شهید محمد رضا بهمن آبادی: تفاوت بین نسخه‌ها

(خاطرات)
 
(یک نسخهٔ متوسط توسط کاربر دیگری نشان داده نشده)
سطر ۱: سطر ۱:
 +
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
 +
|نام فرد                = بهمن ابادی‌
 +
|تصویر                  =4443.jpg
 +
 +
|توضیح تصویر            =
 +
|ملیت                  = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
 +
|شهرت                  =
 +
|دین و مذهب            = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
 +
|تولد                  =[[بیرجند، 1340/01/01]]
 +
|شهادت                  = [[پاسگاه زید، 1365/10/18]]
 +
|وفات                  =
 +
|مرگ                    =
 +
|محل دفن                =[[بیرجند]]
 +
|مفقود                  =
 +
|جانباز                =
 +
|اسارت                  =
 +
|نیرو                  =
 +
|یگانهای خدمت          = [[لشکر41 ثارالله بهداری]]
 +
|طول خدمت              =
 +
|درجه                  =
 +
|سمت‌ها                  =[[راننده‌]]
 +
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]
 +
|نشان‌های لیاقت          =
 +
|عملیات‌              =
 +
|فعالیت‌ها              =
 +
|تحصیلات                =کاردانی
 +
|تخصص‌ها                =
 +
|شغل                    = راننده‌
 +
|خانواده                = نام پدر:
 +
}}
 +
 +
 +
 
تاریخ تولد : 1340/01/01
 
تاریخ تولد : 1340/01/01
 
نام : محمدرضا محل تولد : بیرجند
 
نام : محمدرضا محل تولد : بیرجند
سطر ۸: سطر ۴۱:
 
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : راننده‌
 
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : راننده‌
 
گلزار : بیرجند
 
گلزار : بیرجند
 
 
  
  
 
==زندگینامه==
 
==زندگینامه==
  
محمد رضا بهمن آبادی، در سال 1340 در شهرستان بیرجند، دیده به جهان گشود. تحصیلات ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان را در همین شهر گذراند. او که در خانواده‌ای مذهبی به دنیا آمده و بزرگ شده بود، در دوران نوجوانی، یکی از اعضای فعال هیأت عزاداری و از برگزارکنندگان مراسم دعا محله‌ی «جوادیه» بیرجند بود.
+
محمد رضا بهمن آبادی، در سال 1340 در شهرستان بیرجند، دیده به جهان گشود. تحصیلات ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان را در همین شهر گذراند. او که در خانواده‌ای مذهبی به دنیا آمده و بزرگ شده بود، در دوران نوجوانی، یکی از اعضای فعال هیأت عزاداری و از برگزار کنندگان مراسم دعا محله‌ی «جوادیه» بیرجند بود.
پس از اخذ مدرک دیپلم، یک دوره‌ی آموزشی برق صنعتی و ساختمانی را گذراند. سپس به خدمت مقدس نظام وظیفه فرا خوانده شد. دوران پر افتخار سربازی را همراه لشکر 77 ثامن‌الائمه‌ی خراسان در منطقه‌ی کردستان گذراند. پس از سربازی به خدمت جهاد سازندگی در آمد و با اطلاعات فنی‌ای که داشت، مدتی در جبهه‌های نبرد حق علیه باطل با کار تراشکاری مشغول شد.
+
پس از اخذ مدرک دیپلم، یک دوره‌ی آموزشی برق صنعتی و ساختمانی را گذراند. سپس به خدمت مقدس نظام وظیفه فرا خوانده شد. دوران پر افتخار سربازی را همراه لشکر 77 ثامن‌الائمه‌ی خراسان در منطقه‌ی [[کردستان]] گذراند. پس از سربازی به خدمت جهاد سازندگی در آمد و با اطلاعات فنی‌ای که داشت، مدتی در جبهه‌های نبرد حق علیه باطل با کار تراشکاری مشغول شد.
علاقه‌ی او به کسب علم و دانش باعث شد که با تلاش و کوشش مستمر در دانشگاه پذیرفته و برای ادامه‌ی تحصیل راهی مشهد مقدس و کرمان شود.  پس از فراغت از تحصیل به عنوان دبیر فنی در یکی از هنرستان‌های منطقه‌ی محروم زابل به خدمت گمارده شد.
+
علاقه‌ی او به کسب علم و دانش باعث شد که با تلاش و کوشش مستمر در دانشگاه پذیرفته و برای ادامه‌ی تحصیل راهی مشهد مقدس و کرمان شود. پس از فراغت از تحصیل به عنوان دبیر فنی در یکی از هنرستان‌های منطقه‌ی محروم زابل به خدمت گمارده شد.
او که تجربه‌ی زیادی از حضور در جبهه داشت، بار دیگر جهت مبارزه با کفار بعثی از طریق بسیج سپاه پاسداران به عنوان امدادگر، در لشکر 41 ثارا... به منطقه‌ی عملیاتی شلمچه اعزام گردید و در تاریخ 18/10/1365 در عملیات کربلای 5 در حالی که مشغول خواندن قرآن بود، توسط هواپیماهای عراقی مورد اصابت موشک قرار گرفت و به ملکوت اعلی پیوست.
+
او که تجربه‌ی زیادی از حضور در جبهه داشت، بار دیگر جهت مبارزه با کفار بعثی از طریق بسیج [[سپاه پاسداران]] به عنوان امدادگر، در لشکر 41 ثارالله به منطقه‌ی عملیاتی [[شلمچه]] اعزام گردید و در تاریخ 18/10/1365 در عملیات [[کربلای 5]] در حالی که مشغول خواندن قرآن بود، توسط هواپیماهای [[عراق]]ی مورد اصابت [[موشک]] قرار گرفت و به ملکوت اعلی پیوست.
ماه‌ها پیکر متلاشی شده و سوخته‌ی شهید شناسایی نشد. سرانجام با تلاش و پیگیری برادرش در تهران شناسایی گردید و برای تشییع و تدفین به شهرستان بیرجند انتقال یافت و در گلزار شهدای بیرجند به خاک سپرده شد.
+
ماه‌ها پیکر متلاشی شده و سوخته‌ی [[شهید]] شناسایی نشد. سرانجام با تلاش و پیگیری برادرش در تهران شناسایی گردید و برای تشییع و تدفین به شهرستان بیرجند انتقال یافت و در گلزار [[شهدای]] بیرجند به خاک سپرده شد.
  
