شهید ناصر کاظمی - بخش دوم: تفاوت بین نسخهها
(برچسب: ویرایش موبایل) |
|||
| سطر ۷: | سطر ۷: | ||
رویم نمی شد به صورتش نگاه کنم. سرم را انداختم پایین، آرام گفتم «اوهوم. » | رویم نمی شد به صورتش نگاه کنم. سرم را انداختم پایین، آرام گفتم «اوهوم. » | ||
.. .. . | .. .. . | ||
| − | به نیم ساعت نکشید که خبر آوردند [[شهید | + | به نیم ساعت نکشید که خبر آوردند [[شهید]] شده. آن قدر حسرت خوردم که چرا توی صورتش نگاه نکردم، که چرا بغلش نکردم، که چرا نبوسیدمش. |
یادگاران، جلد 14 کتاب [[شهید ناصر کاظمی]]، ص 94 | یادگاران، جلد 14 کتاب [[شهید ناصر کاظمی]]، ص 94 | ||
| سطر ۱۰۸: | سطر ۱۰۸: | ||
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه | موضوع : اجتماعی ، دانشگاه | ||
| − | ناصر که فرماندهشان بود، بیست و دو نفر بیش تر نبودند. حالا که می رفت سر خاکشان، خودش مانده بود و یکی دیگر که | + | ناصر که فرماندهشان بود، بیست و دو نفر بیش تر نبودند. حالا که می رفت سر خاکشان، خودش مانده بود و یکی دیگر که جانباز شده بود. |
.. .. . | .. .. . | ||
گفت «من می رم بهشت زهرا، زود می آم. » | گفت «من می رم بهشت زهرا، زود می آم. » | ||
| سطر ۱۳۹: | سطر ۱۳۹: | ||
هم فرمانده سپاه کردستان بود، هم [[فرمانده تیپ]] ویژه ی شهدا. گفته بود «همه با یونیفرم و سر تا پا مسلح جمع بشن توی میدان اصلی سنندج. » | هم فرمانده سپاه کردستان بود، هم [[فرمانده تیپ]] ویژه ی شهدا. گفته بود «همه با یونیفرم و سر تا پا مسلح جمع بشن توی میدان اصلی سنندج. » | ||
| − | هزار و دویست نفر [[نظامی]] سراپا [[مسلح]] را کرده بود سه تا چهارصد نفر. از سه جای شهر سه تا گردان را به حالت [[رژه]ه آورده بود توی میدان. پشت سرشان را هم پر کرده بود از [[کاتیوشا]] و [[توپ]] ها و | + | هزار و دویست نفر [[نظامی]] سراپا [[مسلح]] را کرده بود سه تا چهارصد نفر. از سه جای شهر سه تا گردان را به حالت [[رژه]ه آورده بود توی میدان. پشت سرشان را هم پر کرده بود از [[کاتیوشا]] و [[توپ]] ها و تویوتاهای نظامی رنگ شده ی دست نخورده. همان روز رادیو دموکرات گفته بود «این ها رو شش ماه فرستادند اسرائیل، دوره دیدند. » |
تا آن وقت چنین رژه ای ندیده بودند. توی دلشان خالی شده بود. خیلی ها این رژه را که دیده بودند، گفته بودند «قصه ی کردستان دیگه آخرشه. این ها اومدن کار رو یکسره کنن. » | تا آن وقت چنین رژه ای ندیده بودند. توی دلشان خالی شده بود. خیلی ها این رژه را که دیده بودند، گفته بودند «قصه ی کردستان دیگه آخرشه. این ها اومدن کار رو یکسره کنن. » | ||
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 59 | یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 59 | ||
| سطر ۱۹۸: | سطر ۱۹۸: | ||
.. .. . | .. .. . | ||
نای جنگیدن نداشتیم. نگاه کردم ته ستون. همه ی شب پیاده آمده بودیم. گفتم «خدا به فریادمون برسه. » | نای جنگیدن نداشتیم. نگاه کردم ته ستون. همه ی شب پیاده آمده بودیم. گفتم «خدا به فریادمون برسه. » | ||
| − | آفتاب که زد، صدای تق تق [[تفنگ]] پیچید توی سد. دست آخر کومله ها فرار کردند طرف کوه و بیابان. ما ماندیم و | + | آفتاب که زد، صدای تق تق [[تفنگ]] پیچید توی سد. دست آخر کومله ها فرار کردند طرف کوه و بیابان. ما ماندیم و سد بوکان. |
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 71 | یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 71 | ||
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی | موضوع : اجتماعی ، فرماندهی | ||
| سطر ۳۳۷: | سطر ۳۳۷: | ||
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 60 | یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 60 | ||
موضوع : اجتماعی ، مدیریت | موضوع : اجتماعی ، مدیریت | ||
| + | |||
==پانویس== | ==پانویس== | ||
<references/> | <references/> | ||
نسخهٔ کنونی تا ۲۷ دی ۱۳۹۸، ساعت ۲۰:۴۵
زندگینامه
آمد، گفت «ای آقا! آدم که با این چیزها ناراحت نمی شه. » خیلی تحویلمان گرفت. گفت «من فکر کردم شما دیگه توی عملیات ها بوده ای، می دونی. بعضی وقت ها پیش می آد، یک جایی آدم تند می شه، یک حرفی می زنه. تو دیگه چرا به دل گرفتی؟» آن قدر سر به سرمان گذاشت تا بالأخره کار خودش را کرد. گفت «اخم هات رو وا کن. » وا کردم. گفت «حلال کردی ما رو؟» رویم نمی شد به صورتش نگاه کنم. سرم را انداختم پایین، آرام گفتم «اوهوم. » .. .. . به نیم ساعت نکشید که خبر آوردند شهید شده. آن قدر حسرت خوردم که چرا توی صورتش نگاه نکردم، که چرا بغلش نکردم، که چرا نبوسیدمش.
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 94 موضوع : اخلاقی ، عذرخواهی
پیش از عملیات فتح المبین بود. سیم تلفن صحرایی سنگر فرماندهی ترکش خورد وارتباط قطع شد. یکی از بچه ها برای اینکه کار راه بیفتد. با موتوری که توی مقر بود رفت که سیم را وصل کند. موتور افتاد توی یک چاله خمپاره. هم سید زخمی شد و هم موتور خسارت دید. احمد، دم غروب از قرارگاه برگشت. سراغ سید را گرفت. وقتی قضیه قطع شدن سیم و موتور را برایش گفتم. ناراحت شد. گفت «هم خسارت موتور رو ازش بگیرید. هم خودش برگردنجف آباد. » ما پا در میانی کردیم. گفت «کار باید حساب، کتاب داشته باشه. اینجا مخابرات داره. سیم قطع شد. وظیفه شونه برن درست کنن، هر کی باید پی وظیفه خودش باشه. » سید که برگشت باهاش حرف زد. «سید تو بی نظمی کردی، وظیف تو نبوده بری دنبال سیم» او هم عذرخواهی کرد. سید رضا، در عملیات فتح المبین شهید شد. یادگاران، جلد 19 کتاب شهید احمد کاظمی، ص 27 موضوع : اخلاقی ، عذرخواهی
از بیمارستان که مرخص شدم، به جای کردستان، فرستادندم یک جای دیگر، تا روزی که دوباره به م مأموریت دادند کردستان. وقتی دیدمش، گفت «حالا که با پای خودت برگشته ای، دیگه نمی گذارم برگردی. » گفتم «پدر بیامرز، مأموریت دارم. کارم تموم بشه، باید برگردم. » گفت «بی خود، همین جا می مونی. من الآن مسئول ستاد ندارم. » قائم مقامش را نشان داد، گفت «این رو می بینی؟ مهندس بوده، از پشت میز توی اداره ش کشوندمش این جا، کردمش قائم مقام. تو هم از همین حالا مسئول ستاد منی. » ـ که جناب عالی برین منطقه بجنگین، من بمونم توی ستاد، خاک بخورم، بپوسم. هان؟ ـ زحمت نکش. این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست. زنگ زد دژبانی، اسمم را گفت. گفت «این آقا حق نداره از در بره بیرون، تا من بگم. » یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 55 موضوع : اخلاقی ، قاطعیت
دلش که می گرفت، می رفت سرِ خاک شهدا. .. .. . چندتا فرمانده را آورده بودند بازدید منطقه. بهشان گفته بود «پیاده می ریم. » یکیشان گفته بود «مگه می خوای ما رو به کشتن بدی؟» عصبانی شده بود. گفته بود «چیه؟ فقط جون شماهاست که ارزش داره؟ جون بچه های مردم ارزشی نداره؟» از این جور حرف و حدیث ها دلش زود می گرفت. یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 42 موضوع : اخلاقی ، قاطعیت
از گرگ و میش غروب تا خروس خوان سحر، ضدانقلاب آتش ریخته بود روی منطقه. پشت سرشان تا مرز باز بود. خیلی راحت آمده بودند بیخ گوش رزمنده ها، خودی نشان داده بودند. خواب را ازشان گرفته بودند تا صبح. گفته بود «باید پشت سر این ها تا مرز بسته بشه. » حرفی که می زد، دوتا نمی شد. بی خودی هم چیزی نمی گفت. برای هر حرفش طرح و نقشه داشت. .. .. . یک گردان مستقل ارتشی از شیراز برداشت، آورد منطقه. امکانات این گردان از امکانات یک تیپ هم بیش تر بود. دست ارتش و سپاه را گذاشت توی دست هم، گفت «تا مرزها بسته نشه، همین آشه و همین کاسه. برید سمت مرز. » یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 29 موضوع : اخلاقی ، قاطعیت
آمد پیشش، لب هاش خشکیده بودند، گفت «آقا! تشنمه. آب می خوام. » نگاه کرد به صورت بچه. از گرما سرخ شده بود. رنگش پرید و به جمعیتی که جلوی زندان منتظر ملاقات بودند، خیره شد. گفت «آب می خوای؟ بیا. » .. .. . نگهبان، در را برای ناصر باز کرد. ده دوازده تا بچه پشت سرش آمدند تو. جلوشان را گرفت. ناصر برگشت و با تحکم گفت «تشنه ن. هوا گرمه. خودت جای این ها بودی چه کار می کردی؟» رفت طرف آب سردکن. .. .. . خودش دوره افتاده بود و به مردم آب می رساند و مدام می گفت «معذرت می خوام. » یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 58 موضوع : اخلاقی ، کمک به دیگران
