یک شب آقای خانی برای یکی از گروهان هایشان خشم شب زده بود . چند نفر از بچه ها به علت عجله ای که برای بیرون آمدن از آسایشگاه کرده بودند چند تا از شیشه ها را شکسته بودند . این افراد سریع به آسایشگاه ما آمدند تا این که آقای خانی آنها را نبیند گفتند : اگر آقای خانی ببیند ممکن است ما را تا صبح سینه خیز ببرد . از پشت پنجره آسایشگاه نگاه کردیم تا عکس العمل ایشان را نسبت به مسأله ببینیم . دیدیم صوت زد و بچه ها را به صف کرد و چند دقیقه ای برای آنها صبت کرد و گفت : این شیشه را که شکسته جزء اموال بیت المال است . هر کس که آن را شکسته است فردا یک شیشه بخرد و آن را درست کند . اصلاً فکر نمی کردیم آقای خانی چنین برخورد خوبی با بچه ها داشته باشد .
شب قبل از عملیات والفجر یک برا? شناسای? به منطقه رفتیم. در این شناسای? به شدت خسته شده بودیم. حدود ساعت دو یا سه شب بود که از شناسای? برگشتیم. یک ساعت بعد برا? تجدید وضو از چادر بیرون آمدم. دیدم آقا? خانی با توجه به این که در این شناسای? بسیار خسته شده بود به داخل چادر? که در آن جلساتمان را برگزار م? کردیم و اکثر مواقع خال? بود رفته است و مشغول خواندن نماز شب است.
در منطقه که بودیم معمولاً بچه ها? تدارکات به وضعیت خودشان بیشتر رسیدگ? م? کردند. مثلاً خوراک? یا وسایل? که م? آوردند اول آنچه را نیاز داشتند بر م? داشتند و بقیه را بین نیروها تقسیم م? کردند. یک روز آقا? خان? رفت تا با بچه ها? تدارکات صحبت کند. وقت? که برگشت دیدم نتیجه ا? نگرفته است. آقا? خان? با ناراحت? گفت: در جبهه که نباید چنین مسائل? (ب? عدالت?) وجود داشته باشد. بعد از این جریان رفتیم و با بچه ها? تدارکات صحبت کردیم و مقدار? خوراک? و وسایل از آنها گرفتیم.سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7840سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />