{{جعبه اطلاعات افراد نظامی کد شهید: 6123473 تاریخ تولد : |نام فرد = : محمد قدمیاری|تصویر = jpg12 KBInsert link |توضیح تصویر = |ملیت = [[پرونده محل تولد :پرچم ایران.png|22px]] ایرانی|شهرت = |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]|تولد = [[ نیشابور ]]|نام خانوادگی : قدمیاری تاریخ شهادت = [[۱۳۶۱: 1361/۱01/۱]]01|وفات = |مرگ = |محل دفن = |مفقود = |جانباز = |اسارت = |نیرو = |یگانهای خدمت = |طول خدمت = |درجه = |سمتها = رزمنده|جنگها = [[جنگ ایران و عراق]]|نشانهای لیاقت = |عملیات = |فعالیتها = |تحصیلات = نامشخص|تخصصها = |شغل = |خانواده = نام پدر [[اسماعیل ]] }} ==خاطرات==: اسماعیل مکان شهادت :
* تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمندهگلزار : خاطرات خواب و رویای دیگران درمورد شهیدموضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيدراوی صدیقه حیدریمتن کامل خاطره
من خودم سه بار خواب ایشان را دیدم که می آمد و می گفت:من با شما را می بینم اما شما من را نمی بینید
خواب و رویای شهادت
موضوع خواب و روياي شهادت
راوی معصومه قدمیاری
متن کامل خاطره
محمد یک روز گفت: من خودم سه بار خواب ایشان را دیدم که شهید می آمد شوم. برای همین رفت به مسجد روستا و می پشت بلند گو از مردم حلالیت طلبید. چون م گفت:اگر من با شما را می بینم اما شما من را نمی بینید.شهید شدم مدیون از این دنیا نروم خواب و رویای شهیدموضوع خواب و روياي شهيدراوی صدیقه حیدریمعصومه قدمیاریمتن کامل خاطره
* موضوع یک شب محمد به من گفت:مادر من خواب دیدم که امام حسین (ع) و روياي شهادتحضرت عباس (ع) به من می گفتند:باید از اسلام دفاع کنید و نگذارید دشمنان بر شما پیروز شوند بعد به من گفت:شما باید رضایت بدهید تا من به جبهه بروم. احساس مسؤلیتموضوع احساس مسؤليتراوی صدیقه حیدریمتن کامل خاطره
محمد یک روز گفت: من خواب یکبار با هم برای درمان به کلینیک رفته بودیم در آن جا زنی را دیدم که شهید خیلی گریه می شوم. برای همین رفت کرد که از آن زن پرسید که چرا این قدر گریه می کنی؟آن زن گفت:ما از خرمشهر می آییم صدام به ماحمله کرده خانه و کاشانه ما را ویران کرده است زنان را به مسجد روستا اسارت برده و پشت بلند گو کودکان را از مردم حلالیت طلبید. چون م بین برده است من همان لحظه دیدم که محمد رنگش پریده است و حالش تغییر کرد و بعد گفت: اگر من شهید شدم مدیون ما چطور مسلمانی هستیم که صدام به ما جمله کرده و ناموس و وطن ما را مورد نجاوز قرار داده است و ما بی توجه باشیم باید به جبهه برویم و از ناموس و وطن خود دفاع کنیم همین مسائل باعث رفتن او به جبهه شد و او در نهایت به جبهه رفت و در این دنیا نرومراه هم به شهادت رسید. انس با قران-قرائتموضوع احساس مسؤليتراوی معصومه قدمیاریمتن کامل خاطره
* همسر محمد یک قرآن کوچکی داشت. او قرآن را از همسرش گرفت و گفت: قرآن را بده دست من باشد تا با او آرامش بیشتری داشته باشم و اگر من شهید شدم، به خاطر همین قرآن دیگران را شفاعت کنم. همت در رفع مشکل دیگرانموضوع خواب و روياي شهيدهمت در رفع مشکل ديگرانراوی سمانه قدمیاریمتن کامل خاطره