فوتبالیست قهاری بود. عملیات که نبود، شب تا صبح کارش می شد تمرین دادن نیروها. .. .. . می گفت «زمین فوتبال میدون جنگه. کاپیتان هم همون فرمانده ست. هر چی فرمانده می گه باید گوش کنین. » بچه ها را تمرین می داد. می گفت «این تمرین، تمرین جنگه. » توی بازی هم خیلی سر بچه ها داد می زد. می گفت «وقتی می گم سر جای خودت بازی کن، فکر کن اسلحه داده ام دستت، گذاشته امت سرِ پست. کی توی جنگ پستش رو ول می کنه می ره؟» یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 56 موضوع : اجتماعی ، آموزش نظامی
مجرد بود، اما قاضی زن و شوهرهای کُرد بود. یکی از خانم های کُرد تعریف می کرد، می گفت «فقط کاک ناصر بود که حق داشت توی خونه ی ما بیاد و بره. » .. .. . گفتم «آخه مرد! به تو مجرد چه که بین زن و شوهرها قضاوت می کردی؟ تو رو چه به این حرف ها. » گفت «والّا من کاری نمی کردم. همین هایی که خدا و پیغمبر گفته ن، بهشون می گفتم. اون ها هم آدم های خوبی بودن، حرف گوش می کردن و اختلاف هاشون حل می شد. » یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 41 موضوع : اجتماعی ، اصلاح ذات البین
فوتبالیست قهاری بود. عملیات که نبود، شب تا صبح کارش می شد تمرین دادن نیروها. .. .. . می گفت «زمین فوتبال میدون جنگه. کاپیتان هم همون فرمانده ست. هر چی فرمانده می گه باید گوش کنین. » بچه ها را تمرین می داد. می گفت «این تمرین، تمرین جنگه. » توی بازی هم خیلی سر بچه ها داد می زد. می گفت «وقتی می گم سر جای خودت بازی کن، فکر کن اسلحه داده ام دستت، گذاشته امت سرِ پست. کی توی جنگ پستش رو ول می کنه می ره؟» یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 56 موضوع : اجتماعی ، اوقات فراغت
قاطی مردم که می شد، اگر می دید دست کسی اسلحه است، ناراحت می شد. می گفت «کسی که می آد پیش مردم، با خودش اسلحه نمی آره. » چه رسد به این که کسی توی درگیری ها گلوله اش می خورد توی دهی، آبادی ای، شهری. . . . . . دستش خسته شده بود. لوله ی مسلسل آمده بود پایین و چندتاش خورده بود توی ده. حسابی ریخته بود به هم. گفته بود «کی بهت گفت مردم رو بزنی؟ چرا زدی توی ده؟» فرستاده بودش آن جا. گفته بود «برو ببین کسی طوریش نشده باشه. » یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 22 موضوع : اجتماعی ، توجه به مردم
موقع خرید حلقه، گفت «من حلقه نمی خوام. » چیزی نگفتم. من هم پیش تر گفته بودم که آیینه و شمعدان نمی خواهم. مشهد که رفتیم، برایش به جای حلقه، یک انگشتر عقیق خریدم. گفتم «باشه به جای حلقه. » .. .. . بعد از شهادت ناصر، وسایلش را برایم آوردند. انگشتر عقیقش هنوز خونی بود. یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 84 موضوع : اجتماعی ، خرید
رفته بود هر چه نقشه ی برجسته ی نظامی توی تیپ بود، کشیده بود بیرون، بغل زده بود، آورده بود توی اتاق. وقتی من را دید، گفت «خط الرأس چیه؟ میزان منحنی یعنی چی؟» گفتم «چه می دونم؟ شما بگین ما بدونیم. » آمد نقشه ها را پهن کرد روی میز. نیم ساعت دور نقشه گشت، هِی از این طرف میز رفت آن طرف. مدام می گفت «این باید چیز باشد؛ چیز. » آخر سر خنده اش گرفت. گفت «بچه ها رو بفرستین این چیزها رو یاد بگیرند، به درد می خوره. » .. .. . به ماه نکشید که مثل بلبل نقشه می خواند. می گفتیم «از کجا یاد گرفتی؟» می گفت «دانشگاه رفته ام؛ دانشگاه جنگ. » یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 68 موضوع : اجتماعی ، دانشگاه
صیاد شیرازی قبل از شهادتش آمد پیشم، گفت «اگه امکان داره، دفتر ناصر رو بدین به من. »
گفتم «باید پیداش کنم. برای چی می خواین؟»
گفت «ناصر طرح های عملیاتیش رو توی دفترش می نوشت، برای تدریس توی دانشگاه جنگ می خوام
می گفت «درس جنگ نخوانده بود، اما کارهایی که می کرد، واقعا بی عیب و نقص بود
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 99
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه
