه رویى و چه زبانى برایت بنویسم چون با هر زبانى كه بخواهم صحبت كنم محبت، مهر و رنج و زحمتى كه برایم كشیدى از نوشتنم جلوگیری مى كند. باز از روى این كه وجدانم اجازه نمى دهد از زحمت هایت كه براى من كشیدى شكر و قدردانى نكنم، این نامه را مى نویسم تا شاید قدرى فكرم آرام باشد و وجدانم قرار بگیرد و دلیل نوشتن نامه را بدانى. مامان عزیز! خود می دانى كه زمان جنگ است و وظیفه یك سرباز ایرانى و یك مسلمان چیست؟ یك مسلمان باید آزاد باشد و حاضر است بمیرد تا این كه اسلام در امان باشد و غیرتش اجازه نمى دهد در بند و اسارت باشد. پس مامان عزیزم! اگر جسدم بدستت رسید یا مفقودالأثر شدم برایم ناراحت نباش و بگو پسرم در راه خدا كشته شده است تا این كه پیش خدا سربلند باشم و بدانم كه از من راضى هستى و دشمنان میهنم و اسلام بدانند كه مادران ما این قدر شجاع و دلیر هستند و از فرزندشان براى حفظ اسلام مى گذرند. دیگر حرفى به جز خجالت از این كه نتوانستم زحمت هایت را جبران بكنم، ندارم و بدان اگر دشمنان این میهن بدنم را پاره پاره بكنند و جسدم در آفتاب سوزان این منطقه بماند. هرگز مهر تو را فراموش نخواهم كرد. دوستدار و دست بوس همیشگى‌ات امیر و سلام گرم نیز مى فرستم به برادرانم و خواهرانم و از شما خواهش دارم اول این كه هر چه بدى از من دیدید حلالم كنید و ببخشید و از یكایك شما برادرانم از جمله عباس آقا، محمد آقا و محسن آقا خواهش و درخواستى دارم كه اگر من نتوانستم زحمت هاى مامان را جبران كنم شما تا آنجا كه مى توانید جبران كنید و در طول زندگیتان چون همیشه احترامش را نگه دارید؛ زیرا مامان خیلى به گردن ما حق دارد و خیلى زحمت ها براى ما كشیده است. عباس آقا! مخصوصاً از شما یك خواهش دارم كه اگر من دیگر در میان شما نیستم كارى كنى كه نبودن من در خانه اصلاً احساس نشود و من را ببخشى اگر در طول زندگیم به تو برادر بزرگم بى احترامى كردم. احمد آقا! از شما نیز طلب بخشش مى كنم كه در طول زندگیم مثل یك برادر برایم بوده اید. خلاصه بدین وسیله از همگى آنانى كه من را مى شناسند طلب بخشش مى كنم. و نیز چند كلمه با شما دو خواهر دلسوزم صحبت دارم: سلام و دورد مى فرستم بر شما دو خواهر عزیزم که با حجاب خود در طول زندگیتان مشت محكمى به دشمنان دینم زدید.

خاطرات

خاطره ای از زبان مادر شهید: یک روز خواب دیدم که علی گفت: مادر! چرا کتاب ها را نمی بری بهشت زهرا، قطعه 4؟ از خواب که بیدار شدم به بچه ها گفتم: آنها گفتند که بهشت زهرا که کتابخانه ندارد بعد همه با هم دسته جمعی رفتیم بهشت زهرا از نگهبان آنجا پرسیدیم دیدیم که چه کتابخانه بزرگی دارد.[۱]

پانویس

  1. سایت شهدای ارتش
آخرین تغییر ‏۳ مرداد ۱۳۹۹، در ‏۱۴:۴۷