شهید سید عبدالرحیم رضوی طهماسبی: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(صفحه‌ای جدید حاوی « نام : سیدعبدالرحیم‌ نام خانوادگی : رضوی‌ط‌هماسبی‌ نام پدر : سیدمحمد تاری...» ایجاد کرد)
 
 
(۳ نسخه‌های متوسط توسط ۳ کاربران نشان داده نشده)
سطر ۱: سطر ۱:
 
+
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
نام : سیدعبدالرحیم‌
+
|نام فرد                = سید عبدالرحیم رضوی طهماسبی
 
+
|تصویر                  =
نام خانوادگی : رضوی‌ط‌هماسبی‌
+
|توضیح تصویر            =
 
+
|ملیت                  = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
نام پدر : سیدمحمد
+
|شهرت                  =
 
+
|دین و مذهب            = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
تاریخ تولد :
+
|تولد                   =  [[ مشهد]]
 
+
|شهادت                 = [[ ۱۳۶۲/۵/۹]]،[[مهران]]
محل تولد : مشهد  
+
|وفات                  =
 
+
|مرگ                    =
تاریخ شهادت : 1362/05/09
+
|محل دفن                = [[ خواجه ربیع]]
 
+
|مفقود                  = 
مکان شهادت : مهران
+
|جانباز                =
 
+
|اسارت                  =
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
+
|نیرو                  =
 
+
|یگانهای خدمت          =
شغل : یگان خدمتی :
+
|طول خدمت              =
 
+
|درجه                  =
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .
+
|سمت‌ها                  = رزمنده
 
+
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌
+
|نشان‌های لیاقت          =
 
+
|عملیات‌              =
گلزار : خواجه‌ربیع‌
+
|فعالیت‌ها              =
 +
|تحصیلات                =
 +
|تخصص‌ها                =
 +
|شغل                    =
 +
|خانواده                = نام پدر[[سید محمد]]
 +
}}
  
  
سطر ۳۷: سطر ۴۲:
 
-    به خاطردارم چند روزی بود که خیلی ناراحت وغمگین بودم از اینکه نتوانسته بودم پدرم را ببینم و بغض گلویم را گرفته بود از اینکه تمام همکلاسی هایم پدردارند ولی من ندارم . چند بار سعی می کردم به مادرم بگویم . ولی ترسیدم با این کار او را ناراحت کنم و خاطرات گذشته اش را زنده کنم . خیلی ازخدا طلب خواب دیدن پدرم را کردم . بالاخره یک شب درخواب دیدم خانمی نورانی به طرف من می آید وقتی به من رسید گفت چرا ناراحتی؟ گفتم : شما کی هستید؟ گفت : من فاطمه (س) هستم . و به شما سر می زنم و خبر می گیرم . گفتم : پدرم را ندیدید؟ گفت : او هم هر روز از شما سرمی زند . خیلی دلم می خواست او را ببینم ناگهان ایشان را دیدم که برسنگی تکیه کرده و به من می خندد و از خواب بیدار شدم .
 
-    به خاطردارم چند روزی بود که خیلی ناراحت وغمگین بودم از اینکه نتوانسته بودم پدرم را ببینم و بغض گلویم را گرفته بود از اینکه تمام همکلاسی هایم پدردارند ولی من ندارم . چند بار سعی می کردم به مادرم بگویم . ولی ترسیدم با این کار او را ناراحت کنم و خاطرات گذشته اش را زنده کنم . خیلی ازخدا طلب خواب دیدن پدرم را کردم . بالاخره یک شب درخواب دیدم خانمی نورانی به طرف من می آید وقتی به من رسید گفت چرا ناراحتی؟ گفتم : شما کی هستید؟ گفت : من فاطمه (س) هستم . و به شما سر می زنم و خبر می گیرم . گفتم : پدرم را ندیدید؟ گفت : او هم هر روز از شما سرمی زند . خیلی دلم می خواست او را ببینم ناگهان ایشان را دیدم که برسنگی تکیه کرده و به من می خندد و از خواب بیدار شدم .
  
-    نواه ام بی بی زهرا رضوی طهماسبی خوابی در مورد پدرش دیده بود که اینگونه برایم نقل می کرد . گفت : چند روزی بود که خیلی ناراحت بودم از اینکه پدرم را اصلا ندیده بودم و به شهادت رسیده است . یک شب در خواب دیدم . خانمی نورانی به سمت من می آید . جلوتر که آمد از ایشان پرسیدم . شما کی هستید گفتند : من فاطمه (س) هستم . گفتم از پدرم قبری ندارید گفت : خیلی دوست داری پدرت را ببینی گفتم، بله گفت او هر روز از شما سر می زند من هم از شما خبر می گیرم . ناگهان دیدم پدرم به سنگی تکیه داده است و به من می خندند و از خواب بیدار شدم .
+
-    نواه ام بی بی زهرا رضوی طهماسبی خوابی در مورد پدرش دیده بود که اینگونه برایم نقل می کرد . گفت : چند روزی بود که خیلی ناراحت بودم از اینکه پدرم را اصلا ندیده بودم و به شهادت رسیده است . یک شب در خواب دیدم . خانمی نورانی به سمت من می آید . جلوتر که آمد از ایشان پرسیدم . شما کی هستید گفتند : من فاطمه (س) هستم . گفتم از پدرم قبری ندارید گفت : خیلی دوست داری پدرت را ببینی گفتم، بله گفت او هر روز از شما سر می زند من هم از شما خبر می گیرم . ناگهان دیدم پدرم به سنگی تکیه داده است و به من می خندند و از خواب بیدار شدم .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10235 سایت یاران رضا]</ref>
 