 
==خاطرات==
 
==خاطرات==
  
نحوه ی شهادت فرزندم محمدرضا را یکی از همرزمانش این گونه برایم نقل می کرد به خاطر دارم محمدرضا در بهداری مشغول به کار بود و راننده ی آمبولانس بود یک روز به گردان ما آمد و جلوی سنگر ما ایستاد به ایشان گفتم بیا صبحانه بخوریم ولی ایشان گفت صبحانه در ماشین دارم. می خواهم در ماشین قران بخوانم و بعد صبحانه بخورم که ناگهان جنگنده های عراقی از راه رسیدند و آمبولانس را هدف گرفتند که آمبولانس آتش گرفت و ایشان به همراه دو تن دیگر از رزمنده ها داخل آمبولانس بودند جسد دو نفر شناسایی شد ولی جسد بهمن آبادی به علت سوختگی زیاد به تهران بردن و بعد از 25روز به خانه اش آوردند.
+
* نحوه ی [[شهادت]] فرزندم محمدرضا را یکی از همرزمانش این گونه برایم نقل می کرد به خاطر دارم محمدرضا در بهداری مشغول به کار بود و راننده ی آمبولانس بود یک روز به گردان ما آمد و جلوی سنگر ما ایستاد به ایشان گفتم بیا صبحانه بخوریم ولی ایشان گفت صبحانه در ماشین دارم. می خواهم در ماشین قران بخوانم و بعد صبحانه بخورم که ناگهان جنگنده های [[عراق]]ی از راه رسیدند و آمبولانس را هدف گرفتند که آمبولانس آتش گرفت و ایشان به همراه دو تن دیگر از رزمنده ها داخل آمبولانس بودند جسد دو نفر شناسایی شد ولی جسد بهمن آبادی به علت سوختگی زیاد به تهران بردن و بعد از 25 روز به خانه اش آوردند.
زمانی که همسرم محمدرضا در جبهه بود و من فارغ شدم پسری به دنیا آوردم برای این که اسمش را انتخاب کنم به محمدرضا زنگ زدم تا از او نام پسرم را بپرسم. وقتی به ایشان گفتم پسری به دنیا اورده ام اسمش را بگذارم گفت: نام او را محمود بگذارید و او را بیاور نزدیک تلفن تا صدای گریه اش را بشنوم و در گوش اذان بگویم بچه ها را بردم کنار تلفن و ایشان هم در گوشش اذان گفت که هیچ زمان این صحنه یادم نمی رود که در آخر هم نتوانست بچه اش را ببیند و به درجه ی رفیع شهادت نائل آمد.
+
به خاطر دارم یک روز فرزندم محمدرضا لباسهای نو پوشیده و حسابی به خودش رسیده بود. به ایشان گفتم کجا می خواهی بروی گفت: قرار است به همراه چند تا از دوستانم به دیدن امام برویم. وقتی آنها رفتند بعد از چند روز برگشتند به من گفت پدر جان نیروهای شهربانی راه را بسته بودند و کسی را نمی گذاشتند به تهران برود و ما مخفیانه به تهران رفتیم و امام را از نزدیک دیدیم
+
==نگارخانه تصاویر==
+
<gallery>
+
  
