شهید سید عبدالرحیم رضوی طهماسبی: تفاوت بین نسخهها
(صفحهای جدید حاوی « نام : سیدعبدالرحیم نام خانوادگی : رضویطهماسبی نام پدر : سیدمحمد تاری...» ایجاد کرد) |
Kolahkaj9706 (بحث | مشارکتها) |
||
| (۳ نسخههای متوسط توسط ۳ کاربران نشان داده نشده) | |||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
| − | + | {{جعبه اطلاعات افراد نظامی | |
| − | نام | + | |نام فرد = سید عبدالرحیم رضوی طهماسبی |
| − | + | |تصویر = | |
| − | + | |توضیح تصویر = | |
| − | + | |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی | |
| − | + | |شهرت = | |
| − | + | |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]] | |
| − | + | |تولد = [[ مشهد]] | |
| − | + | |شهادت = [[ ۱۳۶۲/۵/۹]]،[[مهران]] | |
| − | + | |وفات = | |
| − | + | |مرگ = | |
| − | + | |محل دفن = [[ خواجه ربیع]] | |
| − | + | |مفقود = | |
| − | + | |جانباز = | |
| − | + | |اسارت = | |
| − | + | |نیرو = | |
| − | + | |یگانهای خدمت = | |
| − | + | |طول خدمت = | |
| − | + | |درجه = | |
| − | + | |سمتها = رزمنده | |
| − | + | |جنگها = [[جنگ ایران و عراق]] | |
| − | + | |نشانهای لیاقت = | |
| − | + | |عملیات = | |
| − | + | |فعالیتها = | |
| + | |تحصیلات = | ||
| + | |تخصصها = | ||
| + | |شغل = | ||
| + | |خانواده = نام پدر[[سید محمد]] | ||
| + | }} | ||
| سطر ۳۷: | سطر ۴۲: | ||
- به خاطردارم چند روزی بود که خیلی ناراحت وغمگین بودم از اینکه نتوانسته بودم پدرم را ببینم و بغض گلویم را گرفته بود از اینکه تمام همکلاسی هایم پدردارند ولی من ندارم . چند بار سعی می کردم به مادرم بگویم . ولی ترسیدم با این کار او را ناراحت کنم و خاطرات گذشته اش را زنده کنم . خیلی ازخدا طلب خواب دیدن پدرم را کردم . بالاخره یک شب درخواب دیدم خانمی نورانی به طرف من می آید وقتی به من رسید گفت چرا ناراحتی؟ گفتم : شما کی هستید؟ گفت : من فاطمه (س) هستم . و به شما سر می زنم و خبر می گیرم . گفتم : پدرم را ندیدید؟ گفت : او هم هر روز از شما سرمی زند . خیلی دلم می خواست او را ببینم ناگهان ایشان را دیدم که برسنگی تکیه کرده و به من می خندد و از خواب بیدار شدم . | - به خاطردارم چند روزی بود که خیلی ناراحت وغمگین بودم از اینکه نتوانسته بودم پدرم را ببینم و بغض گلویم را گرفته بود از اینکه تمام همکلاسی هایم پدردارند ولی من ندارم . چند بار سعی می کردم به مادرم بگویم . ولی ترسیدم با این کار او را ناراحت کنم و خاطرات گذشته اش را زنده کنم . خیلی ازخدا طلب خواب دیدن پدرم را کردم . بالاخره یک شب درخواب دیدم خانمی نورانی به طرف من می آید وقتی به من رسید گفت چرا ناراحتی؟ گفتم : شما کی هستید؟ گفت : من فاطمه (س) هستم . و به شما سر می زنم و خبر می گیرم . گفتم : پدرم را ندیدید؟ گفت : او هم هر روز از شما سرمی زند . خیلی دلم می خواست او را ببینم ناگهان ایشان را دیدم که برسنگی تکیه کرده و به من می خندد و از خواب بیدار شدم . | ||
| − | - نواه ام بی بی زهرا رضوی طهماسبی خوابی در مورد پدرش دیده بود که اینگونه برایم نقل می کرد . گفت : چند روزی بود که خیلی ناراحت بودم از اینکه پدرم را اصلا ندیده بودم و به شهادت رسیده است . یک شب در خواب دیدم . خانمی نورانی به سمت من می آید . جلوتر که آمد از ایشان پرسیدم . شما کی هستید گفتند : من فاطمه (س) هستم . گفتم از پدرم قبری ندارید گفت : خیلی دوست داری پدرت را ببینی گفتم، بله گفت او هر روز از شما سر می زند من هم از شما خبر می گیرم . ناگهان دیدم پدرم به سنگی تکیه داده است و به من می خندند و از خواب بیدار شدم . | + | - نواه ام بی بی زهرا رضوی طهماسبی خوابی در مورد پدرش دیده بود که اینگونه برایم نقل می کرد . گفت : چند روزی بود که خیلی ناراحت بودم از اینکه پدرم را اصلا ندیده بودم و به شهادت رسیده است . یک شب در خواب دیدم . خانمی نورانی به سمت من می آید . جلوتر که آمد از ایشان پرسیدم . شما کی هستید گفتند : من فاطمه (س) هستم . گفتم از پدرم قبری ندارید گفت : خیلی دوست داری پدرت را ببینی گفتم، بله گفت او هر روز از شما سر می زند من هم از شما خبر می گیرم . ناگهان دیدم پدرم به سنگی تکیه داده است و به من می خندند و از خواب بیدار شدم .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10235 سایت یاران رضا]</ref> |