ناصر که فرماندهشان بود، بیست و دو نفر بیش تر نبودند. حالا که می رفت سر خاکشان، خودش مانده بود و یکی دیگر که جانباز شده بود. .. .. . گفت «من می رم بهشت زهرا، زود می آم. » رفته بود. دیده بود همه جا پر شده. می ترسید دیگر جایی برایش نمانَد. هِی می گفت «این قطعه هم پُر شد. » یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 90 موضوع : اجتماعی ، شهدا
عملیات که می شد، باید سَرِ ستون دنبالش می گشتی. می گفت «هیچ چی بیش تر از این روحیه ی افراد رو بالا نمی بره که فرمانده، خودش نفر اول باشه. » . . . . . یک کلاش دست می گرفت و دوره می افتاد. می گفتند «عیبش اینه که هیچ وقت پشت میزش نیست. » خیلی وقت ها اگر کسی کارش داشت، باید صبر می کرد، با سر و صورت خاکی از عملیات برگردد. یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 19 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی
قبل از عملیات ها می دیدی خودش به کوچک ترین کارها می رسد. می دیدی برای بی سیم چی های عملیات جلسه ی توجیهی گذاشته یا این که گفته راننده ها را جمع کنند تا برای ستون کشی توی عملیات توجیهشان کند . نوبت شناسایی هم که می رسید، خودش حیّ و حاضر بود. عملیات هم که شروع می شد، نفر اولی بود که می زد به خط . . . . . هر جا که درگیری شدیدتر بود و خطر بیش تر، همان جا بود. . . . . . خیلی که عصبانی می شد، داد و فریاد می کرد. بچه ها دوستش داشتند، چیزی نمی گفتند، اما فرماندهی می کرد ها. بعضی وقت ها هم بود که همه نشسته بودند و زانوی غم به بغل گرفته بودند، شاد و شنگول با چهره ی باز و لب خندان پیدایش می شد، می شد قرص روحیه. یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 24 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی
گفت «نکنه بریده ای؟» گفتم «معذرت می خوام. بریده ای دیگه چه صیغه ایه؟ حکمم سه ماهه بوده، تموم شده. اومده ام تسویه کنم، برم سر خونه زندگیم. » گفت «مأموریت و حکم و این چیزها همه ش حرفه. اگه بریده ای که یا علی، تسویه کن برو. اگه هم نبریده ای، این جا بهت احتیاج داریم. کار زیاده، بمون. » یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 35 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی
هم فرمانده سپاه کردستان بود، هم فرمانده تیپ ویژه ی شهدا. گفته بود «همه با یونیفرم و سر تا پا مسلح جمع بشن توی میدان اصلی سنندج. » هزار و دویست نفر نظامی سراپا مسلح را کرده بود سه تا چهارصد نفر. از سه جای شهر سه تا گردان را به حالت [[رژه]ه آورده بود توی میدان. پشت سرشان را هم پر کرده بود از کاتیوشا و توپ ها و تویوتاهای نظامی رنگ شده ی دست نخورده. همان روز رادیو دموکرات گفته بود «این ها رو شش ماه فرستادند اسرائیل، دوره دیدند. » تا آن وقت چنین رژه ای ندیده بودند. توی دلشان خالی شده بود. خیلی ها این رژه را که دیده بودند، گفته بودند «قصه ی کردستان دیگه آخرشه. این ها اومدن کار رو یکسره کنن. » یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 59 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی
چمران که سردشت را گرفت، دولت گفت «سپاهی ها از شهر برن بیرون. » شهر دوباره افتاد دست ضدانقلاب. .. .. . سال بعد صیاد شیرازی رفت آن جا را گرفت. وقتی رسیده بودند، چیزی از ستون ارتش باقی نمانده بود. جاده ی بانه ـ سردشت هم مانده بود دست کومله ها. .. .. . گفت «جاده ی بانه ـ سردشت باید آزاد بشه. » بایدی که می گفت، خیلی حرف گنده ای بود. قبل از آن شهرام فر همچین چیزی گفته بود؛ شهید شده بود. شوخی نبود. هفتاد کیلومتر جاده بود؛ پر از دره، پیچ های تند، تپه های بلند، جنگل و کومله ها. یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 60 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی
از گرگ و میش غروب تا خروس خوان سحر، ضدانقلاب آتش ریخته بود روی منطقه. پشت سرشان تا مرز باز بود. خیلی راحت آمده بودند بیخ گوش رزمنده ها، خودی نشان داده بودند. خواب را ازشان گرفته بودند تا صبح. گفته بود «باید پشت سر این ها تا مرز بسته بشه. » حرفی که می زد، دوتا نمی شد. بی خودی هم چیزی نمی گفت. برای هر حرفش طرح و نقشه داشت. .. .. . یک گردان مستقل ارتشی از شیراز برداشت، آورد منطقه. امکانات این گردان از امکانات یک تیپ هم بیش تر بود. دست ارتش و سپاه را گذاشت توی دست هم، گفت «تا مرزها بسته نشه، همین آشه و همین کاسه. برید سمت مرز. » یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 29 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی
اسلحه هایشان را برداشته بودند و زده بودند به کوه. فرار کرده بودند. سی نفری می شدند. گفتم «چی کار می خوای بکنی؟» گفت «یک پیغامی براشون بفرستین، بگین برگردن، گول حرف های این و اون رو نخورن. » پیام را که شنیده بودند، گفته بودند «اگه فرماندار بیاد کوه، حاضریم مذاکره کنیم، برگردیم، اگه هم خواست بیاد، تک و تنها بیاد؛ دست خالی. » گفتم «بَه! دست خالی؟ نری ها. می ری؟» رفته بود. گفته بود «می دونی سی نفر یعنی چی؟ اون هم مسلح؟ من فقط یک نفرم. نمی ارزه؟» .. .. . تک و تنها رفت. همه می گفتند «توطئه ست. زنده برنمی گرده. » وقتی آمد، سی نفر همراهش بودند؛ مسلح و تازه نفس. دیگر ول کنش که نبودند. عملیات که می رفت، هر جا که او بود، این سی نفر هم بودند. یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 30 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی
مادرش می گفت «توی پاوه که بودیم، بیش تر وقت ها ساعت از دو گذشته بود که می اومد یک گوشه ای پیدا می کرد، می خوابید. » .. .. . شده یک گوشه ی امن، یک ساحل آرامش پیدا کنی؟ بعد یکی بیاید بگوید «دیگه بسه. پاشو، برو توی دریای طوفانی. توی میدان کارزار. » .. .. . شده بود فرمانده سپاه کردستان، اما تمام زندگیش، تمام افتخاراتش، تمام کارنامه ی درخشانش، خلاصه می شد توی پاوه؛ توی امنیتی که آن جا درست کرده بود. پاوه ای ها به اسمش قسم می خوردند. وقتی گفتند «پاوه رو تحویل بده، برو سنندج» خیلی راحت دل کند از پاوه. انگار همین دیروز آمده باشد. رفت. یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 50 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی
از بیمارستان که مرخص شدم، به جای کردستان، فرستادندم یک جای دیگر، تا روزی که دوباره به م مأموریت دادند کردستان. وقتی دیدمش، گفت «حالا که با پای خودت برگشته ای، دیگه نمی گذارم برگردی. » گفتم «پدر بیامرز، مأموریت دارم. کارم تموم بشه، باید برگردم. » گفت «بی خود، همین جا می مونی. من الآن مسئول ستاد ندارم. » قائم مقامش را نشان داد، گفت «این رو می بینی؟ مهندس بوده، از پشت میز توی اداره ش کشوندمش این جا، کردمش قائم مقام. تو هم از همین حالا مسئول ستاد منی. » ـ که جناب عالی برین منطقه بجنگین، من بمونم توی ستاد، خاک بخورم، بپوسم. هان؟ ـ زحمت نکش. این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست. زنگ زد دژبانی، اسمم را گفت. گفت «این آقا حق نداره از در بره بیرون، تا من بگم. » یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 55 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی
همه مان را جمع کرد، گفت «تا سد بیش تر از چهل کیلومتر راهه. باید پیاده برین، همه چی هم همراه ببرین؛ کوله پشتی، اسلحه، همه چی. اما صبح باید پای سد باشین. » گفتم «اگه نباشیم؟» نگاه کرد توی صورتم. گفت «همه چی تموم می شه؛ می شه باد هوا. کلی شهید، کلی تلفات. آخرش هم هیچی. » .. .. . بعضی ها گفته بودند، باید چند مرحله عملیات کرد. گفت «اگه دستِ منه، یک باره تا خود سد می رم. » یک عده را با لباس کردی و چندتا تراکتور فرستاد شناسایی. گفته بودند «توی روز پرنده پر بزنه، گوشی می آد دستشون. سد می ره هوا. » .. .. . نای جنگیدن نداشتیم. نگاه کردم ته ستون. همه ی شب پیاده آمده بودیم. گفتم «خدا به فریادمون برسه. » آفتاب که زد، صدای تق تق تفنگ پیچید توی سد. دست آخر کومله ها فرار کردند طرف کوه و بیابان. ما ماندیم و سد بوکان. یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 71 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی
بچه ها از شب قبل تا صلاه ظهر می جنگیدند، اما ارتفاع هنوز دست کومله ها بود. از آن طرف، ارتشی ها راه افتاده بودند سمت قله تا مستقر شوند. کار گره خورده بود. منتظر بودیم تا پیدایش شود و همه چیز درست شود. .. .. . داشت شب می شد. اثری از ناصر کاظمی نبود. می گفتند «رفته شناسایی. » کجا؟ نمی دانستیم. نیروهای ارتش هم آمده بودند توی درگیری. همه مثل کلاف پیچیده بودیم به هم. .. .. . آمد، گفت «چه خبره؟» گفتیم «قله هنوز دستشونه. » دوتا هفت نفر برداشت و زد به کوه. فهمیده بودند خودش آمده. جهنمی درست کردند که نگو. بین رگبار گلوله ها، چه جوری رسید بالای قله، نمی دانم. همین قدر بود که دیدم دارد داد می زند «بیایین بالا، فرار کردن. » یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 27 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی
دلش که می گرفت، می رفت سرِ خاک شهدا. .. .. . چندتا فرمانده را آورده بودند بازدید منطقه. بهشان گفته بود «پیاده می ریم. » یکیشان گفته بود «مگه می خوای ما رو به کشتن بدی؟» عصبانی شده بود. گفته بود «چیه؟ فقط جون شماهاست که ارزش داره؟ جون بچه های مردم ارزشی نداره؟» از این جور حرف و حدیث ها دلش زود می گرفت. یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 42 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی
شاید هفته ای یک بار می آمد ستاد. وقتی هم که می آمد، دوره می افتاد توی قسمت ها و معاونت ها. آمد پیشم، محکم کوبید توی گودی کمرم. گفت «تو این همه آدم جنگی و قبراق رو چه جوری جمع کرده ای پیش خودت؟ از کجا پیداشون کردی؟» حظ کردم. حالا جنگی جنگی هم نبودند ها. دیده بودشان که اسلحه برداشته اند، چندتا تیر درکرده اند. گفتم «خب دیگه، می تونیم. » گفت «اون وقت حیف نیست این ها رو گذاشته ای توی ستاد، کار دفتری انجام بِدَن؟» اسم ده پانزدنفرشان را نوشت، گذاشت جلویم. گفت «من این ها رو می خوام. » یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 54 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی
جاده از پایین دره کشیده شده بود تا بالای قله. همه اش هم پیچ واپیچ بود و پرتگاه و صخره. گفت «فکر می کنی چند ساعت طول بکشه برسیم اون بالا؟» همین جوریش اگر می خواستی جاده را بروی، بیش تر از دو ساعت می شد، چه برسد به این که پشت هر پیچ و صخره ای کومله ها منتظرت ایستاده باشند. گفتم «اصلا فکر نکنم برسیم. » .. .. . سر هر پیچ نگه میداشت. پیادمان می کرد، می گفت «بلند الله اکبر بگین. » .. .. . از پنجاه شصت کیلومتر جاده، سی چهل کیلومترش با عملیات آزاد شده بود. مانده بود بیست کیلومتر. تا این بیست کیلومتر تمام شود، حلقمان پاره شد. وقتی رسیدیم، گفت «دیدین؟ بَده که بیست کیلومتر رو چهار نفری با الله اکبر آزاد کردیم؟» یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 65 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی
رفته بود هر چه نقشه ی برجسته ی نظامی توی تیپ بود، کشیده بود بیرون، بغل زده بود، آورده بود توی اتاق. وقتی من را دید، گفت «خط الرأس چیه؟ میزان منحنی یعنی چی؟» گفتم «چه می دونم؟ شما بگین ما بدونیم. » آمد نقشه ها را پهن کرد روی میز. نیم ساعت دور نقشه گشت، هِی از این طرف میز رفت آن طرف. مدام می گفت «این باید چیز باشد؛ چیز. » آخر سر خنده اش گرفت. گفت «بچه ها رو بفرستین این چیزها رو یاد بگیرند، به درد می خوره. » .. .. . به ماه نکشید که مثل بلبل نقشه می خواند. می گفتیم «از کجا یاد گرفتی؟» می گفت «دانشگاه رفته ام؛ دانشگاه جنگ. » یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 68 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی
بچه ها از شب قبل تا صلاه ظهر می جنگیدند، اما ارتفاع هنوز دست کومله ها بود. از آن طرف، ارتشی ها راه افتاده بودند سمت قله تا مستقر شوند. کار گره خورده بود. منتظر بودیم تا پیدایش شود و همه چیز درست شود. .. .. . داشت شب می شد. اثری از ناصر کاظمی نبود. می گفتند «رفته شناسایی. » کجا؟ نمی دانستیم. نیروهای ارتش هم آمده بودند توی درگیری. همه مثل کلاف پیچیده بودیم به هم. .. .. . آمد، گفت «چه خبره؟» گفتیم «قله هنوز دستشونه. » دوتا هفت نفر برداشت و زد به کوه. فهمیده بودند خودش آمده. جهنمی درست کردند که نگو. بین رگبار گلوله ها، چه جوری رسید بالای قله، نمی دانم. همین قدر بود که دیدم دارد داد می زند «بیایین بالا، فرار کردن. » یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 27 موضوع : اجتماعی ، مبارزه
از آسمان سیل می بارید. آمد، گفت «امشب عملیات داریم. » ساعت از نیمه شب گذشته بود. گفتم «این وقت شب؟ توی این بارون؟» گفت «حواستون باشه راه رو گم نکنین. اسم رمز مختاره. » مختار از دوستان ناصر بود. بیست ساله بود که شهید شد. حالا هم شده بود اسم رمز. .. .. . نیروهای عملیاتیش را کرده بود دو گروهان. موقع عملیات یادش رفته بود به گروهان دوم بی سیم بدهد. هیچ کس تا صبح ازشان خبری نداشت. خروس خوان رسیده بودند به هم. تفنگش را مسلح کرده بود و رفته بود سمتشان. آن ها هم همین کار را کرده بودند. با هم پرسیده بودند «اسم رمز؟» با هم گفته بودند «مختار. » .. .. . سه تا ارتفاع پشت سر هم بود؛ دوتای اولی دست کومله ها بود، سومی دست عراقی ها. صبح که شد، دوتای اولی را گرفته بودند، سومی مانده بود دست عراقی ها. یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 28 موضوع : اجتماعی ، مبارزه
گفت «برادر طیاره! می خوام بفرستمت مأموریت. » ـ هر کاری داری بگو. من تا هفتم برج بیش تر نیستم. طیاره بچه ی اصفهان بود. فکر کرد می خواهد از کردستان برود. گفت «بعد دو سال می خوای ول کنی بری اصفهان؟» خندید. گفت «ناصرجون! اصفهان چیه؟ کی می خواد برگرده اصفهان؟» .. .. . توی محور بانه ـ سردشت با هم بودند. کاظمی از طرف بانه حمله می کرد، طیاره از سمت سردشت. وقتی توی محور بانه شنیده بود که طیاره شهید شد، انگار یاد چیزی افتاده باشد، پرسیده بود «امروز چندمه؟» گفته بودند «هفتم. » یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 63 موضوع : اجتماعی ، مبارزه
جاده از پایین دره کشیده شده بود تا بالای قله. همه اش هم پیچ واپیچ بود و پرتگاه و صخره. گفت «فکر می کنی چند ساعت طول بکشه برسیم اون بالا؟» همین جوریش اگر می خواستی جاده را بروی، بیش تر از دو ساعت می شد، چه برسد به این که پشت هر پیچ و صخره ای کومله ها منتظرت ایستاده باشند. گفتم «اصلا فکر نکنم برسیم. » .. .. . سر هر پیچ نگه میداشت. پیادمان می کرد، می گفت «بلند الله اکبر بگین. » .. .. . از پنجاه شصت کیلومتر جاده، سی چهل کیلومترش با عملیات آزاد شده بود. مانده بود بیست کیلومتر. تا این بیست کیلومتر تمام شود، حلقمان پاره شد. وقتی رسیدیم، گفت «دیدین؟ بَده که بیست کیلومتر رو چهار نفری با الله اکبر آزاد کردیم؟» یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 65 موضوع : اجتماعی ، مبارزه