 +
* زمانی که همسرم محمدرضا در جبهه بود و من فارغ شدم پسری به دنیا آوردم برای این که اسمش را انتخاب کنم به محمدرضا زنگ زدم تا از او نام پسرم را بپرسم. وقتی به ایشان گفتم پسری به دنیا اورده ام اسمش را بگذارم گفت: نام او را محمود بگذارید و او را بیاور نزدیک تلفن تا صدای گریه اش را بشنوم و در گوش اذان بگویم بچه ها را بردم کنار تلفن و ایشان هم در گوشش اذان گفت که هیچ زمان این صحنه یادم نمی رود که در آخر هم نتوانست بچه اش را ببیند و به درجه ی رفیع [[شهادت]] نائل آمد.
  
 +
* به خاطر دارم یک روز فرزندم محمدرضا لباسهای نو پوشیده و حسابی به خودش رسیده بود. به ایشان گفتم کجا می خواهی بروی گفت: قرار است به همراه چند تا از دوستانم به دیدن امام برویم. وقتی آنها رفتند بعد از چند روز برگشتند به من گفت پدر جان نیروهای شهربانی راه را بسته بودند و کسی را نمی گذاشتند به تهران برود و ما مخفیانه به تهران رفتیم و امام را از نزدیک دیدیم<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4443 سایت یاران رضا]</ref>
 +
==پانویس==
 +
<references />
 +
==نگارخانه تصاویر==
 +
<gallery>
 
Image:4443.jpg
 
Image:4443.jpg
 
 
</gallery>
 
</gallery>
 
+
==رده==
منبع سایت یاران رضا
+
{{ترتیب‌پیش‌فرض: بهمن ابادی‌ }}
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4443
+
[[رده: شهدا]]
 +
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
 +
[[رده: شهدای ایران]]
 +
[[رده: شهدای استان خراسان جنوبی]]
 +
[[رده: شهدای شهرستان بیرجند]]

نسخهٔ کنونی تا ‏۱۲ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۱۱

بهمن ابادی‌
4443.jpg
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد بیرجند، 1340/01/01
شهادت پاسگاه زید، 1365/10/18
محل دفن بیرجند
یگانهای خدمت لشکر41 ثارالله بهداری
سمت‌ها راننده‌
جنگ‌‌ها جنگ ایران و عراق
تحصیلات کاردانی
شغل راننده‌
خانواده نام پدر:



تاریخ تولد : 1340/01/01 نام : محمدرضا محل تولد : بیرجند نام خانوادگی : بهمن ابادی‌ تاریخ شهادت : 1365/10/18 نام پدر : علی‌اکبر مکان شهادت : پاسگاه زید تحصیلات : کاردانی منطقه شهادت : شغل : راننده یگان خدمتی : ل 41 ثارا... بهداری گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : راننده‌ گلزار : بیرجند


زندگینامه

محمد رضا بهمن آبادی، در سال 1340 در شهرستان بیرجند، دیده به جهان گشود. تحصیلات ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان را در همین شهر گذراند. او که در خانواده‌ای مذهبی به دنیا آمده و بزرگ شده بود، در دوران نوجوانی، یکی از اعضای فعال هیأت عزاداری و از برگزار کنندگان مراسم دعا محله‌ی «جوادیه» بیرجند بود. پس از اخذ مدرک دیپلم، یک دوره‌ی آموزشی برق صنعتی و ساختمانی را گذراند. سپس به خدمت مقدس نظام وظیفه فرا خوانده شد. دوران پر افتخار سربازی را همراه لشکر 77 ثامن‌الائمه‌ی خراسان در منطقه‌ی کردستان گذراند. پس از سربازی به خدمت جهاد سازندگی در آمد و با اطلاعات فنی‌ای که داشت، مدتی در جبهه‌های نبرد حق علیه باطل با کار تراشکاری مشغول شد. علاقه‌ی او به کسب علم و دانش باعث شد که با تلاش و کوشش مستمر در دانشگاه پذیرفته و برای ادامه‌ی تحصیل راهی مشهد مقدس و کرمان شود. پس از فراغت از تحصیل به عنوان دبیر فنی در یکی از هنرستان‌های منطقه‌ی محروم زابل به خدمت گمارده شد. او که تجربه‌ی زیادی از حضور در جبهه داشت، بار دیگر جهت مبارزه با کفار بعثی از طریق بسیج سپاه پاسداران به عنوان امدادگر، در لشکر 41 ثارالله به منطقه‌ی عملیاتی شلمچه اعزام گردید و در تاریخ 18/10/1365 در عملیات کربلای 5 در حالی که مشغول خواندن قرآن بود، توسط هواپیماهای عراقی مورد اصابت موشک قرار گرفت و به ملکوت اعلی پیوست. ماه‌ها پیکر متلاشی شده و سوخته‌ی شهید شناسایی نشد. سرانجام با تلاش و پیگیری برادرش در تهران شناسایی گردید و برای تشییع و تدفین به شهرستان بیرجند انتقال یافت و در گلزار شهدای بیرجند به خاک سپرده شد.

خاطرات

  • نحوه ی شهادت فرزندم محمدرضا را یکی از همرزمانش این گونه برایم نقل می کرد به خاطر دارم محمدرضا در بهداری مشغول به کار بود و راننده ی آمبولانس بود یک روز به گردان ما آمد و جلوی سنگر ما ایستاد به ایشان گفتم بیا صبحانه بخوریم ولی ایشان گفت صبحانه در ماشین دارم. می خواهم در ماشین قران بخوانم و بعد صبحانه بخورم که ناگهان جنگنده های عراقی از راه رسیدند و آمبولانس را هدف گرفتند که آمبولانس آتش گرفت و ایشان به همراه دو تن دیگر از رزمنده ها داخل آمبولانس بودند جسد دو نفر شناسایی شد ولی جسد بهمن آبادی به علت سوختگی زیاد به تهران بردن و بعد از 25 روز به خانه اش آوردند.
  • زمانی که همسرم محمدرضا در جبهه بود و من فارغ شدم پسری به دنیا آوردم برای این که اسمش را انتخاب کنم به محمدرضا زنگ زدم تا از او نام پسرم را بپرسم. وقتی به ایشان گفتم پسری به دنیا اورده ام اسمش را بگذارم گفت: نام او را محمود بگذارید و او را بیاور نزدیک تلفن تا صدای گریه اش را بشنوم و در گوش اذان بگویم بچه ها را بردم کنار تلفن و ایشان هم در گوشش اذان گفت که هیچ زمان این صحنه یادم نمی رود که در آخر هم نتوانست بچه اش را ببیند و به درجه ی رفیع شهادت نائل آمد.
  • به خاطر دارم یک روز فرزندم محمدرضا لباسهای نو پوشیده و حسابی به خودش رسیده بود. به ایشان گفتم کجا می خواهی بروی گفت: قرار است به همراه چند تا از دوستانم به دیدن امام برویم. وقتی آنها رفتند بعد از چند روز برگشتند به من گفت پدر جان نیروهای شهربانی راه را بسته بودند و کسی را نمی گذاشتند به تهران برود و ما مخفیانه به تهران رفتیم و امام را از نزدیک دیدیم[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا

نگارخانه تصاویر

رده

آخرین تغییر ‏۱۲ مهر ۱۳۹۹، در ‏۲۱:۱۱