شهید یحیی زهانی: تفاوت بین نسخهها
(صفحهای جدید حاوی «شهید: 6518745 تاریخ تولد : نام : یحیی محل تولد : نیشابور نام خانوادگی :...» ایجاد کرد) |
Dorostkar98 (بحث | مشارکتها) (پانویس) |
||
| (یک نسخهٔ متوسط توسط کاربر دیگری نشان داده نشده) | |||
| سطر ۱۰: | سطر ۱۰: | ||
گلزار : | گلزار : | ||
==خاطرات== | ==خاطرات== | ||
| − | در عملیات کربلای 5 هنوز مدت سه روز از مرخصی ایشان مانده بود که به منطقه آمد من از ایشان سئوال کردم که چه شده که زودتر آمدی در جواب من گفت من خواب دیده ام که به شهادت می رسم. من با شنیدن این حرف ناراحت شدم و گفتم: ما باید اسلام را به پیروزی نهایی برسانیمو بعدا" هر دو به شهادت برسیم که ایشان اصرار بر این داشت که خداوند مرا طلبیده و باید به آرزویم برسم و گفت: من به شهادت می رسم و به آرزوی خودش هم رسید. | + | در عملیات [[کربلای 5]] هنوز مدت سه روز از مرخصی ایشان مانده بود که به منطقه آمد من از ایشان سئوال کردم که چه شده که زودتر آمدی در جواب من گفت من خواب دیده ام که به شهادت می رسم. من با شنیدن این حرف ناراحت شدم و گفتم: ما باید اسلام را به پیروزی نهایی برسانیمو بعدا" هر دو به شهادت برسیم که ایشان اصرار بر این داشت که خداوند مرا طلبیده و باید به آرزویم برسم و گفت: من به شهادت می رسم و به آرزوی خودش هم رسید. |
| − | یک روز ما همة بچّه ها رفتیم در پادگان شهید برونسی که در جادّة اهواز، اندیمشک قرار داشت. که برادر حاج صادغ آهنگران آمد آنجا و چند بیت نوحه خواند. ایشان که نوحه می خواند. او با چشم گریان می گفت: حلالم کنید دیگر من 5 روز مهمان شما هستم تا اینکه حرف خودش شد و به فیض عظیم شهادت نائل شد. | + | یک روز ما همة بچّه ها رفتیم در پادگان [[شهید برونسی]] که در جادّة اهواز، [[اندیمشک]] قرار داشت. که برادر حاج صادغ آهنگران آمد آنجا و چند بیت نوحه خواند. ایشان که نوحه می خواند. او با چشم گریان می گفت: حلالم کنید دیگر من 5 روز مهمان شما هستم تا اینکه حرف خودش شد و به فیض عظیم شهادت نائل شد. |
| − | من فقط 7 سال داشتم و چیزی را درکن می کردم وقتی پدرم در آخرین مرحله می خواست به جبهه برود. من و برادرم را به باغی که درکنار خانه داشتیم برد و با هم در آنجا بودیم بعد من و برادرم را در بغل گرفت و مادرم از ما عکس یادگاری گرفت و هنوز همان عکس را دارم و برای یادگاری از پدرم نگه داشتم. | + | من فقط 7 سال داشتم و چیزی را درکن می کردم وقتی پدرم در آخرین مرحله می خواست به [[جبهه]] برود. من و برادرم را به باغی که درکنار خانه داشتیم برد و با هم در آنجا بودیم بعد من و برادرم را در بغل گرفت و مادرم از ما عکس یادگاری گرفت و هنوز همان عکس را دارم و برای یادگاری از پدرم نگه داشتم. |
| − | شب | + | شب در[[خرمشهر]] بودیم و 5 نفر از دوستان کنار هم نشسته بودیم ووصیت نامه هایمان را هم نوشته بودیم چون قرار بود بعد از یک ساعت مارا به خط مقدم ببرند در این مدت یک ساعت با دوستان جمع شده بودیم و صحبت می کردیم آن موقع به یکی از دوستان گفتم : ما که می رویم ولی آقای محمدی در خرمشهر می ماند آقای محمدی گفت : من هم می خواهم با شمابیایم چون اگر نیایم شما وقتی که برگردید به من زخم زبان نزنید ولی یحیی دراین موقع گفت : محمدی جان خیالت راحت باشد با حالت شوخی توراحت باش من همان اول شب عملیات شهید می شوم <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11023 سایت یاران رضا]</ref> |
| − | + | ||
| + | |||
| + | ==پانویس== | ||
| + | <references/> | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۷ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۲۲:۲۵
شهید: 6518745 تاریخ تولد : نام : یحیی محل تولد : نیشابور نام خانوادگی : زهانی تاریخ شهادت : 1365/10/19 نام پدر : محمداسماعیل مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار :
خاطرات
در عملیات کربلای 5 هنوز مدت سه روز از مرخصی ایشان مانده بود که به منطقه آمد من از ایشان سئوال کردم که چه شده که زودتر آمدی در جواب من گفت من خواب دیده ام که به شهادت می رسم. من با شنیدن این حرف ناراحت شدم و گفتم: ما باید اسلام را به پیروزی نهایی برسانیمو بعدا" هر دو به شهادت برسیم که ایشان اصرار بر این داشت که خداوند مرا طلبیده و باید به آرزویم برسم و گفت: من به شهادت می رسم و به آرزوی خودش هم رسید. یک روز ما همة بچّه ها رفتیم در پادگان شهید برونسی که در جادّة اهواز، اندیمشک قرار داشت. که برادر حاج صادغ آهنگران آمد آنجا و چند بیت نوحه خواند. ایشان که نوحه می خواند. او با چشم گریان می گفت: حلالم کنید دیگر من 5 روز مهمان شما هستم تا اینکه حرف خودش شد و به فیض عظیم شهادت نائل شد. من فقط 7 سال داشتم و چیزی را درکن می کردم وقتی پدرم در آخرین مرحله می خواست به جبهه برود. من و برادرم را به باغی که درکنار خانه داشتیم برد و با هم در آنجا بودیم بعد من و برادرم را در بغل گرفت و مادرم از ما عکس یادگاری گرفت و هنوز همان عکس را دارم و برای یادگاری از پدرم نگه داشتم. شب درخرمشهر بودیم و 5 نفر از دوستان کنار هم نشسته بودیم ووصیت نامه هایمان را هم نوشته بودیم چون قرار بود بعد از یک ساعت مارا به خط مقدم ببرند در این مدت یک ساعت با دوستان جمع شده بودیم و صحبت می کردیم آن موقع به یکی از دوستان گفتم : ما که می رویم ولی آقای محمدی در خرمشهر می ماند آقای محمدی گفت : من هم می خواهم با شمابیایم چون اگر نیایم شما وقتی که برگردید به من زخم زبان نزنید ولی یحیی دراین موقع گفت : محمدی جان خیالت راحت باشد با حالت شوخی توراحت باش من همان اول شب عملیات شهید می شوم [۱]