از گرگ و میش غروب تا خروس خوان سحر، ضدانقلاب آتش ریخته بود روی منطقه. پشت سرشان تا مرز باز بود. خیلی راحت آمده بودند بیخ گوش رزمنده ها، خودی نشان داده بودند. خواب را ازشان گرفته بودند تا صبح. گفته بود «باید پشت سر این ها تا مرز بسته بشه. » حرفی که می زد، دوتا نمی شد. بی خودی هم چیزی نمی گفت. برای هر حرفش طرح و نقشه داشت. .. .. . یک گردان مستقل ارتشی از شیراز برداشت، آورد منطقه. امکانات این گردان از امکانات یک تیپ هم بیش تر بود. دست ارتش و سپاه را گذاشت توی دست هم، گفت «تا مرزها بسته نشه، همین آشه و همین کاسه. برید سمت مرز. »
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 29 موضوع : اجتماعی ، مدیریت
اسلحه هایشان را برداشته بودند و زده بودند به کوه. فرار کرده بودند. سی نفری می شدند. گفتم «چی کار می خوای بکنی؟» گفت «یک پیغامی براشون بفرستین، بگین برگردن، گول حرف های این و اون رو نخورن. » پیام را که شنیده بودند، گفته بودند «اگه فرماندار بیاد کوه، حاضریم مذاکره کنیم، برگردیم، اگه هم خواست بیاد، تک و تنها بیاد؛ دست خالی. » گفتم «بَه! دست خالی؟ نری ها. می ری؟» رفته بود. گفته بود «می دونی سی نفر یعنی چی؟ اون هم مسلح؟ من فقط یک نفرم. نمی ارزه؟» .. .. . تک و تنها رفت. همه می گفتند «توطئه ست. زنده برنمی گرده. » وقتی آمد، سی نفر همراهش بودند؛ مسلح و تازه نفس. دیگر ول کنش که نبودند. عملیات که می رفت، هر جا که او بود، این سی نفر هم بودند. یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 30 موضوع : اجتماعی ، مدیریت
گفت «نکنه بریده ای؟» گفتم «معذرت می خوام. بریده ای دیگه چه صیغه ایه؟ حکمم سه ماهه بوده، تموم شده. اومده ام تسویه کنم، برم سر خونه زندگیم. » گفت «مأموریت و حکم و این چیزها همه ش حرفه. اگه بریده ای که یا علی، تسویه کن برو. اگه هم نبریده ای، این جا بهت احتیاج داریم. کار زیاده، بمون. » یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 35 موضوع : اجتماعی ، مدیریت
شاید هفته ای یک بار می آمد ستاد. وقتی هم که می آمد، دوره می افتاد توی قسمت ها و معاونت ها. آمد پیشم، محکم کوبید توی گودی کمرم. گفت «تو این همه آدم جنگی و قبراق رو چه جوری جمع کرده ای پیش خودت؟ از کجا پیداشون کردی؟» حظ کردم. حالا جنگی جنگی هم نبودند ها. دیده بودشان که اسلحه برداشته اند، چندتا تیر درکرده اند. گفتم «خب دیگه، می تونیم. » گفت «اون وقت حیف نیست این ها رو گذاشته ای توی ستاد، کار دفتری انجام بِدَن؟» اسم ده پانزدنفرشان را نوشت، گذاشت جلویم. گفت «من این ها رو می خوام. » یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 54 موضوع : اجتماعی ، مدیریت
هم فرمانده سپاه کردستان بود، هم فرمانده تیپ ویژه ی شهدا. گفته بود «همه با یونیفرم و سر تا پا مسلح جمع بشن توی میدان اصلی سنندج. »
هزار و دویست نفر نظامی سراپا مسلح را کرده بود سه تا چهارصد نفر. از سه جای شهر سه تا گردان را به حالت رژه آورده بود توی میدان. پشت سرشان را هم پر کرده بود از کاتیوشا و توپ ها و تویوتاهای نظامی رنگ شده ی دست نخورده. همان روز رادیو دموکرات گفته بود «این ها رو شش ماه فرستادند اسرائیل، دوره دیدند. »
تا آن وقت چنین رژه ای ندیده بودند. توی دلشان خالی شده بود. خیلی ها این رژه را که دیده بودند، گفته بودند «قصه ی کردستان دیگه آخرشه. این ها اومدن کار رو یکسره کنن. »
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 59
موضوع : اجتماعی ، مدیریت
چمران که سردشت را گرفت، دولت گفت «سپاهی ها از شهر برن بیرون. » شهر دوباره افتاد دست ضدانقلاب. .. .. . سال بعد صیاد شیرازی رفت آن جا را گرفت. وقتی رسیده بودند، چیزی از ستون ارتش باقی نمانده بود. جاده ی بانه ـ سردشت هم مانده بود دست کومله ها. .. .. . گفت «جاده ی بانه ـ سردشت باید آزاد بشه. » بایدی که می گفت، خیلی حرف گنده ای بود. قبل از آن شهرام فر همچین چیزی گفته بود؛ شهید شده بود. شوخی نبود. هفتاد کیلومتر جاده بود؛ پر از دره، پیچ های تند، تپه های بلند، جنگل و کومله ها. یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 60 موضوع : اجتماعی ، مدیریت