همسر محمد یک شب محمد به روز برای من گفت:مادر من خواب دیدم تعریف کرد که امام حسین (ع) و حضرت عباس (ع) به من می گفتند:باید از اسلام دفاع کنید و نگذارید دشمنان بر شما پیروز شوند بعد خواستم به همراه محمد به نیشابور بروم کنار ماشین که می خواستیم سوار شویم یک زن با بچه اش ایستاده بود محمد روبه من کرد و گفت:شما باید رضایت بدهید برای چه سوار نمی شوید آن زن گفت:منتظر شوهرم هستم رفته پول قرض کند تا بیاید برویم بچه ام را ببریم دکتر محمد وقتی این را شنید دست در چیبش کرد تا من به جبهه برومآن زن پول بدهد اما دید خودش هم پول ندارد بعد رفت و از یکی از اهالی مقداری پول قرض کرد و به آن زن داد آن زن از او تشکر کرد و رفت.راوی معصومه قدمیاری وطن دوستی* موضوع احساس مسؤليتوطن دوستيراوی صدیقه حیدریمتن کامل خاطره
یکبار با هم برای درمان محمد به کلینیک رفته بودیم در آن جا زنی را دیدم که خیلی گریه می کرد که از آن زن پرسید که چرا این قدر گریه می کنی؟آن زن گفت:ما از خرمشهر می آییم صدام به ماحمله کرده خانه و کاشانه ما را ویران کرده است زنان را به اسارت برده و کودکان را از بین برده است من همان لحظه دیدم که محمد رنگش پریده است و حالش تغییر کرد و بعد گفت:ما چطور مسلمانی هستیم حالا که صدام به وطن ما جمله تجاوز کرده و ناموس و وطن ما من از جبهه برنمی گردم تا آنها را مورد نجاوز قرار داده است و ما بی توجه باشیم باید به جبهه برویم و از ناموس و وطن خود دفاع خاک میهنمان بیرون کنیم همین مسائل باعث رفتن او به جبهه شد و او در نهایت به جبهه رفت تا زمانی که و تا زمانی که جان در بدن داشته باشم جلوی این راه هم به شهادت رسیدغاصبین خاک کشورمان می ایستم و با آنها مبارزه می کنم.<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.راوی صدیقه حیدریaspx?SID=16580 یاران رضا]</ref>
* موضوع احساس مسؤليت
همسر محمد یک قرآن کوچکی داشت. او قرآن را از همسرش گرفت و گفت: قرآن را بده دست من باشد تا با او آرامش بیشتری داشته باشم و اگر من شهید شدم، به خاطر همین قرآن دیگران را شفاعت کنم.راوی معصومه قدمیاری
* موضوع همت در رفع مشکل ديگران
همسر محمد یک روز برای من تعریف کرد که من می خواستم به همراه محمد به نیشابور بروم کنار ماشین که می خواستیم سوار شویم یک زن با بچه اش ایستاده بود محمد روبه من کرد و گفت:برای چه سوار نمی شوید آن زن گفت:منتظر شوهرم هستم رفته پول قرض کند تا بیاید برویم بچه ام را ببریم دکتر محمد وقتی این را شنید دست در چیبش کرد تا به آن زن پول بدهد اما دید خودش هم پول ندارد بعد رفت و از یکی از اهالی مقداری پول قرض کرد و به آن زن داد آن زن از او تشکر کرد و رفت.راوی سمانه قدمیاری
* موضوع وطن دوستي
یکبار محمد به من گفت:حالا که صدام به وطن ما تجاوز کرده من از جبهه برنمی گردم تا آنها را از خاک میهنمان بیرون کنیم و تا زمانی که و تا زمانی که جان در بدن داشته باشم جلوی این غاصبین خاک کشورمان می ایستم و با آنها مبارزه می کنم.راوی صدیقه حیدری
<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16580 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />==رده=={{ترتیبپیشفرض: محمد_قدمیاری}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان رضوی]][[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]