| − | + | ==پانویس== | |
| − | + | <references /> | |
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10235 | + | |
نسخهٔ کنونی تا ۵ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۵۱
| سید عبدالرحیم رضوی طهماسبی | |
|---|---|
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | مشهد |
| شهادت | ۱۳۶۲/۵/۹،مهران |
| محل دفن | خواجه ربیع |
| سمتها | رزمنده |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| خانواده | نام پدرسید محمد |
خاطرات
- « وقتی که هنوز به به خط مقدم نرفته بود دو نفر اسیر عراقی می گیرد و آن ها را کنار خودش می نشاند و بعد شروع به قرآن خواندن می نماید . در این زمان دوستش از راه می رسد و می گوید : سید عبد الرحیم ! تو چطور به فکرت نرسیده که دست این ها را ببندی ؟ هیچ کاری نکردی . اسلحه ات را اینجا گذاشتی و داری قرآن می خوانی ؟ گفت : عقیده ای که به خدا باشد هیچ طوری نمی شود . اسیرهای عراقی همینطور در سر این فرو رفته بودند و قرآن خواندنش را تماشا می کردند . شهید در ادامه گفت : اینها هیچ کاری به من ندارند . اگر به کسی کار نداشته باشی و عقیده ات با خدا باشد می بینی که خدا هم هست و این ها با من کار ندارند . »
- برادرم سید عبدالرحیم رضوی طهماسبی کمک کردن به افراد ناتوان و کهنسال را خیلی دوست داشت . یادم هست در یکی از روزهایی که به زیارت حرم مطهر امام رضا (ع) می رفته است و در مدرسه ی حوزه ی علمیه شرکت می کرده است . با پیرزنی مواجه می شود که از منطقه ی جنگی به مشهد آمده است و کسی را نداشته است . ایشان پیر زن 70 ساله را به خانه ی خودش می آورد و حدود یک سال و چند ماه از او نگهداری می کند . تا اینکه خانواده اش از محل او با خبر می شوند و وی را همراه با مادرشان به دزفول می برند . و از کمکهایی که به مادرشان کرده است تشکر می کنند .
- یکی از خصوصیات مهم همسرم سید عبدالرحیم رضوی طهماسبی کمک به مستضعفان و فقیران بود . به خاطر دارم قبل از اینکه همسرم به جبهه برود خوار و بار فروشی داشت و با برادرانش به طور مشترک کار می کرد یک روز برادرش به من گفت : برادرم سید عبدالرحیم بعضی از روزها مقداری مقداری حبوبات را بسته بندی می کرد و بهمراه خود می برد . فکر می کردم آنها را برای خانه می آورد ولی یک روز دنبال ایشان رفتم . دیدم حبوبات بسته بندی شده را بروی دوچرخه اش گذاشت و به منطقه ی طلاب که کمی مردمش مستضعف بودند برد و به بعضی از خانواده ها می داد .
- به خاطر دارم یک روز که فرزندم سید عبدالرحیم رضوی طهماسبی برای زیارت به حرم رفته بود که با پیرزنی 70 ساله مواجه می شود و متوجه می شود که وی از اهواز به مشهد آمده و از ترس جنگ فراری شده است . آن پیرزن را به خانه ی خودش می آورد و حدود یک سال از او نگهداری می کند تا اینکه خانواده اش متوجه می شوند . او و مادرشان را به شهر خود می برند و از فرزندم تشکر و قدردانی می کنند .
- به خاطردارم چند روزی بود که خیلی ناراحت وغمگین بودم از اینکه نتوانسته بودم پدرم را ببینم و بغض گلویم را گرفته بود از اینکه تمام همکلاسی هایم پدردارند ولی من ندارم . چند بار سعی می کردم به مادرم بگویم . ولی ترسیدم با این کار او را ناراحت کنم و خاطرات گذشته اش را زنده کنم . خیلی ازخدا طلب خواب دیدن پدرم را کردم . بالاخره یک شب درخواب دیدم خانمی نورانی به طرف من می آید وقتی به من رسید گفت چرا ناراحتی؟ گفتم : شما کی هستید؟ گفت : من فاطمه (س) هستم . و به شما سر می زنم و خبر می گیرم . گفتم : پدرم را ندیدید؟ گفت : او هم هر روز از شما سرمی زند . خیلی دلم می خواست او را ببینم ناگهان ایشان را دیدم که برسنگی تکیه کرده و به من می خندد و از خواب بیدار شدم .
- نواه ام بی بی زهرا رضوی طهماسبی خوابی در مورد پدرش دیده بود که اینگونه برایم نقل می کرد . گفت : چند روزی بود که خیلی ناراحت بودم از اینکه پدرم را اصلا ندیده بودم و به شهادت رسیده است . یک شب در خواب دیدم . خانمی نورانی به سمت من می آید . جلوتر که آمد از ایشان پرسیدم . شما کی هستید گفتند : من فاطمه (س) هستم . گفتم از پدرم قبری ندارید گفت : خیلی دوست داری پدرت را ببینی گفتم، بله گفت او هر روز از شما سر می زند من هم از شما خبر می گیرم . ناگهان دیدم پدرم به سنگی تکیه داده است و به من می خندند و از خواب بیدار شدم .[۱]