+
==پانویس==
 
+
<references />
منبع سایت یاران رضا
+
 
+
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10235
+

نسخهٔ کنونی تا ‏۵ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۵۱

سید عبدالرحیم رضوی طهماسبی
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد مشهد
شهادت ۱۳۶۲/۵/۹،مهران
محل دفن خواجه ربیع
سمت‌ها رزمنده
جنگ‌‌ها جنگ ایران و عراق
خانواده نام پدرسید محمد


خاطرات

- « وقتی که هنوز به به خط مقدم نرفته بود دو نفر اسیر عراقی می گیرد و آن ها را کنار خودش می نشاند و بعد شروع به قرآن خواندن می نماید . در این زمان دوستش از راه می رسد و می گوید : سید عبد الرحیم ! تو چطور به فکرت نرسیده که دست این ها را ببندی ؟ هیچ کاری نکردی . اسلحه ات را اینجا گذاشتی و داری قرآن می خوانی ؟ گفت : عقیده ای که به خدا باشد هیچ طوری نمی شود . اسیرهای عراقی همینطور در سر این فرو رفته بودند و قرآن خواندنش را تماشا می کردند . شهید در ادامه گفت : اینها هیچ کاری به من ندارند . اگر به کسی کار نداشته باشی و عقیده ات با خدا باشد می بینی که خدا هم هست و این ها با من کار ندارند . »

- برادرم سید عبدالرحیم رضوی طهماسبی کمک کردن به افراد ناتوان و کهنسال را خیلی دوست داشت . یادم هست در یکی از روزهایی که به زیارت حرم مطهر امام رضا (ع) می رفته است و در مدرسه ی حوزه ی علمیه شرکت می کرده است . با پیرزنی مواجه می شود که از منطقه ی جنگی به مشهد آمده است و کسی را نداشته است . ایشان پیر زن 70 ساله را به خانه ی خودش می آورد و حدود یک سال و چند ماه از او نگهداری می کند . تا اینکه خانواده اش از محل او با خبر می شوند و وی را همراه با مادرشان به دزفول می برند . و از کمکهایی که به مادرشان کرده است تشکر می کنند .

- یکی از خصوصیات مهم همسرم سید عبدالرحیم رضوی طهماسبی کمک به مستضعفان و فقیران بود . به خاطر دارم قبل از اینکه همسرم به جبهه برود خوار و بار فروشی داشت و با برادرانش به طور مشترک کار می کرد یک روز برادرش به من گفت : برادرم سید عبدالرحیم بعضی از روزها مقداری مقداری حبوبات را بسته بندی می کرد و بهمراه خود می برد . فکر می کردم آنها را برای خانه می آورد ولی یک روز دنبال ایشان رفتم . دیدم حبوبات بسته بندی شده را بروی دوچرخه اش گذاشت و به منطقه ی طلاب که کمی مردمش مستضعف بودند برد و به بعضی از خانواده ها می داد .

- به خاطر دارم یک روز که فرزندم سید عبدالرحیم رضوی طهماسبی برای زیارت به حرم رفته بود که با پیرزنی 70 ساله مواجه می شود و متوجه می شود که وی از اهواز به مشهد آمده و از ترس جنگ فراری شده است . آن پیرزن را به خانه ی خودش می آورد و حدود یک سال از او نگهداری می کند تا اینکه خانواده اش متوجه می شوند . او و مادرشان را به شهر خود می برند و از فرزندم تشکر و قدردانی می کنند .

- به خاطردارم چند روزی بود که خیلی ناراحت وغمگین بودم از اینکه نتوانسته بودم پدرم را ببینم و بغض گلویم را گرفته بود از اینکه تمام همکلاسی هایم پدردارند ولی من ندارم . چند بار سعی می کردم به مادرم بگویم . ولی ترسیدم با این کار او را ناراحت کنم و خاطرات گذشته اش را زنده کنم . خیلی ازخدا طلب خواب دیدن پدرم را کردم . بالاخره یک شب درخواب دیدم خانمی نورانی به طرف من می آید وقتی به من رسید گفت چرا ناراحتی؟ گفتم : شما کی هستید؟ گفت : من فاطمه (س) هستم . و به شما سر می زنم و خبر می گیرم . گفتم : پدرم را ندیدید؟ گفت : او هم هر روز از شما سرمی زند . خیلی دلم می خواست او را ببینم ناگهان ایشان را دیدم که برسنگی تکیه کرده و به من می خندد و از خواب بیدار شدم .

- نواه ام بی بی زهرا رضوی طهماسبی خوابی در مورد پدرش دیده بود که اینگونه برایم نقل می کرد . گفت : چند روزی بود که خیلی ناراحت بودم از اینکه پدرم را اصلا ندیده بودم و به شهادت رسیده است . یک شب در خواب دیدم . خانمی نورانی به سمت من می آید . جلوتر که آمد از ایشان پرسیدم . شما کی هستید گفتند : من فاطمه (س) هستم . گفتم از پدرم قبری ندارید گفت : خیلی دوست داری پدرت را ببینی گفتم، بله گفت او هر روز از شما سر می زند من هم از شما خبر می گیرم . ناگهان دیدم پدرم به سنگی تکیه داده است و به من می خندند و از خواب بیدار شدم .[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا